آذر 93 بود و یکی از برنامه‌های حضور الکساندر الکساندروف، کیهان‌نورد بازنشسته شوروی در ایران، سخنرانی در همایشی دانش‌آموزی در یکی از کانون‌های آموزش و پرورش اصفهان بود. حدود 200 دانش‌آموز دبستانی در این برنامه حضور داشتند و معمولا نظم‌دادن به چنین جمع‌هایی کار حضرت فیل است!

حالا حساب کنید مسئولین کانون هم اجرای برنامه را به ‌دست «عمو»یی سپرده بودند که 10 نفر لازم بود خودش را ساکت کنند و بنده خدا از اول مراسم مرتب شعر و آواز می‌خواند و حرکات موزون انجام می‌داد و بچه‌ها را بیش از پیش به‌وجد می‌آورد. حضور این عمو در چنین جمعی شبیه به وقتی است که روی پیاز خام، فلفل بزنید و بخورید!

خلاصه سروصدای زیادی در سالن بود و صدا به ‌صدا نمی‌رسید. الکساندروف به کارهای عموی مراسم می‌خندید و به‌نظر می‌رسید برایش جالب است. تا این‌که نوبت سخنرانی او شد. عمو با شور و هیجان خاصی الکساندروف را به‌روی سن دعوت کرد. مرحوم سیروس برزو هم برای ترجمه همزمان او را همراهی ‌کرد.

در میان همهمه دانش‌آموزان ‌ساعتی سخنرانی کرد و به ‌برخی پرسش‌ها پاسخ داد. مثل این‌که عمو فضای جدی حاکم بر سالن را تاب نیاورد و گفت ویژه‌برنامه‌ای دارد تا برای دقایقی انرژی را به جمع بازگرداند. کسی نبود به او بگوید همین الان هم سالن با آتش شیطنت بچه‌ها می‌سوزد؛ تو دیگر لازم نیست روی این آتش نفت بریزی!

ولی چه‌ کنیم که زور دست او بود. از فضانورد و برزو رخصت گرفت تا ویژه‌برنامه‌اش را اجرا کند. چشم‌تان روز بد نبیند! نمی‌دانستیم چه آشی پخته است…

ناگهان ترانه کُردی در سالن پخش شد و عمو بلافاصله پارچه‌ای به‌دور کمرش بست و دستمالی از جیبش در آورد و شروع کرد به رقص کُردی! و به این شکل می‌خواست هنر ناب و اصیل ایرانی را به مهمانان خارجی ما فرو کند. کل حاضرین سالن هم با تشویق‌های بی‌امان‌شان همراهی‌اش می‌کردند.

آمنه‌خانم، همسر مرحوم برزو که از مهمانان برنامه بود، من را صدا زد و گفت هر چه زودتر همسرش و فضانورد را از روی سن پایین بیاورد. گویا متوجه یک ناراحتی زیرپوستی در سیروس برزو شده بود و ظاهرا تداوم این روند می‌توانست او را خشمگین کند.

من هم با اکراه قبول کردم. اما صبر کردم و گفتم حالا دو دقیقه دیگر رقص تمام می‌شود و برنامه به مسیر اصلی خودش باز می‌گردد. زیاد سخت نگیریم. اما چه ساده‌لوح بودم! ظاهرا اوج ویژه‌برنامه عمو در همان «دو دقیقه»‌ای بود که من به آن ساده نگاه می‌کردم.

من از این نکته غافل بودم که رقص کردی، رقصی تیمی است و نمی‌شود آن را تنهایی پیش برد. پس بی‌شک به تعدادی همراه نیاز است. پس در نهایت و در کمال بهت و حیرت، عموی داستان ما، فن استاد را رو کرد و به‌ فضانورد و برزو هم دو دستمال داد و از آن‌ها خواست در رقص کردی، او را همراهی کنند.

در این حین، سکانس صحنه‌آهسته‌ای را تصور کنید که ناگهان صدای محیط قطع می‌شود و آهنگی وهم‌آور با ضرب‌آهنگی خاص شروع می‌شود. برای لحظاتی نفسم در سینه حبس شد.

به آمنه‌خانم نگاهی انداختم که چند صندلی آن‌طرف‌تر نشسته بود و یک لحظه من را دید و گویی با چشمانش می‌خواست به من بفهماند که یک بمب ساعتی (سیروس برزو) روی سن است که چند ثانیه تا لحظه انفجارش بیشتر باقی نمانده است.

برگشتم و نیم‌نگاهی هم به‌سالن کردم. دانش‌آموزانی که مشغول داد و فریاد و دست‌زدن بودند. روی سن را دیدم که الکساندر الکساندروف، کیهان‌نورد و قهرمان ملی شوروی، با رکورد بیش از 300 روز اقامت در فضا و با لباس تمرینی فضانوردی فیروزه‌رنگی و لبخندی بر لب، دستمال سفیدی را بالا و پایین می‌کند.

عمو هم با یکی از دستانش کمر او را گرفته است و با اشاره تلاش می‌کند به او بفهماند که او هم باید با یک دست دیگرش، کمر برزو را بگیرد. در کنار آن‌ها هم سیروس برزو است؛ با نگاهی غضب‌آلود و با اکراه در حال تکان‌دادن دستمال خودش است.

ناگهان صدای سالن و بچه‌ها برای من قطع شد و صدای ضربان قلبم را می‌شنیدم. زمان‌سنجی خیالی جلوی چشمانم ظاهر شد که به ثانیه دهم رسیده؛ نه، هشت، هفت، شش…

هنوز همه‌چیز را با ریتم آرام (همان صحنه‌آهسته) تصور کنید. سیروس برزو میکروفن‌اش را به‌سمت دهانش برد و و برای لحظه‌ای ریتم به حالت عادی برگشت و او با عصبانیت فریاد کشید: «این دیگه چه مسخره‌بازیه…؟! جمع کنید این بساط رو… اینجا که جای این کارها نیست…!»

بله؛ بمب منفجر شد! و بعد از گفتن این جمله، (دوباره صحنه‌آهسته) میکروفن را به‌ سوی ردیف اول سالن، جایی‌که برخی مسئولان نیز نشسته بودند پرت کرد.

من که در ردیف وسط روی صندلی بودم؛ خیز گرفتم و به‌سوی میکروفن شیرجه زدم. سرعت ‌عملم عالی بود و میکروفن بی‌سیم را روی هوا قاپیدم و برای لحظاتی آن را در آغوشم نگه داشتم. درست مثل وقتی‌که بیرانوند پنالتی رونالدو را مهار کرد و برای لحظاتی توپ را عاشقانه در آغوش گرفت.

صحنه آهسته تمام شد. بعد از آن سیروس برزو، دستِ الکساندروف را گرفت و با اوقاتی تلخ از روی سن پایین آمد و خودش از سالن خارج شد. از همسرم خواستم الکساندروف را تا نشستن روی صندلی‌اش مشایعت کند و کنارش بماند. من هم بلافاصله پشت سر برزو از سالن خارج شدم تا او را آرام کنم.

چند دقیقه بعد با‌ همسرم که در سالن بود، تماس گرفتم که برنامه را با همراهی یکی از کارمندان کنسول‌گری روسیه که در این برنامه همراهی‌مان می‌کرد، ادامه دهند و به پایان برسانند. قرار بود به برخی دانش‌آموزان جوایزی نیز بدهند و آن‌ها به ‌صورت گروهی با فضانورد عکس بگیرند…

آبروریزی بدی شد و من هم بسیار از این اتفاق متاسف و ناراحت بودم. خلاصه بعد از یک ساعت قائله خوابید و مراسم تمام شد. هنگام خروج از ساختمان کانون، آمنه‌خانم به‌سمتم آمد و روی شانه‌هایم زد و گفت: «بهت هشدار داده بودم که برو و سیروس رو پایین بیار… گوش ندادی! اینم نتیجه‌اش… اما اگه تمرین کنی، حتما دروازه‌بان خوبی می‌شی…»

پایان/

————————————-

در همین رابطه بخوانید:

اجرای پانتومیم در حضور فضانورد روس!

دسته بندی شده در: