در یک شب دلانگیز تابستانی قرار بود همراه دوستم مازیار با اتوبوس از ترمینال آرژانتین تهران به اصفهان برویم. یک ساعت قبل از حرکت، خودمان را به ترمینال رساندیم. چون باید دو تا بسته را تحویل باربری میدادم تا یکی را به سنندج بفرستند و دیگری را به کرمان.
مازیار روی صندلیهای ترمینال، پیشِ چمدان و وسایل شخصیمان نشست تا من به انبار باربری رفته و بستهها را تحویل دهم و دوباره به او ملحق شوم.
بستهها را بارنامه کردم و به نزد مازیار بازگشتم. ناگهان یادم افتاد که آدرس مقصد را روی بستهها جابجا زدم و باید سریعتر برمیگشتم تا مرسولهها به شهرهای اشتباه نروند.
مجددا به انبار باربری وارد شدم و موضوع را به مسئول مربوطه گفتم و سراغ بسته اشتباهی را گرفتم. یکی از قفسهها را نشانم داد و گفت بروم برچسبها را اصلاح کنم.
بستههای من زیر یک کارتن دیگر بود. کارتن اول را برداشتم. کمی سنگین بود و خم شدم تا روی زمین بگذارم. در خلال خمشدن، ناگهان صدای دلخراشی از نیمتنه پایینی لباسم بهگوش رسید… «خخخشششتتتت!»
بلافاصله بلند شدم و قبل آنکه به ناحیه سانحهدیده نگاه کنم، اطرافم را پاییدم و خوشبختانه نزدیکترین فرد دستکم 10 متر با من فاصله داشت. نیمنفس راحتی کشیدم و رفتم برای کارشناسی خسارت وارده به ناحیه سانحهدیده!
چشمتان روز بد نبیند، فاق شلوار که در زبان عامیانه به آن خشتک هم میگویند، از زیر سجاف کمربند تا رُستَنگاه زیپ کاملا پاره شده و اگر مقاومت جانانه و سلحشورانه دوخت پایین زیپ نبود، قطعا پارگی تا درزهای ران شلوار و بلکه پاچههای آن نیز ادامه مییافت و قطعا کل سرزمین شلوار ناجوانمردانه فتح میشد.
بررسیهای کارشناسی اولیه حاکی از آن بود که دشمن بسیاری از مرزها را رد کرده و عملا کانون حیا و عفت را دریده و به قول نظامیها و سیاسیون، قلب سپاه شلوار و عمق استراتژیک آن را هدف قرار داده بود.
پس بهسرعت ستاد بحران را تشکیل داده و تمام قوای باقیمانده را جمع کردم، پاها را جفت کرده و برچسبها را جابجا کردم. اما برای برداشتن کارتنی که روی زمین گذاشته بودم، معذوریت داشتم. پس کارگر باربری را صدا زدم.
آمد و از او خواهش کردم کارتنی که روی زمین است را در قفسه بگذارد. نگاه معناداری کرد و بهنوعی به من رساند که آدم و نوکرم نیست و باید خودم کمر مبارک را خم کرده و بسته را از روی زمین برداشته و دوباره در قفسه بگذارم.
ابعاد حادثهای که چند دقیقه پیش واقع شده بود را برای او تشریح کردم و نشان دادم که از انجام این کار معذورم! با لبخند روی شانهام زد و گفت: «داداش ما اینجا همه پارهایم…» و سپس رفت… متوجه شدم این اتفاق آنجا کاملا رایج بوده و پارگی نهتنها عیب نیست، بلکه میتواند فضیلت هم باشد.
پس به لطایفالحیلی کارتن را با رعایت جوانب احتیاط برداشته و روی قفسه گذاشتم. پاها را جفت کرده و با قدمهای مورچهای بهسمت مازیار حرکت کردم.
—***—
حدود 100 متری با او فاصله داشتم. سعی میکردم بهشکلی قدم بردارم تا زاویه بین پاها بیشتر از 10 درجه باز نشده و فاصله بین قدمها از اندازه کف پایم تجاوز نکند. با این روش پیادهروی، درست است که پیامهای بدی را به رهگذران میدادم، اما حداقل حیا و عفتم حفظ میشد.
در چند قدمی مازیار بودم که او متوجه قدمهای غیرعادیام شد. بهرویم نیاورد؛ چون هنوز خودش بر درستی فرضیهای که در ذهن ساخته، مطمئن نبود. مرام بهخرج داده و تا نزدیکشدنم به خودش منتظر ماند و قضاوت نکرد. حس کردم در تلاش است تا با حس شامهاش، بوی غیرعادی را حس کند. وقتی دید بویی نمیشنود، با تعجب علت حرکت را پرسید و من هم برایش شرح دادم.
خوشبختانه در چمدانی که همراهم بود، یک شلوار دیگر داشتم و از مازیار خواستم کشیک داده تا من در میان شمشادهای ترمینال، شلوارم را عوض کنم. در تاریکی بین شمشادها، چیز خاصی از شلوار سانحهدیدهام، مشخص نبود. سریع آن را در چمدان جاساز کردم تا به محض مراجعت به اصفهان، در آرامش و آسودگی خاطر، حادثه شلوار آرژانتین را بررسی کنم.
—***—
صبح روز بعد از حادثه، همسرم در حال تخلیه وسایل چمدان بود که ناگهان با صحنه دلخراش پارگی شلوار روبرو شد. آن را مقابل صورتم آورد و با تعجب پرسید چه شده؟! این بار جلوی همسر بغضم ترکید و گویی به یک برونریزی نیاز داشتم. ماجرا را با سوز و گداز خاصی تعریف کردم.
کمی آب خوردم تا آرام شوم و پس از آن خانم پرسید آیا مطمئن هستی این پارگی بر اثر خمشدن و گذاشتن یک کارتن نیمهسنگین روی زمین بوده است؟ گفتم حق داری شک کنی…
اما حالا که از بیرون به این ماجرا نگاه میکنم، این چیزیکه من در پارگی شلوار میبینیم، ناشی از یک خمشدن ساده نیست؛ متاسفانه ابعاد حادثه آنقدر وسیع است که گویی باید در صورتجلسه علت حادثه را بنویسیم: «پارگی فاق شلوار به دلیل اشد تجاوز!»
همسرم کمی مرا دلداری داد و گفت میتواند آن را دوخته و مجددا وارد چرخه حیات کند. اما من دیگر دلم با آن شلوار صاف نبود. بههمین دلیل گفتم بیخیال شود و مجوزش را دادم تا اگر بخواهد آن را به دستمال کهنه، دستگیره یا حتی نخ دندان تبدیل کند و اینگونه پرونده زندگی یکی از شلوارهای نازنینم بسته شد…
پایان/
