فروردین 1395 بود و حدود هفت ماه از استعفای من از مرکز نجوم ادیب اصفهان می‌گذشت. بچه‌های ادیب در آستانه پدیده نادر گذر سیاره عطارد از مقابل خورشید، ویژه برنامه‌ای را در باشگاه نجوم اصفهان ترتیب داده بودند و از من هم برای سخرانی دعوت کردند.

از چند روز قبل متن سخنرانی و اسلایدها را آماده کردم و همه‌چیز در روز برنامه برای سخنرانی مهیا بود. لباس‌هایم را پوشیدم، از همسرم خداحافظی کردم و در خانه را بستم و رفتم. همین‌طور که از راه‌پله‌ها پایین می‌رفتم تا به در پارکینگ برسم، به‌نظرم رسید که این‌بار برای تنوع در پوشش، کراوات بزنم.

از نظر من مشکل منشوری نداشت. از طرفی چون دیگر پرسنل سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان هم نبودم، کسی نمی‌توانست از نظر اداری به من گیر بدهد که کاری برخلاف عرف انجام داده‌ام.

آن روز من پلیور نازک یقه هفت پوشیده بودم و زیرش هم پیراهن مردانه ساده‌ای به تن داشتم. سریع راه‌پله‌ها را بالا رفتم و دوباره به خانه برگشتم. همسرم فکر کرد چیزی جا گذاشته‌ام. اما وقتی از قصد من برای زدن کراوات با خبر شد، من را از این کار برحذر داشت.

به حرفش اعتنایی نکردم. به‌سراغ کمد لباسم رفتم و یکی از کراوات‌هایم را انتخاب کردم. پلیورم را درآوردم و روی همان پیراهن زیرش، کراوات را گره زدم. پلیور را مجددا روی آن پوشیدم و همه چیز خوب شد. کراوات زیر پلیور خیلی به چشم نمی‌آمد و تضاد رنگ زیادی هم با پیراهن و پلیورم نداشت.

اجازه دهید همین‌جا در پرانتز دیدگاهم را در استفاده از کراوات بگویم و بعد ماجرا را ادامه دهم. از نظر من استفاده بجا از کراوات در پوشش، می‌تواند ظاهر مردان را بسیار مرتب‌تر جلوه دهد و برای جمع‌های رسمی و سخنرانی‌‌ها مناسب است.

خب کجا بودیم؟ آها به اینجا رسیدیم که من کراوات زدم و لباس‌هایم را پوشیدم که مجددا آماده رفتن شوم. پس همسرم را دوباره بوسیدم و از او خداحافظی کردم و از خانه بیرون زدم و به‌سمت کتابخانه مرکزی شهرداری اصفهان که محل برگزاری برنامه بود، راه افتادم.

وقتی رسیدم، برخورد دوستان و همکاران سابقم کاملا عادی بود. وارد سالن شدم و در ردیف جلو، صندلی مناسبی را برای نشستن یافتم. بعد از اجرای یکی دو برنامه، زمان سخنرانی من فرارسید. بعد از دعوت مجری، مثل بچه آدم پشت پیشخوان رفتم و حدود 40 دقیقه سخنرانی کردم. بعد از اتمام برنامه هم بدون هیچ اتفاق و ماجرای خاصی به‌خانه برگشتم.

همه‌چیز عادی بود و متوجه شدم سخنرانی‌کردن در یک ارگان شبهه دولتی با کراوات و بدون‌کراوات هیچ فرقی ندارد و می‌توانم از این به بعد روی بستن کراوات (به‌دلیل علاقه شخصی) بیشتر حساب کنم.

بعد از آن سخنرانی هم به فاصله حدود یک ماه در دو برنامه دیگر مرکز آموزش نجوم ادیب هم دعوت شدم؛ البته بدون زدن کراوات. تا این‌که به مسئولین وقت مرکز پیشنهاد دادم به مناسبت تزریق فضاپیمای جونو به مدار مشتری یک ویژه‌برنامه بگذاریم.

با پیشنهادم موافقت شد. من هم کلی محتوای جذاب برای این ویژه‌برنامه آماده کردم و از دوست نازنینم احسان سنایی هم به‌عنوان سخنران اصلی برنامه دعوت کردم تا از اردکان یزد به اصفهان بیاید. احسان از ژورنالیست‌های علمی باسوادی است که قلم بسیار جذاب و گیرایی دارد و همیشه به دوستی و رفاقت با او مفتخر هستم.

همه چیز عالی و طبق برنامه پیش می‌رفت که سه روز مانده به برنامه از طرف مرکز با من تماس گرفتند…

 

—***—

 

تلفنم زنگ خورد. مدیر مرکز بود که رفاقت و دوستی هم بین ما جریان داشت. احوالی از هم پرسیدیم و بعد احساس کردم می‌خواهد چیزی را به من بگوید، ولی کمی ناراحت است.

با اندکی مقدمه‌چینی به من گفت که برخلاف میل باطنی‌اش به‌دستور حراست سازمان، تا اطلاع ثانوی اجازه سخنرانی و تدریس در برنامه‌های مرکز ادیب را ندارم. آن هم من که تا همین چند ماه پیش مدیر روابط عمومی آن‌جا بودم!

مثل این‌که قبل از تماس با من، با مسئول حراست سازمان مفصل صحبت کرده بود؛ اما نتوانسته نظرشان را عوض کند و در نهایت مجبور شد موضوع را با من در میان بگذارد و مطابق مقررات اداری عمل کند.

مجبور شدم که سخنرانی در آن ویژه‌برنامه را بی‌خیال شوم و تمام ساعت برنامه را به سخنرانی احسان اختصاص دهیم. خودم هم روز برنامه مثل بقیه مخاطبان برای شنیدن سخنرانی جذاب و پرمحتوای احسان به سالن رفتم.

بدون آن‌که بخواهم حاشیه‌سازی کنم، صبر کردم تا برنامه تمام شود و دو روز بعد خودم با سازمان تماس گرفتم و درخواست کردم تا دیداری با مسئول حراست داشته باشم.

این موضوع از این جهت برایم اهمیت داشت که در ماه‌های آخر خدمتم در مرکز ادیب، به‌واسطه بدخواهی یک بنده خدا که من آن‌موقع به او و پیروانش، لقب «دلواپسان ادیب» را داده بودم، با تلاش‌های این عزیزان، چند باری توفیق پیدا کردم با اتهامات واهی مهمان برادران حراست باشم. اما خوشبختانه هر بار از اتهامات وارده تبرئه شدم.

حساسیت مجدد حراست، آن‌هم ماه‌ها پس از استعفایم از ادیب، دوباره من را نگران کرد. زیرا به‌هیچ‌وجه نمی‌خواستم بی‌خود و بی‌جهت برایم حاشیه درست شود. از طرفی این را حق خودم می‌دانستم که دقیقا بدانم به چه دلیل و بابت چه خطا و گناهی دیگر، اجازه سخنرانی و تدریس ندارم.

حدود دو هفته‌ای مصرانه پیگیر شدم تا بالاخره آقای حراستچی به من وقت ملاقات داد تا نزدش بروم برای تفهیم اتهام!

راس ساعتی که تعیین کرده بود پشت در اتاقش بود. حدود نیم‌ساعتی من را پشت در معطل کرد و در نهایت اجازه ورود داد. برخورد محترمانه و مودبانه‌ای نداشت. طی دو هفته گذشته بارها با مسئول دفترش برای هماهنگی این جلسه تماس گرفته بودم و به‌قول معروف موی دماغ‌شان شدم تا به‌دیداری کوتاه با من رضایت دهد.

وارد اتاقش که شدم، پشت میزش نبود. روی مبل داخل اتاق لم داده و با دیدنم از من دعوت کرد روی مبل روبرویش بنشینم و سپس با لحنی سرد از من خواست به او بگویم از جانش چه می‌خواهم؟!

ماجرا را تعریف کردم. با طعنه به من گفت: «یعنی خودت نمی‌دانی؟!» با لحنی ناراحت با چاشنی خشم پاسخ دادم که اگر می‌دانستم، قطعا وقت گران‌بهایش را نمی‌گرفتم!

آن مقام مسئول، بعد از کمی طفره‌رفتن از پاسخ (که نمی‌دانستم چرا؟!) پرده‌ها را برایم کنار زد و متوجه شدم همه چیز زیر سر آن یک متر پارچه باریک گره خورده‌ای بود که روزی در یکی از سخنرانی‌هام دور گردنم بسته بودم.

برای همین حراست تصمیم گرفت تا اطلاع ثانوی (که فکر کنم بیش از یک سال شد)، من اجازه تدریس و سخنرانی در مرکز نجوم ادیب را نداشته باشم!

از او پرسیدم چرا یک دفعه و بعد از حدود دو ماه از آن برنامه، من ممنوع‌السخنرانی شدم؟! به‌خصوص این‌که بعد از آن، دو بار دیگر هم در برنامه‌های ادیب سخنرانی کردم و حتی مجری بودم. پاسخ روشنی نداد و به من رساند که دیگر بحث را با او ادامه ندهم و بیشتر از این، از او چیزی نپرسم و با یک خداحافظی خوشحالش کنم. من هم با اوقاتی تلخ از اتاقش بیرون رفتم و به خانه بازگشتم.

بعدها فهمیدم علت تاخیر دو ماهه در اتخاذ و اجرای تصمیم ممنوع‌السخنرانی‌شدن من در ادیب این بود که آن بدخواه ماجرای ما، به‌تصاویر کراواتی من در آن برنامه با تاخیر دسترسی پیدا کرده بود. وگرنه چرا باید چنین بهانه مهمی برای اذیت‌کردن من از دستش در برود…؟!

پایان /

دسته بندی شده در: