دوستی دارم به نام احسان که پژوهشگر حوزه نوروساینس است. فارسی‌اش می‌شود علوم شناختی، علوم اعصاب و از این چیزها… انسانی نازنین و با معرفت است و کمی تا قسمتی بچه مثبت و آفتاب مهتاب ندیده! قد بلند، چهارشانه، با موهای جوگندمی… خلاصه به چشم برادری، صورت و سیرت خوبی دارد. اصلا چرا این حرف‌ها را اینجا می‌زنم؟! اصلا حواسم نیست که شاید خانواده نشسته باشد! بگذریم…

روزی با من تماس گرفت تا احوالی از من بپرسد. درباره یکی از پروژه‌هایش نیز با من حرف ‌زد. من هم فرصت را غنیمت شمردم و برای این‌که حرف کم نیاورم، گفتم:

«می‌دونستی سر خیابون‌مون یه مرکز خصوصیه که کارش ترویج علوم شناختی هست؟! ماشالله خیلی هم فعاله و از صبح تا شب کلی آدم می‌رند اونجا و گاهی اونقدر سرش شلوغه که جلوش ملت صف می‌بندند. منم چند باری اونجا رفتم و حسابی استفاده کردم.»

برای بنده خدا خیلی جالب بود و با خوشحالی و چاشنی تعجب به من گفت که عجیب است تا حالا از وجود چنین مرکزی بی‌خبر بوده و مهم‌تر اینکه بانی این مرکز بخش خصوصی است.

علاقه‌مند شد که با آن‌ها ارتباط بگیرد. من هم او را تشویق کردم و شماره تماس آن‌جا را به او دادم و گفتم بعد از اتمام مکالمه‌مان، حتما با این مرکز تماس بگیرد. البته از من هم قول گرفت که هر وقت به آصفهان آمد، حتما در بازدید از آن‌جا او را همراهی کنم.

 

—***—

 

گفتگوی ما تمام شد و پنج دقیقه بعد تلفنم زنگ خورد. احسان بود. حدس زدم چه شده است. پس خودم را نباختم و تماس را وصل کردم و بسیار معمولی با او احوال‌پرسی کردم.

احسان بدون هیچ سلام و علیکی گفت: «دیوونه حتما باید بیام و ببرمت یه دکتر مغز و اعصاب…»

گفتم: «زحمت نکش؛ پیش دکتر سمیعی هم رفتم و جوابم کرد!»

گفت: «تو خجالت نمی‌کشی شماره تلفن کله‌پزی یاران رو می‌دی؟!»

گفتم: «نکنه انتظار داشتی شماره اتاق دکتر خرازی، رییس پژوهشکده علوم شناختی رو بهت می‌دادم؟! البته یادم نبود تو دلت پیش کله‌پزی بره طلاست…ببخشید شماره اون رو نداشتم! گیر میارم برات…»

کمی مکث کرد؛ بعد گفت: «آخه پیش خودت نمی‌گی با این کارت آدم رو به هوس می‌ندازی؟ اونم در این ایام کرونا که نمی‌شه درست و حسابی جایی رفت…»

این حرفش من را به فکر فرو برد. بد هم فرو برد؛ معلوم بود او هم فرو رفته است و خلاصه سکوت عمیقی در مکالمه‌مان حکم‌فرما شد.

گفتم: «الو…»

گفت: «الو…»

گفتم: «اگه موافقی بیا و درباره یه موضوع دیگه سکوت کنیم!»

قبول کرد. اما چون با موضوعی که انتخاب کرده بود، حال نکردم، تلفن را با یک خداحافظی قطع کردم و خودش رو با موضوعش و سکوتش تنها گذاشتم…

و اینگونه نقطه عطفی در زندگی این رفیق نوروساینتیست ما شکل گرفت…

 

—***—

 

پی‌نوشت

دوستان اصفهانی می‌دانند که کله‌پزی یاران تنها یک کله‌پزی معمولی در این شهر نیست؛ بلکه میعادگاه مقدسی در اصفهان است که هر کس برای هر کاری بخواهد با فرد دیگری در جنوب شهر قرار بگذارد، می‌گوید فلان ساعت، دمِ کله‌پزی یاران هستم و خلاصه اهالی اصفهان کفش‌های‌شان را آن‌جا در می‌آورند!

پایان/

دسته بندی شده در: