کلاس پنجم دبستان بودم که به محله‌ای اسباب‌کشی کردیم که اکثر همسایگان از خانواده نظامیان سپاه بودند. به‌همین دلیل محله جوّ مذهبی داشت و معمولا در خانه‌‌هایشان بساط جلسات قرآن و ادعیه به‌راه بود.

بعد از مدتی با بچه‌های محله رفیق شدم و البته با برخی از آنها از قبل در مدرسه آشنا بودم. یک روز تعدادی از این دوستان محض امر به معروف از من دعوت کردند تا عصرها با آن‌ها برای شرکت در نماز جماعت به مسجد بروم. بلکه خیر دنیا و آخرت نصیب همه ما شود.

پیش از این حضور من در مساجد به شرکت در مراسم ختم برخی از فامیل‌ها و آشنایان محدود می‌شد. گاهی اوقات هم همراه خانواده برای تماشای مراسم مذهبی مانند عاشورا، به مسجد رفته بودم.

اما این‌بار با دفعات قبل بسیار فرق می‌کرد. آن روز با صحبت‌های دوستانم تصمیم گرفتم که نمازخوان شوم و به‌قول معروف به جرگه بچه‌مسجدی‌ها بپیوندم.

با این اوصاف اولین حضور «بسیار جدی» من در مسجد به غروبی پاییزی بر می‌گردد که همراه هم‌محله‌ای‌ها برای ادای فرضیه نماز مغرب و عشاء به مسجد محله رفتم.

نماز مغرب که تمام شد، به دوستم حامد گفتم که می‌خواهم برای نماز عشاء من «متکبر» شوم! حامد با لحنی آمیخته از تعجب و تمسخر به من گفت که نام آن کسی که نمازگزاران را از حرکات امام جماعت با خبر می‌کند، «مکبر» است؛ نه متکبر!

آن زمان تصور می‌کردم که مکبران افراد مهمی هستند که وظیفه خطیر هماهنگی نماز جماعت بر عهده آنهاست و از حیث حسایت کاری دستکمی از پیش‌نماز ندارند.

از طرفی در نگاه من، نماز جماعت مثل همایشی بود که پیش‌نماز، سخنران اصلی‌اش به‌شمار می‌رفت و مجری آن هم مکبر بود. من هم بارها در مدرسه به‌عنوان مجری مراسمِ صبحگاه انجام وظیفه کرده بودم و دوست داشتم در عرصه مکبری هم خودی نشان دهم.

حامد بعد از اصلاح صحبتم با تعجب از من پرسید که آیا می‌توانم این کار را انجام دهم؟ چون هنوز یک ربع نشده بود که به مسجد آمده بودم.

با اعتماد بنفس مثال‌زدنی‌ام، او را متقاعد کردم که از پس این کار بر می‌آیم و به توانایی‌هایم در اجرای مراسم صحبگاه مدرسه اشاره کردم. در نهایت حامد با تردید قبول کرد و دلش را به دریا زد و من را به خادم مسجد معرفی کرد.

خادم هم به ضمانت حامد و در راستای میدان‌دادن به جوان‌ها که البته آن موقع تازه به سرحدات نوجوانی رسیده بودم، قبول کرد و گفت: «بسم‌الله…»

از این‌که چنین فرصتی به من داده شد، بسیار خرسند بودم. واقعیت هم این بود که با خودم گفته بودم که برای نخستین‌بار خیلی ریسک نکنم و فقط حاج‌آقا هر حرکتی سر نماز انجام داد، من «الله اکبر» بگویم؛ حتما بقیه نمازگزاران می‌دانند چه کنند.

چون مکبر نماز قبلی، به‌ جز «الله اکبر»، از عبارت‌های دیگری هم استفاده می‌کرد. ولی چون آن عبارات را به‌درستی حفظ نبودم و در زبانم نمی‌چرخید، محض احتیاط گفتم آن‌ها را بکار نبرم و به همان الله اکبر بسنده کنم.

 

—***—

 

نماز شروع شد و من هم طبق قراری که با خودم گذاشته بودم، هر حرکت حاج‌آقا را با یک الله اکبر جانانه به خلق‌الله اعلام می کردم. اما در این کار چنان افراط کردم که حاج‌آقا به عمامه‌اش هم که دست می‌زد، من به‌تصور آن‌که یکی از ارکان نماز است، محض احتیاط، الله اکبر می‌گفتم.

بکارگرفتن این رویه افراطی، باعث شد که دیگر از آن هماهنگی و یکدستی که معمولا در نماز جماعت وجود دارد، خبری نباشد. حاج‌آقا کار خودش را می‌کرد و نمازگزاران هم کار خودشان را.

مثلا حاج‌آقا در حالت رکوع بود، اما پشت سر او، هنوز عده‌ای ایستاده بودند؛ برخی نیم‌خیز و تعداد اندکی که در صف‌های اول بودند، زیرچشمی حرکات‌شان را با حاج‌آقا هماهنگ می‌کردند.

معلوم بود حاج آقا هم گیج شده و شمارش رکعت‌ها از دستش در رفته بود. حالا حساب کنید حاج‌آقا برای آن‌که بتواند نماز جماعت را به مسیر اصلی‌اش برگرداند، خودش گاهی الله اکبرهای بلندتری می‌گفت. ولی این کار او باعث افزایش سردرگمی نمازگزاران می‌شد. چون با این حرکت رسما پایش را در کفش من کرده بود!

روحانی بیچاره قصه ما با چالشی‌ترین نماز عمرش روبرو بود. چالش‌ نماز عشاء آن شب به مکبری من، قطعا از نماز ظهر روز عاشورا در کربلا کمتر نبود. به‌خوبی می‌دیدم که حاج‌آقا به جای حضور قلب در نماز، دیگر همه تمرکزش را روی رکعت‌شماری و ادای درست الفاظ گذاشته بود.

بالاخره نماز نفس‌گیر ما تمام شد و حاج آقا سلام نماز را که داد، نفسی تازه کرد و با اشاره دست من را فراخوند. معلوم بود در نماز روی اعصابش حسابی اسکی رفته بودم.

با حالتی که حاکی از کظم غیظ بود، در ابتدا از سن‌وسال و مدرسه‌ام سوالاتی پرسید و بعد هم اندکی موعظه با چاشنی عتاب! مخلص کلامش این بود که اول بیاموزم و بعد سکان مکبری مسجد را به دست بگیرم! من هم به او قول دادم دفعات بعد عملکرد بهتری داشته باشم.

 

—***—

 

آن داستان تمام شد و فردای آن شب فرخنده (!) ظهر در راه برگشت از مدرسه به خانه، حاج‌آقا را دیدم که در مقابل درِ مسجد ایستاده و گویا منتظر کسی است.

با دیدن حاج‌آقا یاد گاف‌های دیشبم افتادم و از اینکه وجهه و اعتبارم نزد او خدشه‌دار شده بود، کمی خودخوری می‌کردم. با خودم می‌گفتم حالا چه فکری درباره من کرده و حتما تصور می‌کند که بچه مسلمان نیستم.

در همین تفکرات غوطه‌ور بودم که خودم را در چند قدمی‌اش دیدم و گفتم باید با سلام‌وعلیکی ویژه و خداپسند، روی تمام تصورات نامیمون او از خودم، خط بطلان بکشم.

پس قدم‌هایم را سریع‌تر برداشتم و تا به او رسیدم، با غرور و اعتمادبه‌نفسی مثال‌زدنی، سرم را به نشانه ارادت خم کردم و با صدایی رسا گفتم: «السلام و علیک یا اباعبدالله الحسین…!»

با این حرکت، نه‌تنها دیگر از آن خط بطلان خبری نشد؛ بلکه زیر نکات مهم تصورات نامیمون حاج آقا از خودم هم خط کشیدم تا او باور کند که من نه‌تنها بچه مسلمان نیستم؛ بلکه بنده‌ای محتاج به شفای عاجلم…

پایان/

دسته بندی شده در: