سر پیچ شمیران می‌ایستم و هر بار که تاکسی رد می‌شود و بوق می‌زند، خم می‌شوم و می‌گویم «سرِ قریب». مسیر بعضی‌ها منتهی به انقلاب است و برخی دیگر به آزادی ختم می‌شود. تصادف جالبی است، وقتی از شرق به غرب می‌روی، تا از انقلاب عبور نکنی، به آزادی نمی‌رسی!

گروهی از تاکسی‌ها بلافاصله با شنیدن «سرِ قریب» به مسیرشان ادامه می‌دهند. اما گروه دیگری می‌ایستند تا سوار شوم. موقع سوارشدن یک بار دیگر برای اطمینان از راننده می‌پرسم «سرِ قریب؟» و اغلب هم سری به نشانه تایید تکان می‌دهند و با اشاره دست می‌گویند سریع‌تر سوار شوم و معطل نکنم.

این تایید دوم را برای آن می‌گیرم که چند باری پیش آمده در آن شلوغی خیابان صدایم به درستی به راننده نرسیده و سوار بر تاکسی‌هایی شده‌ام که مسیرشان منتهی به انقلاب است؛ نه آزادی! به همین دلیل مجبور شده‌ام مسیر کوتاه انقلاب تا سرِ قریب را پیاده گز کنم.

با این‌که هر شب پس از فراغت از کار، از سرِ قریب تا پیچ شمیران را پیاده باز می‌گردم؛ اما پیاده‌شدن در انقلاب و قدم‌زدن تا سر قریب، حس خوشایندی به من نمی‌دهد. حس می‌کنم کاری ناتمام مانده است. اما وقتی تاکسی تا سر قریب من را می‌رساند؛ طعم خوب اتمام کار را می‌چشم. بخصوص زمانی‌که بعد از چراغ راهنمایی‌اش پیاده می‌شوم و عبور از خیابان برایم راحت‌تر هم می‌شود.‌ این اتفاق حکم «پایان خوش» را برایم دارد. وضعیتی که فرنگی‌ها به آن Happy Ending می‌گویند!

با این اوصاف، وقتی سوار تاکسی می‌شوم و روی صندلی‌اش آرام می‌گیرم، برخی راننده‌ها که خوش‌مشرب‌تر هستند، به اشتباه با اسم قریب شوخی می‌کنند. «بیا جوان؛ ما هم قریبیم!»، «یا قریب‌القربا…» و الخ.

یک مورد هم پیش آمده بود که راننده‌ای به سرِ قریب گفتن من ایراد گرفت و گفت سری بعدی که من را در این مسیر دیدی، باید بگویی «سرِ دکتر قریب!»؛ بنده خدا به گردن این مملکت حق دارد. اسمش را با احترام بگو؛ وگرنه سوارت نمی‌کنم!

اگر دل و دماغ باشد (که اغلب هم هست)، وقتی راننده‌ای به اشتباه با اسم قریب شوخی می‌کند، خوی معلمی‌ام بالا می‌آید و توضیح می‌دهم که آن «قریب» که روی نام صاحب اسم این خیابان است به معنای «نزدیکی» است و آن‌ مفهوم که در ذهن شماست را «غریب» می‌نویسند که به معنای «دوری و ناآشنایی» است.

از این روست که وقتی هواپیمایی در حال نزدیک‌شدن به فرودگاه مقصد است و ارتفاعش را برای فرود کم می‌کند، می‌گوییم خلبان در حال انجام عملیات «تقرب» است و زمانی‌که به جای جدیدی وارد می‌شویم، آن‌جا برایمان «غریب» است و با حضور در جمعی که هیچ‌کس را نمی‌شناسیم، احساس «غریبگی» می‌کنیم و گاهی پس از مهاجرت «غم غربت» ما را می‌گیرد.

با این توضیحات همه چیز برای راننده‌ها جا می‌افتد و شرح همین آموزش به برخی رانندگان دائمی این مسیر، باعث شده دیوار غریبی بین‌مان فرو بریزد و دل‌هایمان اندکی به هم مقرب شوند!

اما روزی از روزها که از درد فراغ یار، صبح را با اندوهی سخت شروع کرده بودم، سوار یکی از همین تاکسی‌ها شدم که تا آزادی می‌رفت و می‌توانست من را تا سر قریب برساند. راننده پیرمردی خنده‌رو بود که بعد از دادن تایید دوم، با لبخند همان اشتباه متداول بسیاری از رانندگان این خط را تکرار کرد.

ولی این بار دلم در اندوهی غرق بود که با دست و پازدن، توانم را برای شرح و بسط موضوع گرفته بود. منتها این بار معلم درونم، به میان دریای اندوهم شیرجه زد و دلم را بالا گرفت و از من خواست این بار هم دست از معلمی بر ندارم و به فراخور حال الانم، فرق «قریب» با «غریب» را برای او هم شرح دهم.

و در آن حال، یاد بیتی از سعدی بزرگ افتادم و برایش خواندم:

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

—————–

پی‌نوشت

بخوانید: متن کامل شعر سعدی در گنجور

دسته بندی شده در: