صبح زود بیدار شده بودم و تا بعدازظهر یک‌سره کار می‌کردم. ذهنم حسابی خسته شده بود. رفتم و اندکی روی تخت دراز کشیدم تا تجدید قوا کنم. ناگهان چشمانم رفت و با صدای تلفن همسرم بیدار شدم.

او و پسرم چند روزی بود به مسافرت رفته بودند. تماس گرفت تا احوالی از من بپرسد. از تُن صدایم فهمید که تازه از خواب بیدار شدم. اتاق نیمه‌تاریک بود.

همزمان با حال‌واحوال، ساعت را دیدم؛ پنج عصر بود. خواب کامل از سرم پرید. چون ساعت 6 با آقای مسعودی قرار داشتم و اگر همسرم با من تماس نمی‌گرفت، معلوم نبود تا چه ساعتی می‌خوابیدم.

گفتگو را با همسر تمام کردم و سریع رفتم تا آماده شوم. با آقای مسعودی تازه آشنا شده بودم و این نخستین قرارِ حضوری ما بود تا درباره اجرای پروژه‌ای با هم گفتگو کنیم. ظاهر خوبی نداشت دیر برسم؛ آن‌هم در نخستین قرار.

خانه ما در شرق تهران، حوالی میدان رسالت بود و محل قرار تقاطع خیابان‌های ولی‌عصر و طالقانی. مترو سریع‌ترین راه رسیدن به مقصد بود. اگر همه‌چیز درست پیش برود، از لحظه بیرون‌رفتن از خانه تا رسیدن به پشت در دفتر آقای مسعودی، نباید بیشتر از 45 دقیقه طول بکشد. دوباره ساعت را نگاه کردم؛ ساعت 5:15 عصر را نشان می‌داد. این یعنی حتی فرصت برای یک دقیقه معطل‌شدن هم ندارم.

کفش‌هایم را از جا کفشی درآوردم و درِ خانه را باز کردم تا آن‌ها را بیرون از خانه بپوشم. وقتی کفش‌هایم را پوشیدم، در را بستم. اما همان‌موقع متوجه شدم دسته کلید و کیف پولم را روی پیشخوان آشپزخانه جا گذاشته‌ام.

جیب‌های لباسم را گشتم و دیدم خوشبختانه کارت مترو همراهم است. معمولا کارت مترو را برای سهولت استفاده در کیف پول نمی‌گذارم. اما از میزان اعتبار آن نیز بی‌خبر بودم. با خودم گفتم حتما آن‌قدر هست که بتوانم با آن بروم و بیایم.

اما از طرفی در بسته شده بود و خیلی ریسک داشت بدون پول و مهم‌تر از آن دسته کلید بیرون بروم. وقت هم بسیار محدود بود و تا می‌خواستم بروم و از همسایه‌ها ابزار بگیرم و در را باز کنم، کلی وقتم هدر می‌رود.

برای همین مردد بودم. به‌درستی نمی‌دانستم آیا معطل بازکردن در خانه شوم و پی بدقولی را به‌تنم بمالم یا بی‌خیال شوم. همچنین از میزان اعتبار کارت مترو هم مطمئن نبود.

چون هیچ کارت بانکی دیگری هم همراهم نبود، نمی‌توانستم از کسی بخواهم اندکی پول به حسابم جابجا کند و در تلفن همراهم هم از موبایل‌بانک و چنین چیزهایی خبری نبود.

خلاصه دل به دریا زدم و راهی شدم. گفتم شب که برگشتم از همسایه ابزار می‌گیرم و در را باز می‌کنم. بهتر از این است که بدقول شوم.

در مسیر رسیدن به ایستگاه مترو با خودم کلنجار می‌رفتم که اگر کارتم اعتبار نداشته باشد چه؟ آن وقت ممکن است مجبور شوم که کلا قرار را لغو کنم. در همین فکرها بودم که خودم را روبروی ایستگاه مترو گلبرگ دیدم. با استرس از پله‌ها پایین رفتم و به سالن اصلی رسیدم. تقریبا هیچ‌کس آرام و قرار نداشت و همه با عجله در رفت‌وآمد بودند.

نفر جلویی من روبروی راه‌بند ورودی ایستگاه قرار گرفت و کارتش را زد. چراغ سبز راه‌بند با صدای بیق‌بیق کوتاهی روشن شد. این یعنی جواز ورود به مترو. پس با تنه‌اش میله‌های گردان راه‌بند را هل داد و وارد شد.

همزمان نفر کناری من، کارت را جلوی حسگر راه‌بند روبرویش گرفت. اما چراغ راه‌بند قرمز شد و صدای بوق ممتدی هم از آن درآمد. یعنی کارت مترو او اعتبار کافی ندارد. معطل نکرد و سریع به‌سمت باجه بلیت‌فروشی برگشت تا اعتبار کارتش را افزایش دهد. راهی که عملا برای من وجود نداشت.

نوبت من شد. پشت سرم هم چند نفر منتظر بودند تا من از راه‌بند رد شوم تا نوبت آن‌ها شود. با دستانی لرزان کارت مترو را در مقابل حسگر راه‌بند گرفتم. جواب داد! چراغ سبز روشن شد و همان صدای بیق‌بیق کوتاه را شنیدم.

تا اینجا شانس با من یار بود و مطمئن بودم که اگر اتفاق عجیبی نیفتد، به‌موقع سر قرار حاضر می‌شوم. اما نمی‌دانستم آیا در راه بازگشت به‌ خانه هم این‌گونه خوش‌شانس هستم یاخیر. زیرا باید تا رسیدن به ایستگاه مقصد صبر می‌کردم که ببینم در نهایت چقدر از اعتبار کارت متروی من کسر می‌شود.

قاعده بر این بود مسافران مترو، یکبار در هنگام ورود و بار دیگر در هنگام خروج کارت می‌زدند تا هزینه سفر به‌صورت خودکار براساس میزان مسافت طی‌شده محاسبه و از اعتبار کارت فرد کسر شود. اگر مسافری هنگام خروج کارت نمی‌زد، هزینه یک سفر کامل از مبداء تا مقصد خط مترو مربوطه از کارتش کسر می‌شد و به‌نوعی زیان می‌کرد!

بالاخره قطار در ایستگاه مترو تئاتر شهر یا همان چهارراه‌ ولی‌عصر متوقف شد و من به همراه تعداد زیادی از مسافران از آن پیاده شدیم.

در انتهای راهروی خروجی ایستگاه مترو تئاتر شهر، تعدادی دستگاه کارتخوان روی دیوار نصب کرده بودند تا مسافران هنگام خروج از ایستگاه کارت بزنند. من هم کارتم را به حسگر یکی از کارتخوان‌ها نزدیک کردم و هم‌زمان چشم به روی نمایشگر آن دوختم تا ببینم چقدر از اعتبار کارتم باقی می‌ماند. بعد از شنیدن بوق تایید، مبلغ 850 تومان روی نمایشگر، نشان داده شد.

این مبلغ از حداقل اعتباری که برای ورود به مترو در نظر گرفته بودند، کمتر بود و فکر کنم دستکم 150 تومان کم داشت.

خُلقم گرفت. می‌دانستم برای بازگشت با چالش سختی روبرو هستم. اما خودم را به بی‌خیالی زدم. رسیدن به‌موقع سر قرار برای من اولویت بیشتری داشت.

 

—***—

 

من در حالت عادی هنگام پیاده‌روی سریع راه می‌روم. حالا اگر عجله داشته باشم، هر کس من را ببیند فکر می‌کند در حال آماده‌سازی برای شرکت در مسابقات دو میدانی هستم. همسرم همیشه از سرعت پیاده‌روی من شاکی است و می‌گوید هر وقت با من قدم می‌زند، باید پشت سرم بدود!

پس به‌سرعت و تندتند در پیاده‌روی خیابان ولی‌عصر قدم بر می‌داشتم تا بالاخره به محل قرار رسیدم. به‌ساعت که نگاه کردم، دیدم پنج دقیقه هم زودتر رسیدم. لبخند تلخی زدم. چون فکرِ این‌که چگونه به خانه برگردم، ذهنم را به‌خود مشغول کرده بود.

وارد دفتر کار آقای مسعودی شدم. حسابی به من خوش‌آمد گفت و من را به اتاق جلسه راهنمایی کرد. همان ابتدا از او خواستم برایم لیوانی آب بیاورد. بالاخره بعد از یک پیاده‌روی سریع و با عجله، نفس‌هایم به‌شماره افتاده بود.

آب را که خوردم، کمی آرام شدم و جلسه را برگزار کردیم. در حالی من بر سر یک پروژه چند میلیونی با آقای مسعودی مذاکره می‌کردم که در حین جلسه، بارها به یاد 850 تومان اعتبار باقیمانده کارت اعتباری مترو می‌افتادم. عجب تناقص عجیبی بود! بحث به درازا کشید و ناگهان متوجه شدم ساعت 9:30 شب است.

جلسه را به پایان رساندیم و حین خداحافظی چند بار آمدم به آقای مسعودی ماجرا را بگویم و از او بخواهم که کمی به من پول بدهد تا بتوانم به‌ خانه برگردم. ولی خجالت می‌کشیدم و حرفم را قورت می‌دادم. حتما با این درخواستم، وجهه‌ام در نزد او خدشه‌دار می‌شد و با خودش هزار فکر عجیب‌وغریب می‌کرد.

در نهایت با او خداحافظی کردم؛ و بی‌آن‌که از او پولی قرض بگیرم. به‌سمت ایستگاه مترو به‌راه افتادم. ساعت 9:45 دقیقه است و ظاهرا تا حرکت آخرین قطار از آن ایستگاه زمان زیادی باقی نیست.

با ناامیدی وارد ایستگاه مترو شدم و تا مقابل راه‌بند پیش رفتم. در همان لحظه دوست داشتم مسئولان قطار شهری جلسه اضطراری بگذارند تا قیمت سفرهای مترو را به‌اندازه اعتبار باقیمانده کارت مترو من کاهش دهند؛ و البته بلافاصله به تمام دستگاه‌های اجرایی و ذیربط ابلاغ کرده و آن‌ها نیز همان شب اجرا کنند.

در همین تخیلاتم غوطه‌ور بودم که جارچی ایستگاه مترو در بلندگوها اعلام کرد، تا دقایقی دیگر قطار به ایستگاه تئاتر شهر می‌رسد و این آخرین قطار است. یعنی مسئولان و کارگزاران مترو برای تحقق آرزوی من کمتر از 10 دقیقه زمان داشتند!

ایستگاه خلوت بود و زمانی‌که جلوی راه‌بند ایستگاه مترو بودم، هیچ‌کس پشت سرم نبود. کارت مترو را از جیبم درآوردم و نگاهش کردم. لحظه‌ای بعد چراغ سبز چشمک‌زن راه‌بند مترو را دیدم که انگار بیشتر از من عجله داشت.

کارت را نزدیک کردم. همان اتفاقی افتاد که پیش‌بینی می‌کردم. چراغ قرمز راه‌بند با بوقی ممتد روشن شد. به اطراف نگاه کردم. تعداد انگشت‌شماری در سالن مترو دیده می‌شدند و یک نفر هم در مقابل باجه بلیت‌فروشی.

این فکر به‌سراغم آمد که بروم جلو و از او بخواهم اندکی هم اعتبار کارت من را افزایش دهد. ولی از این کار بسیار خجالت می‌کشیدم. حالا این کار را بارها به اشکال مختلف برای دیگران انجام داده بودم. ولی از این‌که چنین درخواستی را از کسی داشته باشم، آن‌هم از یک فرد غریبه، از شکستن رکورد دوی استقامت جهانی برایم سخت‌تر بود.

پس تصمیم گرفتم مسیر چهارراه ولی‌عصر تا خانه را پیاده برگردم. اما هیچ تصوری نداشتم که چه وقت به خانه می‌رسم و آن‌جا چه می‌شود.

 

—***—

 

از ایستگاه مترو بیرون آمدم و وارد پیاده‌رو کنار پارک دانشجو شدم. با آن‌که اواخر بهار بود، ولی هوا کمی خنک است و دلپذیر. من هم که عاشق پیاده‌روی‌های شبانه هستم.

در کنار پیاده‌روی پارک دانشجو، تعدادی اغذیه‌فروش دوره‌گرد بساط کرده بودند و بوی غذا در کل محوطه می‌پیچید. تازه آن‌جا بود که فهمیدم چقدر هم گرسنه هستم و کاش پولی همراهم بود تا ساندویچی از آن‌ها می‌خریدم! البته کسی نبود به من بگوید اگر پول همراهت بود که حالا بدون دغدغه در مسیر خانه‌ات بودی…

به مسیرم ادامه دادم. در راه مغازه‌هایی را می‌دیدم که برخی از آن‌ها در حال جمع‌کردن بساط‌شان بودند. برخی دیگر هم که انگار تازه سرشب‌شان بود و کلی مشتری داشتند. مثل رستوران‌ها و کافه‌ها.

پس از ساعتی پیاده‌روی به حوالی دروازه دولت رسیدم. نرسیده به دروازه دولت پیاده‌رو به‌‌خاطر وجود ساختمانی قدیمی و مخروبه، تنگ‌تر شده و مماس به خیابان بود؛ به‌طوری‌که تنها یک نفر می‌توانست از آن‌‌جا عبور کند.

چند متر جلوتر از من خانم میان‌سالی حرکت می‌کرد. ناگهان دیدم یک موتور با سرعت نسبتا زیاد از کنار من رد شد و سرنشین عقب آن کیف دستی آن خانم را زد و موتورسوار گازش را گرفت و رفت.

خانم بیچاره کم مانده بود بیفتد. اما تعادلش را حفظ کرد. به‌سرعت خودم را به او رساندم. شوکه شده بود. سریع او را مشایعت کردم که از جلوی آن خانه مخروبه کذایی رد شویم و به قمست عریض پیاده‌رو برسیم.

بسیار ناراحت بود. کل اطلاعاتی که توانسته بودم از سارقان جمع کنم اینها بود؛ موتور دو سرنشینه که سرنشین عقب لباس و کاسکت مشکی به‌تن و به‌سر داشت! و همین… که خب به هیچ دردی نمی‌خورد.

چند قدم جلوتر یک سوپر مارکت بود. همراه خانم به سمت آن رفتیم که آبی بگیرد تا کمی آرام‌تر شوم. مثل این‌که خانم از ساکنان همان محله بود و صاحب مغازه را می‌شناخت.

جریان را برای صاحب مغازه تعریف کردم. او هم سریع یک بطری آب آورد و به خانم داد. خانم با تلفن صاحب مغازه به کسی زنگ زد. فکر کنم همسر یا برادرش بود. نشانی داد و گفت در مغازه علی‌آقا منتظر می‌ماند تا بیاید.

وقتی مطمئن شدم دیگر کاری از دست من ساخته نیست. از خانم و علی‌آقا خداحافظی کردم و به مسیرم ادامه دادم. تقریبا در کل ادامه مسیر به صحنه سرقت فکر می‌کردم و یاد زمانی افتادم که سال‌ها قبل یک موتورسوار کیف خواهرم را در در روز روشن زد و بنده خدا خواهرم به‌زمین افتاد و حتی چند متری روی زمین هم کشیده شد تا بند کیف از بازویش بیرون آمد.

خلاصه حسابی ناراحت بودم و در مسیر هم از خستگی و گرسنگی چند باری نشستم و استراحت کردم.

دلم نمی‌آمد به همسرم هم زنگ بزنم و بگویم در چه وضعیتی هستم. چون از دست او هیچ کاری ساخته نبود و فقط باعث نگرانی‌اش می‌شدم.

 

—***—

 

بالاخره بعد از نزدیک به چهار ساعت پیاده‌روی به مقابل آپارتمان رسیدم. ساعت حدود یک بامداد بود. بعدها فهمیدم آن شب حدود 15 کیلومتر پیاده‌روی کرده بودم. حالا من در آن ساعت غیرعادی دو چالش داشتم. اول این‌که چطوری به آپارتمان وارد شوم و دوم هم ابزار از کجا فراهم کنم که در خانه را باز کنم.

برای آشنایی بیشتر باید بگویم آپارتمان ما به‌شکلی ساخته شده بود که نیمی از واحدها شمالی بودند و پنجره‌شان به کوچه باز می‌شدند و نیمی دیگر رو به جنوب که پنجره‌ رو به حیاط داشتند.

از کوچه به پنجره همسایه‌ها نگاه کردم. یکی از چراغ‌ها روشن بود. به‌نظر نمی‌رسید خواب باشند. ذهنی محاسبه کردم که زنگ واحد بیدار کدام است تا آیفون را بزنم و خواهش کنم در را باز کنند.

ما سه چهار ماهی می‌شد که آن‌جا آمده بودیم و به‌جز دو نفر از همسایه‌ها، کس دیگری را نمی‌شناختم. پنج دقیقه‌ای روبروی در اصلی آپاراتمان با خودم کلنجار می‌رفتم که زنگ بزنم یا نه. از طرفی نگران بودم که نکند محاسباتم اشتباه در بیاید و زنگ خانه‌ای دیگر را بزنم و از سوی دیگر خجالت می‌کشیدم که در آن موقع شب، باعث زحمت دیگری شوم.

اما وقتی به این فکر کردم که اگر این کار را نکنم مجبورم تا صبح در کوچه‌ها و خیابان‌ها گشنه و تشنه بیتوته کنم، یک دل شدم و برای بار آخر محاسبات مربوطه را برای زدن زنگ همسایه انجام دادم.

با سلام و صلوات زنگ را زدم. به‌فاصله کوتاهی آقایی از پشت آیفون پاسخ داد. خودم را معرفی کردم و با معذرت‌خواهی از او خواستم تا در را باز کند. با تردید در را باز کرد و تا آمدم از او بخواهم یک پیچ‌گوشتی و انبردست هم به من بدهد، آیفون را قطع کرد. دیگر رویی نداشتم تا برای بار دوم زنگ خانه‌شان را بزنم.

اما خب از این ستون به آن ستون فرج است. همین‌که توانسته بودم وارد آپارتمان شوم، این معنی را برایم داشت که حتی اگر نتوانم وارد خانه شوم، حداقل می‌توانم شب را تا صبح در پارکینگ بگذارنم! همین هم جای شکرش باقی است.

بلافاصله به‌سمت حیاط رفتم تا ببینم چراغ کدامیک از همسایه‌های دیگر روشن است. شاید بتوانم از کس دیگری برای بازکردن در ابزار بگیرم. ناگفته نماند که شارژ باتری موبایلم هم پیش از رسیدن به خانه تمام شده بود و عملا نمی‌توانستم با کسی ارتباط بگیرم یا سراغ کلیدساز بروم.

چراغ یکی از خانه‌ها را روشن دیدم. در آن لحظه پُرروتر شده بودم و مستقیم رفتم به طبقه سوم و در خانه همسایه را زدم. آرام چند بار به در تقه زدم و منتظر ماندم. حس کردم کسی از پشت چشمی بیرون را می‌پاید. ولی در باز نشد. دست از پا درازتر به طبقه اول برگشتم. جایی که خانه ما آن‌جا بود. پشت در کمی به دستگیره وَر رفتم. اما فایده نداشت. تا این‌که یاد همسایه کناری‌مان افتادم که مدیر ساختمان بود. آقای میان‌سال و خوش‌اخلاقی که گویا سال‌هاست تنها زندگی می‌کند و قبلا شنیدم که می‌گفت بچه اردستان اصفهان است.

من سال‌ها قبل همراه گروه‌های نجومی برای رصد آسمان شب به روستاهای اطراف اردستان می‌رفتیم و همین موضوع از قبل مشترکاتی بین من و او ایجاد کرده بود.

به حیاط آپارتمان رفتم تا ببینم چراغ خانه‌‌اش روشن است یا خیر؟ چراغ خاموش بود. ولی خودم را این‌گونه توجیه کردم که او مدیر ساختمان است و اگر برای ساکنان مشکلی پیش بیاید، می‌توانیم روی کمک او حساب کنیم. حتی اگر ساعت 1:30 بامداد باشد!

با این توجیهات روبروی درِ واحدش ایستادم. آرام چند باری با انگشترم در خانه‌اش را زدم. بعد از لحظاتی در را باز کرد. خوشبختانه بیدار بود و مشغول تماشای تلویزیون. از او عذرخواهی کردم و ماجرا را برایش گفتم. از او خواستم یک انبردست و پیچ‌گوشتی به من بدهد.

با تعجب پرسید مگر می‌توانم در را با این‌ها باز کنم؟! گفتم بله می‌توانم. قبلا هم چند باری این مشکل برایم پیش آمده و می‌دانم باید چه کار کنم.

از من خواست منتظر بمانم. رفت و پیراهنی روی پیژامه‌اش پوشید و با تردید و اندکی دلهره ابزارها را به‌دستم داد و بالای سرم ایستاد تا ببیند چه کار می‌کنم. به‌نظر می‌رسید بابت دو چیز مردد و نگران است. اول این‌که آیا از پس این کار بر می‌آیم یا خیر و دیگر این‌که اصولا چرا باید من که به‌زعم او فردی فرهنگی و علمی هستم، باید بلد باشم با دو ابزار ساده در خانه باز کنم؟!

 

—***—

 

مشغول کلنجاررفتن به در بودم که ناگهان من و آقای مدیر دیدیم دو جوان با عجله و با سراسیمه از راه‌پله پشت سر ما به سمت طبقات بالاتر رفتند.

هر دو به هم نگاه کردیم و هر یک از دیگری پرسیدیم که آیا آن‌ها را شناختیم یا خیر؟ آن‌ دو چنان سریع رفتند که ما نتوانستیم تشخیص دهیم چه کسی هستند.

آقای مدیر یک چشمش به راه‌پله آپارتمان بود و چشم دیگرش به من. بعد از یکی دو دقیقه دیدیم آن دو جوان نفس‌زنان پایین آمدند و پشت سر ما قرار گرفتند. من همچنان مشغول بازکردن در بودم. آقای مدیر برگشت و به آن‌ها نگاه کرد. من هم، همزمان با بازکردن در، آن‌ها را می‌دیدم.

یکی از جوان‌ها سراغ کسی را از ما گرفت که دقایقی پیش در آپارتمان بوده و به در خانه خواهرش که در طبقه سوم بوده، رفته است. همان‌طور که خمیده و ابزار به‌دست به قفل در وَر می‌رفتم، نگاهی به آن‌ها کردم. ناگهان در میان مشت‌ دست نفر پشت سر یک چیزی را دیدم و کمی‌ بالاتر و پشت آستین پیراهنش، درخشش یک وسیله فلزی نظرم را جلب کرد.

یکی از جوان‌ها چاقو داشت و تلاش می‌کرد پشت آستینش پنهان کند. کمرم را راست کردم و لبخندی زدم. قبل از آن‌که خودم را لو بدهم، از او پرسیدم چه مشکلی پیش آمده؟!

با حالتی خشمگین گفت نمی‌دانم کدام فلان‌فلان‌شده‌ای این وقت شب رفته و در خانه خواهرم را که تنهاست زده و او را حسابی ترسانده است. حالا آمدیم او را پیدا کنیم و حقش را کف دستش بگذاریم.

گفتم فقط آمده در زده یا کار دیگه‌ای هم کرده است؟ گفت نمی‌دانم انگار چند بار در زده و وقتی دیده کسی در را باز نکرده، گذاشته و رفته است.

به او گفتم احتمالا اگر قصد آزار و اذیت داشت که نمی‌گذاشت برود… بعد به آن‌ دو جوان نزدیک شدم و گفتم خیالتان راحت باشد. کسی به خواهر شما نمی‌خواسته گزندی برساند.

جوان چاقو به‌دست پرسید، مگر من آن کس را دیده‌ام؟ به آرامی گفتم، آن کس که شما دنبالش هستید، من هستم؛ و چه خوب که شما را پیدا کردم.

هر دو به هم نگاه کردند و آقای برادر با عصبانیت پرسید، با خواهرم چه کار داشتی؟! گفتم به دوستت بگو اول آن چاقو را غلاف کند، توضیح می‌دهم. آقای مدیر هم نظرش به چاقو جلب شد و خطاب به او گفت این دیگر چیست؟!

دیگر لزومی نمی‌دیدید چاقو را پنهان کند. پس آشکارا جلو آورد و با آن به من و آقای مدیر اشاره کرد. بی‌تعارف بگویم، از چاقویش می‌ترسیدم. ولی بهتر بود که خونسرد باشم که یک وقت کار دست خودم و او ندهم.

آن‌ها را به آرامش دعوت کردم و ماجرا را خلاصه‌وار تعریف کردم. آقای مدیر هم پی حرف‌هایم را گرفت و آن دو جوان را کمی عقب‌تر برد تا آرام‌تر شوند.

در آن‌ لحظه برای اثبات حرفم به قفل در اشاره کردم که پوسته دستگیره آن نیمه‌باز از در آویزان بود. همان‌موقع میله یا همان شافت قفل را انبردست گرفتم و نیم‌دور چرخاندم و در باز شد.

این اتفاق در آن بحبوهه، لحظه مسرت‌بخشی بود. اجازه خواستم که وارد خانه شوم و بروم دسته‌کلید را بیاورم.

آقای مدیر هم در این بین به گفتگو با آن‌ها مشغول شد و من برگشتم. مثل این‌که سوء تفاهم برطرف شده بود و خیال آن دو جوان بابت این‌که این مزاحمت کاملا ناخواسته بود و قصد و نیت سوئی پشتش نبوده، راحت شد.

همراه با آقای مدیر، دو جوان را تا پارکینگ و در اصلی آپارتمان بدرقه کردیم. آقای برادر دم در، آیفون خانه خواهرش را زد و گفت همه چیز مرتب است و من هم از پشت آیفون بابت مزاحمت بدموقع از او عذرخواهی کردم.

قبل از خداحافظی، رو به جوان چاقو بدست کردم. فکر کنم حداقل 5-6 سالی از من کوچک‌تر بود. نزدیکش شدم و از از سر کنجکاوی پرسیدم که تا حالا چاقوکشی هم کرده است؟ پاسخش منفی بود و ظاهرا این چاقو را فقط محض احتیاط از خانه آورده تا دوستش (آقای برادر) را همراهی کند. شاید بدرد بخورد.

گفتم می‌دانی این چاقوی آشپزخانه، با یک اشاره دست می‌تواند هر کسی را از پا در بیارود؟ و منتظر پاسخش نماندم و نصحیت‌های من شروع شد. به او گفتم:

«پسر خوب، اول از همه وقتی چاقوکشی بلد نیستی، اصلا چاقو دنبال خودت نبر. چاقوکشی فوت و فن داره. الکی که نیست! در ثانی اون هم چاقوی آشپزخونه به این بزرگی… اگه هم احیانا مجبور شدی با خودت جایی چاقو ببری، یه چاقوی ضامن‌دار کوچیک یا نهایتا یک تیغ موکت‌بری با خود ببر. همه‌جای چاقو رو هم با چسب برق بپوشون و فقط اندازه نیم‌سانت از نوک و سر تیزش رو لخت نگه دار.

این‌طوری اگه هم چاقوت به کسی خورد، نهایتا یکم خط‌خطی می‌شه و اگه هم چاقو رو ازت گرفتند، نهایتا می‌تونند همین بلا رو سرت بیارن. وگرنه ممکنه با ناشی‌بازی یا یکی رو بکُشی یا خودتو به کشتن بدی! و بعدش خر بیار و باقالی بار کن…»

بعد از نصایح من، هر دو جوان و آقای مدیر با تعجب به من نگاه کردند و جوان چاقو بدست که حالا کمی گاردش نسبت به من شکسته شده بود، پرسید: «داداش شما خودت چاقوکشی کردی؟» خندیدم و گفتم: «نه عزیز! اما رفیق چاقوکش داشتم و این چیزها رو از اون یاد گرفتم؛ به‌قول قدیمی‌ها، نخوردیم نون گندم، اما دیدیم دست مردم…!»

بعد از این مکالمه پایانی، من و آقای مدیر با هر دو جوان دست دادیم و آن‌ها را راهی کردیم و خودمان هم به‌سمت خانه‌هایمان رفتیم. در راه‌پله، سکوت عجیبی بین هر دویمان بود. به طبقه اول که رسیدیم، از آقای مدیر بسیار تشکر کردم و از هم خداحافظی کردیم.

منتظر ماندم تا او به خانه‌اش برود و در را ببندد و بعد من بروم. آقای مدیر در را بست و صدای سه‌قفله‌کردنش را هم شنیدم. خنده‌ام گرفت. چون آن وقت که در خانه‌اش را زدم و باز کرد، صدای بازکردن قفل را نشنیدم.

اما حالا و بعد از این ماجرا به آقای مدیر حق می‌دادم که در خانه‌اش را سه‌قفله کند. چون همسایه یک روزنامه‌نگار و نویسنده و به‌اصطلاح فعال فرهنگی هم که باشی، وقتی می‌بینی او هم بلد است در خانه را باز کند و هم با اصول چاقوکشی آشناست، احتیاط شرط عقل است…!

پایان/

دسته بندی شده در: