اواخر دبستان که بودم، خوره روزنامه‌خوانی به جانم افتاد. اغلب روزنامه همشهری می‌خریدم و تقریبا همه صفحاتش را می‌خواندم. تصورم بر این بود که باید از اتفاقات روز مطلع شوم و در راستای افزایش سرانه مطالعه کشورم بکوشم.

در چنین عوالمی سیر می‌کردم که کم‌کم احساس کردم به حرفه خبرنگاری و روزنامه‌نگاری علاقه‌مند شدم. البته من کوچک‌تر هم که بودم، مجلات سروش کودکان و کیهان بچه‌ها می‌خریدم و همیشه دوست داشتم مطلبی از من در این مجلات به‌چاپ برسد.

روزی فشار علاقه‌مندی به روزنامه‌نگاری در من چنان بالا زد که تصمیم گرفتم خودم روزنامه‌ای منتشر کنم. گفتم فعلا این کار را برای محله‌مان انجام می‌دهم و بعد کار را گسترش داده و روزی می‌رسد که با روزنامه‌هایی مانند همشهری رقابت می‌کنم.

پس دست‌به‌کار شدم. اولین کار انتخاب اسم بود. دو سه روزی مشغول ایده‌پردازی شدم تا در نهایت به این نتیجه رسیدم که چون قرار است این روزنامه را برای محله‌مان منتشر کنم، پس اسمش را می‌گذارم «یاسمن» که نام کوچه‌‌مان بود.

بعد از آن به سراغ کتابخانه محله رفتم و از دایره‌المعارف‌ها، اطلاعاتی درباره گل‌های یاس و یاسمن جمع کردم. یک مشت مطلب کوتاه و مفید هم از روزنامه‌ همشهری و مجلات کیهان بچه‌ها و سروش کودکان پیدا کردم تا به قول رسانه‌چی‌ها، شماره اولم را ببندم.

روزنامه یاسمن یک برگه آ4 دو رو بود. چون ماشین تایپ نداشتم، مطالب را به‌صورت دستی و با خطی خوش در ستون‌هایی که تعریف کرده بودم، می‌نوشتم.

برادر بزرگم هم خط خوشی داشت و خطاطی می‌کرد. از او خواستم نام روزنامه را با قلم خطاطی روی برگه‌ای جداگانه بنویسید. او هم با الهام از لوگوی روزنامه‌هایی مانند کیهان و اطلاعات، نام یاسمن را با خط نستعلیق نوشت. من هم دور آن را بریدم و در جای خودش روی صفحه روزنامه کولاژ کردم.

سرانجام روزنامه آماده شد. چند خیابان آن‌طرف‌تر یک لوازم‌التحریرفروش بود که دستگاه کپی داشت. از او خواستم از کاغذ همراهم که من به آن روزنامه می‌گفتم، 10 سری کپی سیاه‌وسفید بگیرد. کپی‌ها را گرفتم و سریع به محله برگشتم.

 

—***—

 

در آن زمان ما یک هفته صبح تا ظهر به‌مدرسه می‌رفتیم و یک هفته هم ظهر تا عصر. علت هم این بود که مدرسه ما نوبت دخترانه هم داشت و مسئولان مدرسه برای رعایت مساوات، روال حضورمان در مدرسه را این‌گونه تعیین کرده بودند.

همین شرایط باعث شده بود که من در مسیر بازگشت از فتوکپی تا محله با یک درگیری ذهنی روبرو شوم. این‌که من باید یاسمن را روزنامه صبح محله عنوان کنم یا عصر؟! زیرا در آن زمان روزنامه‌ها به این موضوع اشاره می‌کردند. چون برخی روزنامه‌ها مانند «ابرار» در نوبت عصر منتشر می‌شدند. بدون شک به‌دلیل روال حضورمان در مدرسه، من نمی‌توانستم یک رویه ثابت برای انتشار روزنامه تعیین کنم.

علی‌الحساب تصمیم گرفتم درباره این موضوع با مخاطبان روزنامه (!) حرفی نزنم تا بعدا راه‌حلی برای آن پیدا کنم. روزی که نخستین شماره روزنامه یاسمن را منتشر کردم، ما بعدازظهری بودیم و در آن هفته، یاسمن روزنامه صبح محله محسوب می‌شد.

همان‌طور که گفتم من از شماره اول 10 نسخه چاپ کردم و نزدیک ظهر بود که به محله برگشتم. تا زمان آماده‌شدن برای رفتن به مدرسه حدود یک ساعت وقت داشتم و در این مدت باید به روزنامه‌فروشی در محله مشغول می‌شدم.

از شانس من محله خلوت بود و کسی رفت‌وآمد نمی‌کرد. فقط یک خانم میان‌سال که از خرید بر می‌گشت از کوچه‌مان رد شد که از ساکنین محله ما نبود. جلویش را گرفتم و روزنامه را به او معرفی کردم. او هم با تعجب یک نسخه از آن خرید و رفت.

در نهایت من ماندم و 9 نسخه دیگر و وقت تمام شد و باید برای رفتن به‌مدرسه آماده می‌شدم. گفتم عصر که از مدرسه برگشتم الباقی را در محله می‌فروشم. ولی هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و دم غروب مجبور شدم همه را خیرات کنم!

فروش شماره اول روزنامه کم بود و خیلی توی ذوقم خورد. اما تصمیم گرفتم برای شماره بعدی، کاری کنم کارستان و فکر می‌کردم بتواند روی فروش روزنامه تاثیر مثبت بگذارد.

 

—***—

 

فکر کنم از آغاز دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی، یکی دو سالی می‌گذشت و از بزرگ‌ترها می‌شنیدم که می‌گفتند دوران اصلاحات شروع شده است و یکی از مصداق‌های آن ایجاد فضای باز سیاسی در جامعه و مطبوعات بود.

من در برخی روزنامه‌ها می‌خواندم که درباره برخی مسئولین و سازمان‌ها مقالاتی انتقادی نوشته می‌شد. نظرم به چنین مقالاتی جلب شد و گفتم جای چنین چیزهایی در روزنامه یاسمن خالی است. تصورم بر این بود که نوشتن مطالب انتقادی می‌تواند نظر مخاطبان را به‌خود جلب کند و باعث افزایش فروش روزنامه شود.

ایده خوبی بود؛ اما مانده بودم من باید از چه کسی یا ارگانی انتقاد کنم؟ خوشبختانه خیلی سریع، سوژه نخستین مقاله انتقادی‌ام پیدا شد. آن‌هم کسی نبود جز یکی از همسایگان ما.

داستان از این قرار بود که ما در محله همسایه‌ای داشتیم که هیچ آدابی رو در همزیستی مسالمت‌آمیز رعایت نمی‌کرد و اکثر همسایه‌ها از دست آن‌ها عاصی بودند. از کثیف‌‌کردن کوچه گرفته تا بوق‌بوق‌های وقت و بی‌وقت خودروشان.

اصلا رسم داشتند که وقتی پدر خانواده از سرِ کار یا هر جای دیگری بر می‌گشت، از همان وقتی‌که وارد کوچه می‌شدند، بوق می‌زدند تا برسند دم در خانه. دلیلش چه بود؟ پدر همسایه می‌خواست به اعضای خانواده‌اش خبر دهد که من آمده‌ام و سریع بیایند و در را باز کنند.

بعدها که بزرگ‌تر شدم، فهمیدم اگر ایشان همان‌موقع چند جلسه «اَناردرمانی» (*) می‌کرد، دیگر لازم نبود این‌همه بوق‌زنان وارد کوچه شوند. عین بچه آدم خودرو را تا دم در می‌آورد و سپس ماتحت مبارک را جمع می‌کرد و از پشت فرمان بلند می‌شد و می‌رفت در را باز می‌کرد و تمام! دیگر این‌همه شلوغ‌بازی و تولید آلودگی صوتی نیاز نبود.

پس احتمالا به من حق می‌دهید که سوژه نخستین مقاله انتقادی‌ام، نقد عملکرد خانواده آقای میم.الف باشد. پس یادداشت تند و تیزی علیه آن‌ها نوشتم و شماره دوم روزنامه یاسمن منتشر شد. در حین فروش روزنامه در محله، توانستم با تاکید روی این موضوع، چهار پنج نسخه بفروشم و از این بابت احساس رضایت می‌کردم. رشد خوبی داشتم. اما این دلخوشی چندان دوام نیاورد.

 

—***—

 

شب‌هنگام در حالی‌که مشغول آماده‌سازی شماره جدید روزنامه بودم. سروصدایی از بیرون شنیدم. یک نفر در حال دادوبیداد بود و دو سه نفر هم او را همراهی می‌کردند. چند لحظه بعد زنگ خانه ما به‌صدا درآمد.

سریع از اتاقم بیرون زدم. پدرم را دیدم که بلند شد تا برود و ببیند چه کسی است. درِ چوبی خانه را باز کرد و به حیاط رفت. در همان حال شنیدم که چند بار دیگر هم زنگ خانه به‌صدا درآمد و همزمان در حیاط هم کوفته می‌شد. پدرم با عجله و سراسیمه رفت و در را باز کرد.

از لای در چوبی دیدم که آقای میم.الف همراه با همسر و دو نفر از فرزندانش دم در هستند. پدرم که سال‌ها یک ارتشی بود، فردی بود که به نظم و دقت اهمیت می‌داد. برای همین خیلی از خانواده آقای میم.الف دلِ خوش نداشت و پیش از این چند باری با آن‌ها سر موضوعاتی که گفته بودم، مجادله کرده بود.

پدرم بی‌خبر از همه جا، وقتی در حیاط را باز کرد، با چهره‌های برافروخته و عصبانی خانواده آقای میم.الف روبرو شد. آن‌ها شروع کردند به داد و بیداد؛ به‌شکلی که چند همسایه دیگر هم به کوچه آمدند تا ببینند چه شده است.

پدرم هر چه از آن‌ها می‌پرسید چه شده، آن‌ها فقط به فریادهای‌شان ادامه می‌دادند و پدرم را به شکایت‌کردن و زنگ‌زدن به پلیس تهدید می‌کردند. تا این‌که همسایه‌ای مداخله کرد که آرام‌تر صحبت کنند و آقای میم‌.الف نسخه‌ای از روزنامه‌ام را نشان داد و با لحن بدی به پدرم گفت: «این اراجیف چیست که می‌نویسی؟ برای من شب‌نامه پخش مي‌کنی؟ پدرت را در می‌آوردم. فکر کردی که هستی؟ بوق… بوق… بوق…»

پدرم با بهت و حیرت برگه‌ای که دست آقای میم.الف بود را گرفت و من را صدا کرد تا عینکش را بیاورم. خودش هم به زیر نور چراغ‌برق کوچه رفت. من که تا وسط حیاط پیش آمده بودم، با ترس و دلهره وارد خانه شدم.

نامادری‌ام که ما او را عزیز خطاب می‌کنیم، از من پرسید چه شده است؟ جواب سربالایی به او دادم و سراغ عینک پدرم را گرفت. از کشوی بوفه وسط هال، عینک را به من داد و من به‌سرعت به کوچه رفتم و آن را به‌دست پدرم دادم.

آقای میم.الف همچنان در حال غُرزدن و رجزخوانی بود. پدرم عینک را گرفت و روزنامه‌ام را خواند. سرش را به نشانه تاسف تکان داد و به من نگاهی کرد.

آقای میم.الف تصور می‌کرد که تمام این چیزها را پدرم به من دیکته کرده تا بنویسم که او را رسوا کنیم. از این رو آن‌ها از پدرم به عنوان «مدیرمسئولِ من» توضیح خواستند و پدر بیچاره‌ام، هر چه توضیح داد که روحش از انتشار چنین چیزی بی‌خبر بوده، آن‌ها باور نمی‌کردند.

در حین این‌که پدرم با همسایه‌ها مشغول بحث و جدل بود، به این فکر می‌کردم که چگونه این روزنامه به‌دست آن‌ها افتاده است؟ من که به آن‌ها چیزی نفروخته بودم. چند روز بعد متوجه شدم یکی از همسایه‌ها که از من روزنامه خریده بود، آن را در اختیار خانواده آقای میم.الف گذاشت. همان‌کسی که در شب مجادله برای میانجی‌گری تلاش می‌کرد.

بالاخره پدرم به هر طریقی بود و با کمک همسایگان به خانواده آقای میم.الف نشان داد که هیچ توطئه‌ای پشت کار نبود و همه‌چیز زیر سر پسربچه‌ای خودسر و شیطان به نام من است. همه آن‌جا از من توضیح خواستند و من هم هر چه لازم بود را گفتم.

مجبور شدم از همه آن‌ها عذرخواهی کنم و الباقی نسخ روزنامه‌ها را از خانه آوردم و جلوی جمع پاره کردم. همان‌شب در پی آن چند نسخه‌ای که فروخته بودم، رفتم تا آن‌ها را نیز امحاء کنیم. خلاصه با این کار رضایت خانواده آقای میم.الف جلب شد و غائله خوابید.

به‌ خانه برگشتیم. پدرم حسابی از دستم عصبانی بود و کاردش مي‌زدید، خونش در نمی‌آمد. یک دست هم سر این موضوع با پدرم بحث کردیم و در نهایت طی یک حکم حکومتی، دستور توقیف و قطع انتشار روزنامه یاسمن را صادر کرد و به این شکل روزنامه یاسمن که صدای عدالتخواهی، آزاداندیشی و اصلاحات محله‌مان بود، در دومین شماره خودش برای همیشه تعطیل شد! 🙂

پایان/

 

—***—

 

پی‌نوشت

(*) اناردرمانی روشی کارآمد در درمان تنبلی و کاهش قطر منفذ ماتحت است. در این روش از فردی که از فراخی مزمن ماتحت رنج می‌برد می‌خواهند هر روز در چند نوبت انار بخورد یا روزانه دقایقی را در تشت آب‌انار بنشیند. برخی اطباء و صاحب‌نظران این حوزه، برای درمان این بیماری استعمال خرمالو را هم به شکل شیاف یا ضماد تجویز می‌کنند.

دسته بندی شده در: