در سالهای گذشته به دعوت و همت مرحوم سیروس برزو، چندین فضانورد روس برای شرکت در برنامههای علمی – ترویجی به ایران دعوت شدند. من هم این شانس را داشتم که در مدیریت برنامههای حضور این فضانوردان در ایران او را همراهی کنم.
این همراهیها تجربیات و آموختههای کمنظیری برایم داشتند و البته من را درگیر ماجراهای مختلفی کردند. پرماجراترین آن به زمان حضور الکساندر الکساندروف، فضانورد بازنشسته شوروی در ایران بر میگردد. در آن زمان من مدیر روابط عمومی مرکز آموزش نجوم ادیب اصفهان بودم و همزمان دبیر تحریریه ماهنامه فضانورد که زیر نظر پژوهشگاه هوافضای وزارت علوم منتشر میشد.
مسئولیتهای سنگین هر دو شغل را یک طرف ماجرا در نظر بگیرید؛ و حساب کنید در آذر 93 هم باید تمام برنامههای سخنرانیها و نشستهای الکساندروف را در چند شهر از جمله تهران، اصفهان و تبریز هماهنگ میکردم.
حالا در این بحبوحه و فشار کاری سنگین، ناگهان پدر سکته قلبی میکند و راهی بیمارستان میشود و چند روز بعد و تقریبا همزمان با آمدن الکساندروف به ایران، فوت میشود.
بالاخره با هر مشقت و سختی که بود، همه کارها را با همکاری خوبی اعضای تیمهایی که همراهیام میکردند، مدیریت کردم. شماره جدید مجله فضانورد با اندکی تاخیر منتشر شد. تمام برنامههای الکساندروف طبق قرار قبلی اجرا شدند و او صحیح و سالم و با خاطراتی خوش به کشورش برگشت.
تمام برنامههای مرکز آموزش نجوم ادیب در آذر 93، بدون هیچ تاخیر و افت کیفیتی برگزار شدند. برای پدرم هم مراسم تدفین و ترحیم آبرومندی گرفتیم و خلاصه آبها از آسیاب افتاد و نفس راحتی کشیدم؛ غافل از اینکه زلزله آذر 93، پسلرزههایی هم دارد…
چند روز بعد از اتمام کارها، از حراست سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان (که مرکز آموزش نجوم ادیب زیر مجموعه آنها بود) با من تماس گرفتند تا جهت پارهای از توضیحات، نزد آنها بروم. البته بعدا فهمیدم قرار است در جریان ارائه این توضیحات من پاره شوم!
—***—
الکساندروف، اولین فضانوردی نبود که به ایران دعوت کرده بودیم. پیش از او فضانوردان بزرگی همچون گئورگی گرچکو، الکساندر بالاندین و ویکتور گورباتکو بهدعوت مرحوم برزو به ایران سفر کرده بودند.
تهران و اصفهان دو تا از مقاصد مهم سفر فضانوردان به ایران بود. ما در رسمی نانوشته، با سفارت روسیه در تهران و کنسولگری این کشور در اصفهان تماس میگرفتیم و آنها را در جریان سفر قهرمانهای ملی کشورشان به ایران قرار میدادیم.
برای سفیران و سرکنسولها هم افتخار بزرگی بود که فضانوردان محبوب کشورشان را از نزدیک ملاقات کرده و آنها را همراهی کنند. آنها در برنامههایی که تدارک دیده بودیم سخنرانی میکردند و این رویدادها را فرصتی برای گسترش دیپلماسی عمومی کشورشان در ایران میدانستند.
یکی از کارهای سرکنسولهای روسیه در اصفهان، دعوت از فضانورد مدعو برای صرف شام یا ناهار در باغ کنسولگری بود و به تبع آن من و مرحوم برزو نیز در این مهمانیها حضور داشتیم. اجازه دهید همینجا به چند تا از سوالات متداول در این خصوص پاسخ دهم:
- آیا در این مهمانیها مشروبات الکلی سرو میشد؟ بله؛ من هم یکبار هوس کردم و جرعهای نوشیدم.
- آیا در این مهمانیها کارمند خانم کنسولگری بدون حجاب حضور داشت؟ بله؛ اما بهعنوان پیشکار.
- آیا در این مهمانیها فقط حرفهای علمی رد و بدل میشد؟ خیر؛ از سیاست، فرهنگ و غیره هم صحبت میکردیم.
- آیا در این مهمانیها رقص و پایکوبی میکردیم؟ خیر؛ اصلا کار به این چیزها نمیرسید!
- آیا در این مهمانیها کارهای غیراخلاقی مثل خانمبازی و استخرپارتی داشتیم؟ خیر؛ اصلا شرایطش مهیا نبود.
- آیا در این مهمانیها مواد مخدر مصرف میکردیم؟ خیر؛ هیچکس پایه نبود!
- آیا در این مهمانیها بر گسترش روابط راهبردی روسیه و ایران تاکید میکردیم؟ فقط تاکید میکردیم؛ چون کار دیگری از دستمان بر نمیآمد!
- آیا در این مهمانیها به طرف روس امتیازاتی میدادیم؟ بله؛ یک بار من صندلیام را جلوتر بردم تا خدمتکار کنسولگری رد شود.
- آیا در این مهمانیها از چاقی خود رنج میبردیم؟ ببخشید مثل اینکه اشتباهی رخ داد!
اینها را گفتم که در جریان باشید مهمانیهای کنسولگری، فرق چندانی با مهمانیهای مرسوم کاری که همه ما در ایران مشابهاش را بارها تجربه کردهایم، نداشتند.

سخنرانی سرکنسول فدراسیون روسیه در اصفهان | عکس از محمد سلطانالکتابی
در زمان حضور الکساندروف در اصفهان هم یکی از این مهمانیها برگزار شد. من و مرحوم برزو به همراه الکساندروف به باغ کنسولگری روسیه در کوچه تلفنخانه اصفهان رفتیم. در این مهمانی هم، سرکنسول و کنستانتین کارمند ارشد کنسولگری حضور داشتند.
یک جمع پنج نفره که همه بهجز من روسی حرف میزدند و هرازگاهی مرحوم برزو و کنستانتین، برخی صحبتها را برایم ترجمه میکردند که من خیلی احساس غریبهبودن نکنم. بهعبارتی تنها همکلام من در آن جمع کنستانتین بود که تقریبا همسن بودیم.
مهمانی الکساندروف تا پاسی از شب ادامه یافت و در نهایت، کنستانتین با خودروی کنسولگری، الکساندروف را به هتل کوثر که محل اقامت او در اصفهان بود، رساند. من و مرحوم برزو هم با خودرویی که در اختیار داشتیم، پشت سر آنها بهراه افتادیم و تا هتل آنها را همراهی کردیم و مطمئن شدیم که الکساندروف وارد هتل شد. سپس ما هم به خانهمان که فاصله چندانی با هتل نداشت، برگشتیم.
—***—
در جلسه حراست سازمان حاضر شدم. مسئول حراست، درباره سفر الکساندروف به ایران توضیحاتی از من خواست و من هم آنچه لازم بود را برای او تعریف کردم. شبیه به همانچیزهایی که پیشتر برای شما گفتم. بعد به سراغ مهمانی کنسولگری رفت و سوالپیچشدنهای من شروع شد.
حدس میزدم از این سوالات در پی چیست. پس سعی کردم خیلی ساده و معمولی به آنها پاسخ بدم که بیخود و بیجهت حساسیتی ایجاد نکنم. اما این مساله برای او قابل هضم نبود و حضور من را بهعنوان کارمند سازمان، در آن مهمانی برخلاف قواعد اداری میدانست و بهنوعی در حال بازجویی بودم.
از جنس سوالات مسئول حراست و بدخواهی که خبرهای کذب به او داده بود، متوجه شدم هدف آنها از دعوت من چیز دیگری است. پس با قاطعیت خودم را از هرگونه تهمت اخلاقی و شیطنتهای سیاسی مبرا دانستم و مهمترین دلیلم را از همراهیام با فضانورد روس به او شرح دادم.
به او توضیح دادم که من بهعنوان یک ایرانی و فردی که مسئولیت هماهنگی برنامههای الکساندروف را برعهده گرفته بودم، احساس وظیفه میکردم که در همه جا او را همراهی کنم تا اتفاق غیرمترقبهای برای او نیفتد.
الکساندروف یک توریست خارجی معمولی نبود. او کیهاننوردی است که 309 روز در ایستگاههای فضایی «سالیوت 7» و «میر» زندگی کرده است. همچنین الکساندروف صاحب دو نشان قهرمانی اتحاد شوروی است؛ که بالاترین نشان ملی کشورش است و این یعنی وجود او برای مردم و دولت روسیه بسیار اهمیت دارد.
اگر خونی از بینیاش میآمد، تبعات بینالمللی سنگینی برای کشور داشت و حتی اگر از قواعد اداری سازمان هم با خبر بودم (که واقعا نبودم) باز هم در مهمانی کنسولگری و در تمام لحظات حضور الکساندروف در اصفهان، او را همراهی میکردم. چون این کار را پیش از این و در زمان حضور سایر فضانوردان در اصفهان هم انجام داده بودم.

الکساندر الکساندروف در سالن همایشهای کتابخانه مرکزی شهرداری اصفهان | عکس از محمد سلطانالکتابی
بهنظر میرسید مسئول حراست از استدلالهای من چندان قانع نشد. این را زمانی فهمیدم که چند روز بعد، این بار مسئول حراست کل شهرداری اصفهان من را جهت پارهای از توضیحات احضار کرد.
آنجا هم همین صحبتها و البته برخی بحثهای دیگر شد. ولی مسئول حراست کل، بر خلاف مسئول حراست سازمان، با خوشرویی و ادب با من صحبت کرد. به او هم توضیحاتم را دادم و تاکید کردم اگر 10 بار دیگر هم بابت این موضوع من را بخواهید، حرف تازهای برای گفتن ندارم.
من به خیال خودم دیگر کار تمام شد و میتوانم بدون تنش و استرس به امورات کاریام برسم. اما گویا یک خان دیگر هم در پیش بود…
—***—
حدود دو هفته بعد از جلسهام با مسئول حراست کل شهرداری، موبایلم زنگ خورد؛ اما روی صفحه نوشته شد: «Private Number». آن روز در خانه و کنار همسرم بودم. چون دقیقا نمیدانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد، به اتاق رفتم و تلفن را وصل کردم و با صدایی آهسته پاسخ دادم. نمیخواستم بیجهت به همسرم استرسی وارد کنم.
این بار شخصی از ستاد خبری یا همان اداره اطلاعات اصفهان از من خواست تا فردا به آنجا بروم. به همسرم چیزی نگفتم. صبح مثل همیشه برای رفتن به سرِ کار آماده شدم. تلفنی مرخصی ساعتی گرفتم و به جلسه اداره اطلاعات رفتم.
در آنجا از من درباره خودم و پیشینه فعالیتهایم پرسشهایی کردند و دوباره داستان سفر الکساندروف را پیش کشیدند. اما این بار بحث آنها چیز دیگری بود و میخواستند از پشتپرده ارتباطم با اتباع روس باخبر شوند. البته نگرانی و حساسیتهای آنها را کاملا درک میکردم. بههمین دلیل در مقابل حرفهایشان جبهه نمیگرفتم تا یک وقت آش نخورده و دهان سوخته نشوم!
آنها حق هم داشتند درباره من بیشتر بدانند. زیرا بخش مهمی از فعالیتهای روزنامهنگاری من، در حوزه صنایع فضایی بود و بهواسطه شغلم، با نهادها و اشخاص مختلفی در این حوزه در کشور و خارج از آن در ارتباط بودم. هرچند من هیچگاه با بخشهای نظامی همکاری نکردم و از طرفی به اطلاعات محرمانه و طبقهبندیشده نیز دسترسی نداشتم.
بعد از ارائه برخی توضیحات، ناگهان کارشناس اداره اطلاعات، برگ برندهاش را رو کرد و نشان داد که پیش از این، هرچه درباره ارتباطم با اتباع روس گفته بودم، تمامِ واقعیت نیست و یک فرد بسیار کلیدی و مهم که اتفاقا سالهاست با او در ارتباط هستم را از قلم انداختهام! آن شخص کسی نبود جز فردی به نام آقای «خُروبُف».
من باید به آقای کارشناس درباره او، نحوه ارتباطم و انگیزههای طرفین از این رابطه توضیحات کامل میدادم. سرم را پایین انداختم. از درون داشتم منفجر میشدم؛ نه از عصبانیت؛ بلکه از شدت خنده! حالتم شبیه به کسانی شده بود که این روزها در برنامه جوکرِ احسان علیخانی حضور دارند و تلاش میکنند که حتی لبخندی هم روی صورتشان نقش نبندد.
پس لبهایم را میگزیدم و سعی میکردم به چشمهای آقای کارشناس نگاه نکنم. روی میز لیوان آبی داشتم. جرعهای از آن نوشیدم و نفس عمیقی کشیدم. کمی سکوت کردم. در دلم گفتم حالا این بنده خدا فکر ميکند از اینکه یک راز چند سالهام را جلوی من برملا کرده، استرس گرفتهام.
البته استرس گرفتم. ولی دلیلش این بود که نمیخواستم یهو زیر خنده بزنم. جوّ سنگین بود. الکی نیست. اینجا اداره اطلاعات است و مگر امنیت ملی کشور مضحکه یک روزنامهنگار جوان مثل من است؟! پس افکارم را جمع کردم و کوشیدم تا جدی بهنظر برسم. اگرچه تبسمی که روی چهرهام بود را نمیتوانستم پنهان کنم. به آقای کارشناس گفتم:
«آقای خُروبُف که شما میگویید را نمیشناسم و بهجا نمیآوردم. ولی من سالهاست با عزیزی دوست و همکارم که اتفاقا رفتوآمد خانوادگی هم داریم که نامش عباس خاراباف است. اتفاقا او هم مثل من بچه تبریز است و هر دو سالهاست به روزنامهنگاری فناوری فضایی مشغول هستیم.
شما نفر اولی نیستید که بهواسطه فامیل غلطاندازش، تصور میکنید او روس است! تا جاییکه میدانم «خارا» نام نوعی پارچه است که ظاهرا اجداد دوستم عباس، در کار بافتن یا تولید این نوع پارچه بودهاند و جدّشان عنوان خاراباف را برای نام خانوادگیشان برگزیده است.»
راستش بعد از این توضیحات نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم و لبخند ملیحی زدم. آقای کارشناس هم بعد از توضیحات من سکوت کرد و بدون هیچ توضیح اضافه، کاغذ و خودکاری جلویم گذاشت و از من خواست خلاصهای از آنچه در این جلسه گفتهام را روی آن بنویسم و امضاء کنم و بروم پی کارم.
خودش هم از اتاق بیرون رفت. من هم پنج دقیقه بعد صدایش کردم و برگه را تحویل دادم و رفتم تا موبایلم را از نگهبانی بگیرم و بروم.

عباس خاراباف یا همان آقای خُروبُف خودمان!
بیرون که آمدم، سریع موبایلم را روشن کردم و به مرحوم برزو زنگ زدم و قضیه را گفتم. او هم از طریق حراست سازمان فضایی پیگیری کرد که آنها از کانالهایی که میشناسند با اداره اطلاعات اصفهان تماس بگیرند که دست از سرم بردارند و به آنها توضیح دهند که سفر الکساندروف به ایران با هماهنگی کامل وزارت خارجه و حراست این سازمان بوده و من کارهای نیستم جز یک مسئول اجرایی و هماهنگی.
وقتی هم قضیه آقای خُروبُف را برای مرحوم برزو و بعد برای خود عباس خاراباف تعریف کردم، کلی خندیدیم و تا مدتها پایه ثابت شوخیهایمان شد…
پایان /
