در حال نوشتن صفحاتی از کتاب جدیدم بودم و ناخودآگاه یاد سیروس برزو افتادم. عزیزی که او…
خاطرات
برخی اتفاقات و روزمرگیهایم در زندگی که حس میکنم شنیدنش برای بقیه خالی از لطف نیست را در قالب خاطراتی مکتوب میکنم. گاهی برای حفظ حریم خصوصی افراد، نامها و مکانها را تغییر میدهم و برای افزایش کشش روایت، واقعیت را دستکاری میکنم.
اغلب اوقات صورتم را سه تیغ میکنم. هم تمیرتر است و هم تعمیر و نگهداری خاصی نیاز…
سر پیچ شمیران میایستم و هر بار که تاکسی رد میشود و بوق میزند، خم میشوم و…
در دوران کودکی عاشق دایناسورها بودم. زمانیکه فهمیدم این موجودات عظیمالجثه که زمانی فرمانروای بیچونوچرای سیارهمان بودند،…
سال دوم دبیرستان بودم. مدیر جدیدی برای دبیرستانمان منصوب شده بود. برخلاف مدیر قبلی با دانشآموزان برخورد…
چند ماهی بود به خانه بخت رفته بودم و کمکم داشت یخ من با خانواده همسر، علیالخصوص…
حوالی ساعت 4 بعدازظهر، بر فراز تپهای کوچک، رو به آفتاب ایستاده بودیم. دستمان را سایهبان و…
اوایل مهر 1397 بود. حوالی ساعت 6 صبح از خواب بلند شدم. دوش گرفتم و صبحانه مختصری…
خانم همسایه تازه زایمان کرده بود و همراه مادرش از بیمارستان برمیگشتند. این را زمانی فهمیدم که…
سال اول راهنمایی بودم. دوستی داشتم که در اینجا او را ساسان صدا میکنم. ما رفاقت صمیمی…
