یکی از تکیهکلامهایم حین تدریس این است که دانشجویان را «بچه» خطاب میکنم؛ «بچهها اینکار رو بکنید! بچهها تمرینها را حل کنید! بچهها سوالی دارید؟»
فرقی هم ندارد سرِ کلاسم چه کسانی نشستهاند؛ خانم، آقا، بزرگ، جوان، کودک، مسن، بقال سرِ کوچه، رئیسجمهور گینه بیسائو… شاید این لفظِ خطابه، یادگار دورانی است که نجوم دبستان درس میدادم. اما این بچهگویی، کممانده بود روزی کار دستم دهد.
چند سال پیش به جماعتی بزرگسال، نویسندگی درس میدادم که طبق عادت «بچهگویی»هایم شروع شد. بعد از زمان استراحت اول و قبل از شروع بخش جدید کلاس، یکی از دانشجوها که آقایی حدود شصتساله بود، دستش را بالا برد تا چیزی بگوید.
شما آقایی را تصور کنید با موهایی نسبتا پرپشت و جوگندمی که کمی گوشهایش را پوشانده است. غبغب کوچکی دارد. صورتی کامل سهتیغکرده با پوستی سفید و روشن و چشمانی نافذ که از زیر عینکش هنوز معلوم هستند. پیراهن چهارخانه آستینکوتاه کرمیرنگی هم برتن کرده است.
در کلام شما یک آقای جنتلمن، خوشتیپ و خوشصحبت را تصور کنید که هنوز نشاط جوانی در چهره و رفتارش حس میشود. من روی چنین پیرمردهایی همیشه کراش دارم و به چشم پدری از همجواری و همصحبتی با آنها لذت میبرم.
این بنده خدا دستش را بالا آورد و اجازه خواست تا صحبت کند. من هم رخصت دادم و او با صدایی بم و لهجه تهرانی اصیل و با لحنی بین شوخی و جدی گفت: «آقای رضایی! با بقیه کار ندارم. اما چرا به ما با این سنوسال و یال و کوپالی که داریم، میگی بچه؟!»
بقیه دانشجوها نیشخندی زدند و منتظر پاسخ من شدند. من هم چند ثانیهای، دقیقا به قصد لذت، به صورت پیرمرد زُل زدم و همزمان در ذهنم در حال آمادهکردن جوابی برایش بودم. جوابش که آماده شد، چشمچرانی و لذتجویی را کنار گذاشتم و با لبخند به او گفتم:
«جناب نفرمایید؛ قصد جسارت ندارم. این «بچهای» که من سرِ کلاس با اون شما رو خطاب میکنم، «بچه تصغیر» نیست؛ بلکه «بچه تحبیب» است و میخوام بگم خیلی دوستتون دارم…» و البته در ذهنم این جمله را اینگونه تمام کردم: «مخصوصا شما رو…»
جملهام که تمام شد با صدای خنده دانشجوها به خودم آمدم و پیرمرد خوشتیپ ما هم مرام به خرج داد و با دست یک ماچ از ته کلاس حواله جمال من کرد و رخصت داد که درس را ادامه دهم…
پایان/
