در دوران کودکی عاشق دایناسورها بودم. زمانیکه فهمیدم این موجودات عظیمالجثه که زمانی فرمانروای بیچونوچرای سیارهمان بودند، میلیونها سال پیش نابود شدند، دلم برایشان بسیار سوخت. پس در پی یافتن قاتل آنها رفتم و دریافتم دایناسورها بهواسطه آثار ناشی از برخورد شهابسنگی غولپیکر به زمین، از بین رفتهاند.
فهم علت انقراض دایناسورها، زمینه آشنایی من را با دانش ستارهشناسی و بعدها فناوری فضایی ایجاد کرد. پدرم هم برای تولد 6 سالگیام یک اطلس گیتاشناسی و کره جغرافیایی خرید و سرگرمشدن با آنها، باعث شد بیش از پیش شیفته نجوم شوم.
این علاقه سالها در من مسکوت ماند تا اینکه وقتی در حال تحصیل در دوران راهنمایی بودم، سریال زیر آسمان شهر از تلویزیون پخش شد. در این سریال، نصرالله رادش، نقش پژوهشگری را بازی میکرد که سالها در خارج از ایران و در ایستگاه فضایی سولاریس فعالیت میکرده است. درست بهیاد ندارم این سولاریس یک ایستگاه مداری بود یا یک پایگاه تحقیقات فضایی در زمین.
بعدها فهمیدم که اصلا ایستگاه فضایی با چنین نامی وجود خارجی ندارد و زاییده ذهن نویسنده سریال است. خلاصه هر چه بود، هرازگاهی در سریال، به تخصص ستارهشناسی رادش اشارهای میشد. یک شب هم او وقتی دلش برای سولاریس تنگ شده بود، به حیاط یا پشتبام خانهاش رفت و مشغول تماشای آسمان و دردودل با ستارگان بود. اندکی بعد حمید لولایی در نقش خشایار به او پیوست و رادش به او صورتهای فلکی را نشان میداد.
تماشای این پلان، ناگهان آتش علاقهام به نجوم و فضا را که سالها زیر خاکستر پنهان بود را شعلهور کرد. اما هیچ جایی را سراغ نداشتم که بتوانم علاقهام را پیگیری کنم. تنها ایدهای که به ذهنم رسید این بود که به کتابخانه محلهمان بروم؛ شاید آنجا کتابهایی باشد که بتوانم مطالعه کنم.
خوشبختانه کتابخانه محله، سری کامل کتابهای ایزاک آسیموف را داشت و من هر هفته تعدادی از آنها را به امانت میگرفتم و مطالعه میکردم. تا اینکه یک شب اتفاقی در تلویزیون تیتراژ برنامهای را در شبکه 4 دیدم که در آن، تصاویری از ستارگان و کیهان نمایش داده میشد.
نظرم را جلب کرد. جلوی تلویزیون میخکوب شدم و پس از اتمام تیتراژ، پیرمردی خندهرو و خوشبیان در صفحه تلویزیون ظاهر شد که درباره شگفتیهای آسمان شب صحبت میکرد. بهقول معروف، کور از خدا چه خواهد؟ دو چشم بینا…!
آن پیرمرد داستان ما کسی نبود جز احمد دالکی، چهره خوشنام و پرتلاش ترویج نجوم در ایران…
—***—
بعد از آن شب پای ثابت تمام برنامههای احمد دالکی بودم و همیشه پیش از شروع برنامه کاغذ و قلمی آماده میکردم تا از حرفهایش نکتهبرداری کنم. برنامهاش در شبکه 4، برای من مثل یک کلاس درس بود و در کنار مطالعه کتابهای آسیموف، توانست من را روز به روز به دنیای ستارهشناسی علاقهمندتر کند.
دالکی در برنامهاش، بخشی داشت که به سوالات و نامههای مخاطبان پاسخ میداد. من هم چند بار برای پیغامگیر تلفنی برنامهاش، پیام گذاشته بودم و یکی دو بار هم به تلویزیون نامه فرستادم و سوالاتم را پرسیدم.
در طول ماههایی که برنامهاش پخش میشد، متاسفانه به هیچکدام از سوالاتم پاسخ نداد و معمولا بعد از اتمام هر برنامه، سر این موضوع حالم گرفته میشد. تا اینکه صبرم به سر آمد و تصمیم گرفتم با الهام از حرکت کلاهقرمزی که دوست داشت همکار آقای مجری شود، من هم از اصفهان عازم تهران شوم تا با احمد دالکی دیداری داشته باشم؛ خدا را چه دیدید، شاید شاگردش میشدم!
میدانستم اگر این موضوع را به خانوادهام بگویم، آنها به من اجازه نخواهند داد که تنها به تهران بروم و از طرفی بعید بود کسی از آنها همت کرده و من را به تهران ببرنند. اگر اشتباه نکنم آن موقع کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم. یعنی 12-13 ساله بودم.
پس لازم بود خودم برای این ماجراجویی دستبهکار شوم و تنها به تهران سفر کنم…
—***—
از وقتیکه فکر سفر به تهران و دیدار با احمد دالکی به سرم زد، چند روزی خواب و خوراک درستی نداشتم. نمیدانستم چطور باید تهران بروم؛ پولش را از کجا بیاورم؛ وقتی به تهران رسیدم، چطور باید او را پیدا کنم؛ اصلا چطور این موضوع را از خانوادهام پنهان کنم؟ و چندین چالش دیگر…
حدود یک هفته ذهنم درگیر حل این چالشها بود. اول از همه به نزدیکترین ترمینال اتوبوسرانی به خانهمان رفتم؛ ترمینال صفه. آن زمان، شرکت ایرانپیما، معروفترین شرکت اتوبوسرانی بود و خانواده ما همیشه برای سفر به تبریز و شهرهای دیگر از آن بلیت میخریدند.
رفتم و قیمت بلیت اتوبوس را استعلام کردم. بهخاطر دارم آن زمان بلیت اصفهان – تهران حدود 2000 تومان بود! حساب کردم که من فقط 4000 تومان برای رفتوبرگشت پول میخواهم. سرانگشتی تخمین زدم این سفر احتمالا برای من 10 هزار تومان آب میخورد. طی چند مرحله با کلک و به بهانههای مختلف، این مبلغ را از پدرم گرفتم.
در ترمینال پرسوجو کردم و فهمیدم طی مسافت اصفهان به تهران با اتوبوس حدود 6 ساعت طول میکشد. این یعنی من حداقل 12 ساعت برای رفتوبرگشت، در راه بودم. بهعبارتی باید یک روز کامل یا حتی 24 ساعت از خانه دور میشدم. مانده بودم به چه بهانهای این همه مدت از خانه دور شوم تا کسی شک نکند.
تنها میتوانستم بگویم بعد از مدرسه به خانه دوستم میروم تا با او درس بخوانم. ولی نهایتا چند ساعت میتوانستم به این بهانه خانه دوستم بمانم. بالاخره که لو میرفتم. فقط مانده بود یک بهانه؛ آنهم شرکت در یک جشنواره و اردوی دانشآموزی صوری.
قبلا هم معلم پرورشی مدرسه، چند بار من و برخی هممدرسهایهایم را برای شرکت در برخی مسابقات و جشنوارههای دانشآموزی به بیرون از مدرسه برده بودند و از طرف خانوادهام بهانه قابل قبولی بود. ولی معمولا یک صبح تا ظهر یا نهایتا تا عصر طول میکشید.
اما اینبار قضیه فرق میکرد. هر لحظه امکان لو رفتن برنامهام وجود داشت و همین مساله ریسک کار را برایم بالا میبرد. ولی ته دلم میگفتم که به اینکه احمد دالکی را از نزدیک ببینم، واقعا میارزد.
پس الکی از چند روز قبل در خانه، خودم را مشغول آمادهسازی برای شرکت یک جشنواره مهم دانشآموزی نشان دادم که قرار است بیرون از شهر اصفهان برگزار شود. شب قبل برنامه از پدرم رضایتنامهای هم محض احتیاط گرفتم. با یکی از دوستانم هماهنگ کردم که اگر احیانا پدرم با او تماس گرفت، رفتن من به اردو را تایید کند. ولی به دوستم شفاف نگفتم چه نقشهای در سر دارم.
دو روز قبل از حرکت به ترمینال رفتم تا بلیت تهیه کنم. حرکت یکی از اتوبوسها برای ساعت 8 صبح بود. این ساعت تقریبا با ساعت شروع کلاسهای مدرسه هماهنگ بود و میتوانستم در ساعتی عادی از خانه بیرون بزنم. دقیقا مثل روزهای عادی که به مدرسه میرفتم.
در آن لحظه بسیار مردد بودم و تردید داشتم. مسئول باجه بلیتفروشی هم متوجه استرس من شده بود. کمی شک داشت که به یک نوجوان 12 ساله بلیت بفروشد. فکر کنم تصور میکرد که میخواهم از خانه فرار کنم یا شاید هم قوانین چنین اجازهای به او نمیداد.
با تردید یکی دو سوال از من پرسید. مثلا بلیت را برای خودم میخواهم یا کس دیگر. به او نمیتوانستم خیلی دروغ بگویم. چون بلیت باید به نام خودم صادر ميشد. به او توضیح دادم که بلیت را برای خودم میخواهم و برای شرکت در یک مسابقه دانشآموزی باید به تهران بروم.
حتی به او اطمینان دادم که خانوادهام در جریان است و حتی میتوانم رضایتنامهام را برایش بیاورم. او از من رضایتنامه خواست. گفتم حالا پیشم نیست، اما در زمان سوارشدن به اتوبوس با خودم میآورم. اگر رضایتنامه نداشتم، من را سوار نکنید.
من فکر میکنم توضیحات زیادم که ناشی از استرس بود، او را به من مشکوک کرد. در نهایت بلیتی برایم صادر کرد و شرط کرد که رضایتنامه خالی فایده ندارد و باید در روز حرکت حتما با یک بزرگتر به ترمینال بیایم. من هم مجبور شدم قبول کنم. با خودم گفتم روز حرکت بهانهای میآورم و به قول معروف از این ستون به آن ستون فرج است.
بالاخره پس از حدود یک هفته الی 10 روز پرفشار (از نظر ذهنی)، همه مقدمات برای سفر به تهران و دیدار با احمد دالکی آماده شد و پی همه چیز را به تنم مالیدم تا بتوانم دومین معلم نجومم را (بعد از ایزاک آسیموف) از نزدیک ملاقات کنم.
—***—
روز موعود فرا رسید. ساعت 7 صبح مثل همیشه برای رفتن به مدرسه آماده شدم. اما این بار مقصد مدرسه نبود؛ بلکه ترمینال صفه بود. ساعت حرکت 8 صبح بود. اگر مشکلی پیش نمیآمد باید حوالی ساعت 2 بعدازظهر به تهران میرسیدم.
وقتی به ترمینال رسیدم، سعی کردم از سمتی بروم که مسئول باجه بلیتفروشی من را نبیند. در محوطه بیرونی ترمینال منتظر ماندم تا اتوبوس ما به جایگاه بیاید و مسافرگیری را شروع کند. همراه مسافرین سوار اتوبوس شدم. هر لحظه منتظر بودم که مسئول باجه بلیتفروشی بیاید و مچم را بگیرد.
از استرس و هیجان داشتم سکته میکردم. صندلیام ردیف سوم بود؛ آن را پیدا کردم و کنار پنجره نشستم. پس از لحظاتی آقای جوانی هم آمد و کنارم نشست. از سر کچل و ظاهرش حدس زدم سرباز است؛ احوالی از هم پرسیدیم و خوشوبشی با هم کردیم.
پس از چند دقیقه شاگرد راننده آمد و بلیتهایمان را گرفت و سپس از خط پرفراژ آن برید و ته بلیت را برای خودش نگه داشت و قسمت بزرگتر را دوباره به ما بازگرداند.
تا اینجا بخیر گذشت و هیچکس مشکوک نشد. اما تا پیش از حرکت اتوبوس یک چشمم بیرون پنجره را میپایید و چشم دیگرم هم داخل اتوبوس را. چهره مسئول باجه بلیتفروشی از ذهنم بیرون نمیرفت. آقایی میانسال با ریشوسیبیل نامرتب و موهایی کوتاه.
از پنجره میدیدم که مسافران چمدانها و وسایلشان را داخل صندوق اتوبوس میگذارند و تعدادی از رانندهها هم با صدای بلند فریاد میزنند تا مسافرانشان را فرا بخوانند. داخل اتوبوس هم برخی مثل من روی صندلیهایشان آرام گرفتهاند و برخی دیگر نیز در حال جاگیرشدن هستند.
راننده اتوبوس وارد شد؛ به مسافران نگاهی انداخت و پس از هماهنگی و اطمینان از اینکه همه سوار شده و سر جایشان هستند، شاگردش را صدا کرد که او هم سوار شود. سپس پشت فرمان نشست. شاگرد هم در را بست. راننده دنده اتوبوس را جا زد و بهآرامی به عقب حرکت کرد و از جایگاه فاصله گرفت.
هنوز نفسهایم در سینه حبس بود. هر لحظه منتظر بودم که مسئول باجه بلیتفروشی بیاید و اتوبوس را متوقف کند و من را بیرون بکشد. تا اینکه اتوبوس کامل از ترمینال بیرون رفت و من توانستم نفس راحتی بکشم. حالا باید 6 ساعت روی این صندلیها مینشستم تا به تهران برسم.
—***—
برای آنکه حوصلهام سر نرود، در کیف مدرسهام چند کتاب نجومی ریخته بودم تا در مسیر آنها را مطالعه کنم. نفر کناریام هم چند دقیقه بعد از حرکت، چشمهایش را بست تا چرت بزند. کتابها را یکی یکی از کیفم بیرون میآوردم و میخواندم.
خیلی زود تمام شدند و من مشغول تماشای مناظر بیرون شدم. ولی پس از مدتی حوصلهام حسابی سر رفت. تا چشم کار میکرد، همهجا بیابان بود و بس. در فضای داخل اتوبوس هم صدای آهنگهای راننده میآمد.
برگشتم و به مسافران نگاه کردم. برخی مشغول صحبت با نفر کناریشان بودند؛ برخی دیگر هم مثل بغلدستی من چرت میزدند. بقیه هم شبیه من به بیرون زل زده بودند. من هم تصمیم گرفتم که کمی چرت بزنم تا زمان زودتر بگذرد.
در میانه راه، اتوبوس برای استراحت جلوی رستورانی نگه داشت و راننده اعلام کرد 20 دقیقه توقف داریم. همه پیدا شدیم. من از ترس اینکه مبادا از اتوبوس جا بمانم، از کنارش تکان نخوردم. نه دستشویی رفتم و نه رفتم چیزی بخرم.
همانجا منتظر ماندم تا دوباره زمان حرکت فرا برسد. بالاخره آن 20 دقیقه که برای من 20 ساعت بود، گذشت و مسافران یکییکی سوار شدند. من پیش راننده اتوبوس رفتم و از او خواهش کردم که آیا میتوانم بیایم جلو و کنار دست او و شاگردش بشینم؟
این کار را از پدرم یاد گرفته بودم که وقتی با خانواده از اصفهان به تبریز میرفتیم، معمولا در ساعت پایانی شب که همه خواب بودند، میرفت و با راننده اتوبوس رفیق میشد و اغلب کل مسیر باقیمانده را کنارش مینشست و به گپوگفت مشغول میشدند. بنده خدا در اتوبوس خیلی خوابش نمیگرفت!
راننده قبول کرد و من بقیه مسیر را کنارش نشستم. از خوراکیهای آنها میخوردم. آهنگ گوش میدادیم و با آنها صحبت میکردم. در خلال صحبتها، وقتی او از درسومشقهایم و کارهایی که ميکنم، سوالاتی پرسید، بهمرور دستم جلویش رو شد و اصل ماجرا را فهمید.
اول مقاومت کردم تا قضیه را کامل لو ندهم. ولی در نهایت متوجه شد بدون اطلاع خانواده و بیهیچ نامونشانی میخواهم به تهران بروم و احمد دالکی را پیدا کنم.
راننده بیچاره شوکه شد و مانده بود چه کند. نصیحتهایش شروع شد و توضیح داد که تهران شهر بزرگی است و بدون هیچ آدرس و نشانهای که نمیتوانم بروم در پی احمد دالکی!
او از من خواست وقتی به تهران رسیدیم، از کنارش تکان نخورم و بدون هماهنگی او جایی نروم. حوالی بعدازظهر به ترمینال جنوب تهران رسیدیم. همه مسافران پیاده شدند و به شاگردش هم سپرد تا چشم از من برندارد. خودش از اتوبوس پیاده شد و به داخل ساختمان ترمینال رفت.
شاگرد راننده چمدانهای مسافران را تحویل داد و من هم کنارش ایستاده بودم. راننده اتوبوس پس از چند دقیقه با پیرمردی برگشت. ظاهرا از همکارانش بود. من را به او معرفی کرد و ماجرا را برایش شرح داد.
پیرمرد پرسید حالا میخواهم به کجا بروم. من تصورم این بود که اگر در تهران به هر کس بگویم، میخواهم با احمد دالکی ملاقات کنم، حتما خانه یا محل کارش را میشناسند! ولی هیچکس در ترمینال او را نمیشناخت.
پیرمرد وقتی فهمید که من اللهبختکی به تهران آمدهام، اجازه نداد که من از ترمینال خارج شوم. من را از راننده اتوبوس تحویل گرفت و با خود به دفتر کارش برد. به من گفت که شماره خانهمان را بدهم تا با خانوادهام تماس بگیرد.
به او التماس کردم که این کار را نکند. چون نمیدانستم برخورد خانوادهام چه خواهد بود. سناریویی که برای خانوادهام تعریف کرده بودم را به او نیز گفتم. اندکی فکر کرد. از من پرسید ناهار خوردهام؟ (آن موقع هنوز این جمله بار معنایی که این روزها دارد را نداشت!)
پاسخ منفی بود. تلفن زد و به کسیکه پشت خط بود، غذا سفارش داد. از من خواست همانجا بنشینم و خودش را مشغول کاری کرد. به او گفتم دستشویی دارم و مثانهام داشت میترکید. به او قول دادم که میروم و سریع برمیگردم و کلکی در کارم نیست. بهنشانه اعتمادسازی کیفم را هم همانجا گذاشتم.
مجبور شد قبول کند. در کنار اتاقش یک انباری بود. شاگردش را صدا کرد که من را همراهی کند. قشنگ معلوم بود نگرانم شده است. به دستشویی رفتم و برگشتم. چشمانم حسابی باز شده بود. چند دقیقه بعد هم غذا آمد و دو نفری مشغول خوردن شدیم. پس از صرف غذا به من گفت:
«ببین پسرجان؛ اینجا تهرونه. جای خطرناکیه. به پست یه آدم بیخودی بیفتی، معلوم نیست چه بلایی سرت میارن. معلومه بچه خوب و درسخونی هستی. ولی اینطوری که بیخبر و تنها ولی کردی اومدی تهران که نمیشه.
من یا باید تو رو تحویل پلیس بدم. یا باید بذاری به خونوادهات زنگ بزنم. نشونی هیچکدوم از فامیلات رو هم که تو تهران نداری. اینجا موندنت هم خطرناکه. حتما خونوادهات نگرانت میشند. این احمد دالکی که میگی رو هم، هیچکدوم نمیشناسیم….»
حرفهای پیرمرد منطقی بهنظر میرسید؛ ولی نمیتوانست من را متقاعد کند که از تصمیمی که گرفته بودم عقبنشینی کنم. به او گفتم اگر به من بگوید چطوری میتوانم به صداوسیما بروم، حتما آنجا کسی هست که راهنماییام کند.
چند دقیقهای از من راهکار و اصرار و از پیرمرد انکار. هیچکدام از حرفهایم را قبول نکرد و تهدیدم کرد که اگر بیش از این ادامه دهم، حتما من را به پلیس تحویل میدهد.
سرم را پایین انداختم و حسابی گیج شدم. از طرفی دلم نمیآمد دست خالی به اصفهان برگردم و از طرفی دیگر فهمیدم که حماقت بدی کردم که اینطوری به تهران آمدم. در نهایت از پیرمرد خواهش کردم تا بدون اینکه به پلیس یا خانوادهام خبر دهد، من را به اصفهان برگرداند. از اینکه پدرم ماجرا را بفهمد بیشتر از هر چیز دیگری میترسیدم.
به ساعتش نگاهی کرد. از من دوباره اسم و فامیلم را پرسید و از اتاقش بیرون رفت. چند دقیقه بعد با یک بلیت برگشت. بلیت را به من داد و گفت ساعت 4 بعدازظهر یک اتوبوس به اصفهان بر میگردد. به ساعت روی دیوار اتاقش نگاه کردم. حدود 15 دقیقه تا حرکت، زمان باقی مانده بود.
از من پرسید، پول همراهم هست؟ پولهایم را نشان دادم. آنها را شمرد. از من خواست در کیفم بگذارم و حواسم به آنها باشد. به او گفتم پول بلیت چه میشود؟ گفت خودش حساب کرده است. ميخواست مطمئن شود که حتما پول دارم.
دستم را گرفت و تا پای اتوبوس آمد. من را به راننده معرفی کرد و خلاصهای از ماجرا را برایم گفت. از او خواست که تا اصفهان مراقب من باشد. راننده هم نگاهی به سرتاپایم انداخت و از من خواست روی صندلی پشت او بنشینم.
از پلکان اتوبوس بالا رفتم. با احساسی از ترس، استرس، سرخوردگی و البته خستگی بسیار، روی صندلی نشستم. بسیار ناراحت بودم که پروژهام شکست خورد و از طرفی دیگر بهخاطر اینکه دیروقت به اصفهان میرسیدم (حوالی 10 شب) نگران بودم که وقتی برگشتم، پدرم با من چه برخوردی میکند. واقعا برای این قسمت از همان اول هم هیچ ایدهای نداشتم.
در همین فکرها بودم که اتوبوس حرکت کرد و بعد بیآنکه بفهمم خوابم برد. زمانی چشم باز کردم که اتوبوس برای استراحت میان راه ایستاده بود. همراه مسافران پیاده شدم. راننده من را صدا کرد. گفت من پیش او امانت هستم و از من خواست همراهش باشم.
با راننده وارد رستوران شدیم. برای خودش، شاگردش و من شام سفارش داد. هر سه شام را خوردیم و دوباره راه افتادیم. این بار هم مثل مسیر رفت، از راننده خواستم تا مقصد کنارش بشینم. او هم قبول کرد و تا اصفهان به گپوگفت و شنیدن آهنگ و تماشای جاده گذشت.
—***—
سرانجام به اصفهان رسیدیم. راننده برایم تاکسی گرفت که من را به خانه برساند. حوالی ساعت 11 شب به نزدیک خانه رسیدم. با کلی ترس و اضطراب در خانه را زدم. پدرم در را باز کرد. تا من را دید، بدون مقدمه چک آبداری به گوشم زد و دعوایم کرد تا این وقت شب کدام گوری بودم؟!
ظاهرا در مدرسه، محلههای اطراف و خانه چند تا از دوستانم دنبالم گشته بود و حسابی نگران بود. در خلال جستجوهایش وقتی فهمیده بود که هیچ خبری از جشنواره و اردو نبوده، بیشتر کفری شده بود. جرات نداشتم به او بگویم کلی روز را در مسیر اصفهان به تهران و بالعکس بودم.
الکی بهانه آوردم که رفته بودم گردش و میخواستم یک روز تنها باشم. آنقدر خسته راه بودم که اصلا توان گریهکردن هم نداشتم. پشت سر هم از پدرم عذرخواهی میکردم و از او خواستم بیخیالم شود. به اتاقم که رفتم، حتی نای عوضکردن لباسهایم را هم نداشتم. با همان لباسهای بیرون، روی تخت دراز کشیدم و خوابم برد.
پدرم هم تا یکی دو روز بعد مرتب من را مواخذه و سین جیم میکرد. اما خوشبختانه فرصت کافی داشتم تا بتوانم دروغ و سناریوی جدیدی تحویلش بدهم. قطعا هر چه به او میگفتم، مجازاتش کمتر از سفر سرخود و تنهایی من به تهران بود!
—***—
این ماجرا گذشت و سالها بعد، وقتی تازه از دبیرستان فارغالتحصیل شده بودم، در یکی از همایشهای مرکز آموزش نجوم ادیب، احمد دالکی را برای نخستینبار از نزدیک دیدم و پای سخنرانیاش نشستم و بعد از آن در چند رویداد دیگر نیز با او همکلام شدم.
و نکته جذاب برای من این بود که در سال 1390، وقتی به استخدام ماهنامه بینالمللی آسمان شب درآمدم، مدیر مسئول مجلهمان کسی نبود جز مهندس احمد دالکی. دیگر دیدار او نهتنها برایم آرزو نبود؛ بلکه از این پس با هم بهنوعی همکار هم شدیم.
من چند سال بعد در حاشیه گفتگویی که روزنامه شرق با احمد دالکی داشت، یادداشتی نوشتم و به ماجرای سفرم به تهران برای دیدار با او اشاره کردم. ظهر روزی که روزنامه منتشر شده بود، دالکی بعد از خواندن یادداشتم، با من تماس گرفت و سر این ماجرا با هم کلی بگو و بخند کردیم.
بعد از آن من هر بار میخواستم با احمد دالکی دیداری کنم، هم تلفن اتاقش را داشتم و هم نشانی خانهاش. یادش بخیر چند باری او و همسر با محبتش میزبان من و همسرم در خانهشان بودند.
—***—
به امید سلامتی و بهروزی احمد دالکی که برای چند دهه نقش مهمی در ترویج دانش زیبای ستارهشناسی در ایران و بین فارسیزبانان داشت…
پایان /

عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییه