حوالی ساعت 4 بعدازظهر، بر فراز تپه‌ای کوچک، رو به آفتاب ایستاده بودیم. دستمان را سایه‌بان و چشمانمان را کمی تنگ کردیم تا از شدت نور آفتاب بکاهیم؛ بلکه بتوانیم استوانه 22 متری سفید رنگی را در پس‌زمینه بیابانی خشک و بی‌آب و علف تشخیص دهیم.

یک بار می‌دیدیم؛ اما وقتی برای چند ثانیه استراحت‌دادن به چشمانمان، رو بر می‌گرداندیم، دوباره گم می‌کردیم و باز باید به زحمت ابتدا مخروط آبی‌رنگی را که نشان کرده بودیم، می‌یافتیم تا بتوانیم دوباره چشم‌مان به جمال آن استوانه 22 متری روشن شود. که از آن فاصله و زیر برق تند آفتاب که ساعتی به غروب آن بیشتر باقی نمانده بود، به‌مانند بدنه خودکاری دیده می‌شد.

باد نسبتا تندی می‌وزید. عباس در کنارم ایستاده بود و هر دو هرازگاهی به هم نگاه می‌کردیم. در چشمانش ذوقی کودکانه می‌دیدم. ضربان قلب من هم زیادتر شده بود. چند متر عقب‌تر از ما، ده‌ها نفر از کارشناسان، مهندسان، مدیران و مسئولان، زیر خیمه‌ای بزرگ جمع شده بودند.

کمی آن‌طرف‌تر، در خیمه کوچک‌تری، وزیران ارتباطات و دفاع، روی صندلی جا خوش کرده بودند. اما من و عباس چند متری از همه آن‌ها جلوتر و در لبه یک شیب کنار هم ایستاده بودیم. جایمان نسبت به بقیه بهتر بود و به محوطه پرتاب مشرف‌تر بودیم.

از دور رفت‌وآمد چند خودرو را به سمت سکوی پرتاب می‌دیدیم. اما چند دقیقه‌ای بود که دیگر هیچ‌چیز در اطراف سکو پرسه نمی‌زد. بعد از چند ساعت انتظار و تاخیر، سرانجام از بلندگویی که پشت سر ما بود، صدایی شنیدیم.

گوینده با صدایی نخراشیده، در ابتدا لفظ کوتاهی به عربی گفت و سپس اعلام کرد تا لحظاتی دیگر پرتاب انجام می‌شود. ناگهان اغلب کسانی‌که زیر خیمه بزرگ جمع شده بودند، از جایشان بلند شد و گروهی از آن‌ها به‌سمت جایی آمدند که من و عباس آن‌جا مستقر بودیم.

به عقب برگشتم و امین را دیدم. صدایش کردم که نزدیک‌تر بیاید. همان‌طور که امین به ما نزدیک‌تر می‌شد، گوینده با صدایی بلند، پشت بلندگو، از شماره 10، به‌طور معکوس می‌شمارد.

عدد به صفر رسید؛ ولی اتفاقی نیفتاد. گوینده شمارش را همچنان ادامه داد. به عدد 6 که رسید، در میان تشعشات تیز خورشید و پس‌زمینه بیابان‌های پایگاه فضایی سمنان، جرقه بزرگ و سفیدرنگی را مشاهده کردیم و لحظه‌ای بعد صدای غرشی بلند تمام بیابان را فراگرفت و به گوش‌مان رسید.

بغضی گلویم را فشرد و حلقه‌ای از اشک، چشمانم را فراگرفت. قلبم داشت از سینه بیرون می‌زد و صدای نفس‌هایم را می‌شنیدم. نیم‌نگاهی هم به عباس کردم. حال او هم دستکمی از من نداشت.

بعد از شنیدن صدای غرش، پرتابگر سفیر مثل ملخی جهید و ارتفاع گرفت. حالا موشک را در پس‌زمینه آبی آسمان و با رد دود سفیدرنگی که از خود برجای می‌گذاشت، بهتر از هر زمان دیگری می‌دیدیم.

همزمان با بلندشدن موشک، صدای بانگ الله اکبر جمعیت پشت سرمان هم بلند شد. همه‌چیز با آن‌چه در فیلم‌های واقعی و حتی تصوراتم بود، بسیار تفاوت داشت. نه صدای کف و هورایی می‌شنیدم و نه‌ این‌که کسی دیگری را در آغوش بکشد.

ما تقریبا رو به غرب پایگاه ایستاده بودیم و موشک همزمان با اوج‌گیری، مسیرش را به سمت جنوب شرق متمایل می‌کرد. با این‌که موشک به سویی حرکت می‌کرد که دیگر نور آفتاب مزاحم دید ما نبود، اما آن‌قدر ارتفاع گرفت که ما در پهنه آبی آسمان چیزی جز یک نقطه دنباله‌دار و صدای نامفهومی از آن، نمی‌دیدیم و نمی‌شنیدیم.

موشک را تا جایی که سوی چشمان‌مان یاری می‌کرد، دنبال کردیم. اما اغلب حس کردیم آن بالاها، اتفاقی برای موشک‌مان افتاد. به عباس نگاه کردم و گفتم ظاهرا مرحله اول جدا شد. او هم تایید کرد؛ اما پشت سرم، صدای پچ‌پچ برخی کارشناسان را می‌شنیدم که درباره وقوع یک اتفاق غیرعادی با هم گفتگو می‌کردند.

به هر جهت تجربه و دید فنی آن‌ها از منِ روزنامه‌نگار بسیار بیشتر بود. گوشم را تیز کردم و شنیدم که آن‌ها احتمال دادند که ماهواره سقوط کرده است. علت چیست؟ احتمالا عملکرد نادرست مرحله پایانی پرتابگر. اتفاقی که پیش از این هم بارها صنایع فضایی ما تجربه کرده بود. ظاهرا این‌بار هم ماهواره ایران به مدار نرسید. ولی همه این‌ها تنها احتمال بود و بس.

 

—***—

 

جمعیت کمی متفرق شد. من هم به سمت خیمه برگشتم. وزیر ارتباطات با عجله به سمت خودرویش حرکت می‌کند. کمی آن‌طرف‌تر هم وزیر دفاع با همراهانش قدم‌هایش را تندتند بر می‌دارد. به آن‌ها نزدیک شدم تا شاید چیزی دستگیرم شود.

وزیر دفاع چهره برافروخته‌ای داشت و معلوم بود ناراحت و اندکی هم عصبانی است. دنبال آن‌ها حرکت کردم. محافظان هر دو را راهنمایی کردند که سوار خودرو شوند تا پایگاه را به مقصد تهران ترک کنند.

از چهره اغلب افرادی که آن‌جا بودند، می‌شد حدس زد که پرتاب موفقیت‌آمیزی را شاهد نبودیم. کارشناسان وزارت دفاع به یک شکل ناراحت بودند و کارشناسان سازمان فضایی و پژوهشگاه فضایی هم به شکلی دیگر.

وزارت دفاع پیمانکار پرتاب بود و اگر محموله به مدار نمی‌رسید، عملکرد آن‌ها زیر سوال می‌رفت و البته باید به‌عنوان خسارت قرارداد، یک پرتاب رایگان برای کارفرما که همان سازمان فضایی بود، انجام می‌دادند.

کارشناسان سازمان فضایی هم از این موضوع ناراحت بودند که چرا برای چندمین‌بار ماهواره‌ای که چند سال برای ساختن و آزمایش آن، وقت و هزینه صرف کرده بودند، به مدار نرسید تا بتوانند نتیجه تلاش‌هایشان را در فضا ببینند.

بعد از سوارشدن وزرا، جمعیت پراکنده شد. باید چند دقیقه صبر می‌کردیم تا اتوبوس‌ها به‌دنبال ما بیایند. از این فرصت استفاده کردم و دوباره به روی همان تپه‌ای رفتم که به سکوی پرتاب مشرف بود.

حالا خورشید پایین‌تر رفته و هوا کمی تاریک‌تر شده بود. در این زمان می‌شد سکوی پرتاب خالی از موشک را بهتر دید. از تپه بالاتر رفتم و به‌سمت یک طاق بتنی حرکت کردم. این طاق بتنی کوچک، شبیه یک پناهگاه جمع‌وجور بود که نهایتا 5-6 نفر می‌توانستند زیر آن بایستند.

این طاق همان جایی بود که در سال 1387، محمود احمدی‌نژاد، رئیس جمهور وقت ایران، زیر آن ایستاد و فرمان پرتاب نخستین ماهواره ایرانی را به فضا صادر کرد. در آن‌جا به غروب خورشید خیره شدم. تقریبا کسی اطرافم نبود و برای لحظاتی چشمانم را بستم…

 

—***—

 

سال 1380، سال آخر راهنمایی را می‌گذراندم. عاشق ستاره‌شناسی و دلباخته فناوری فضایی بودم. در آرزوها و تخیلاتم، لحظاتی را تصویرسازی می‌کردم که در اتاق فرمان پایگاه فضایی ایران، نشسته بودم.

نیمه‌های شب بود و ما چند روزی می‌شد که در پایگاه فضایی ایران بیتوته می‌کردیم و خانه نرفته بودیم. در اطراف پایگاه، تا چشم کار می‌کرد، بیابان بود و بیابان بود و بیابان بود. شبیه به استپ‌های قزاقستان که پایگاه فضایی بایکانور را در دل خود جای داده است.

اما در آن تاریکی، چیزی جز سیاهی نمی‌دیدیم. فقط در گوشه‌ای از پایگاه، چراغ‌هایی روشن بودند که محل سکوی پرتاب را نشان می‌دادند.

کمتر از یک ساعت تا پرتاب موشک «پارس» زمان باقی مانده بود. موشکی سفیدرنگ که قسمت پایین آن را قرمز کرده بودند و دماغه‌اش را سبز. شبیه به پرچم سه‌رنگ ایران. داخل آن دماغه سرگِرد، «سپهر» قرار داشت؛ نخستین ماهواره ایرانی.

با همکارانم در حال بررسی آخرین وضعیت پرتابگر و ماهواره بودیم. در بالکن اتاق فرمان هم ده‌ها خبرنگار، گزارشگر و عکاس داخلی و خارجی حضور داشتند که هیجان آن‌ها هم کمتر از ما نبود. برخی قلم به دست و برخی دیگر هم دوربین به‌دست.

من سرپرست تیم طراحی و ساخت پرتابگر بودم و با اعضای تیم روی صندلی‌هایمان مستقر بودیم. پشت سر ما هم اعضای تیم سازنده ماهواره نشسته بودند. همکارم روی شانه‌ام زد؛ برگشتم. گوشم را می‌خواست. نزدیک دهانش بردم. به من اطلاع داد رئیس‌جمهور و هیئت همراه وارد پایگاه شدند و به‌زودی به اتاق فرمان می‌رسند.

سریع از جایم بلند شدم و کُتم را پوشیدم تا برای استقبال از رئیس‌جمهور آماده شوم. پس از چند دقیقه، درِ اتاق فرمان باز شد و رئیس‌جمهور را دیدم. جلو رفتم و با او خوش‌وبش کردم و از همکارانم خواستم تا او را به سمت جایگاهی که برایش در نظر گرفته بودیم، راهنمایی کنند.

خودم دوباره به سمت صندلی‌ام برگشتم. لحظات حساسی بود و یک اشتباه و ناهماهنگی می‌توانست به‌قیمت از دست‌رفتن همه چیز تمام شود. با تمرکز تمام چک‌لیست‌ها را بررسی کردیم و ظاهرا همه چیز مرتب بود.

ساعت پرتاب، حوالی طلوع آفتاب بود و بالاخره لحظه موعود فرارسید و موشک ایرانی پارس با غرشی مهیب، خاک ایران را به مقصد مدار زمین ترک کرد…

هفت سال از آن داستان تخیلی که در ذهنم ساخته بودم، گذشت و در بهمن 1387، در حال نوشتن خبر پرتاب ماهواره امید در اتاقم بودم تا در یکی از روزنامه‌های محلی اصفهان منتشر شود. هنگام تنظیم این خبر، ذوق و شوقم دست کمی از حضورم در پایگاه پرتاب نداشت. تصویرسازی‌های ذهنی سال‌های نوجوانی به من کمک کرد که خیلی چیزها در تنظیم آن خبر برایم غریبه نباشند…

از آن موقع آرزو داشتم روزی به هر عنوانی، تجربه حضور در پایگاه فضایی ایران و تماشای پرتاب موشکی ایرانی را به فضا بدست بیاورم. همیشه می‌گفتم چه می‌شد که می‌توانستم روایتی دست‌اول و مستقیم از پرتاب‌های ایرانی را برای تمام جهان مخابره کنم؟

بعد از آن سال، هر بار که ایران موشکی را پرتاب می‌کرد، جای خالی‌ام را در پایگاه حس می‌کردم. ولی برای رسیدن به این آرزو و تجربه، باید حدود 10 سال منتظر می‌ماندم.

 

—***—

 

با صدای عباس به خودم آمدم که از پایین تپه من را صدا می‌کرد. ظاهرا لحظه خداحافظی با پایگاه فضایی سمنان فرارسیده بود. دوان‌دوان از تپه پایین آمدم و خودم را به اتوبوس رساندم.

اکثر ما می‌خواستیم دقیقا بدانیم چه بر سر موشک و ماهواره‌اش آمد. این مساله بخصوص برای من، عباس و امین که تا آن زمان تنها روزنامه‌نگاران علمی کشور بودیم که جواز حضور در پایگاه فضایی سمنان را بدست آورده بودند، اهمیت بیشتری داشت. چون مي‌خواستیم گزارش دقیق‌تری برای رسانه‌ها بنویسیم.

از طرفی هر سه، مسئولیت خاصی هم روی شانه‌هایمان حس می‌کردیم. زیرا عملکرد درست ما باعث می‌شد، راه برای ورود سایر روزنامه‌نگاران علمی ایران برای گزارش مستقیم پرتاب‌های فضایی باز شود. خواسته‌ای که سال‌ها آشکار و پنهان از مسئولین فضایی ایران مطالبه می‌کردیم.

پس حواسمان را جمع بود که رفتاری کاملا حرفه‌ای داشته باشیم. اتوبوس به حرکت درآمد. جاده باریکی که اتوبوس‌ در آن حرکت می‌کرد، ابتدا از نزدیکی سکوی پرتاب موشک سفیر گذشت. از دور محوطه سکوی پرتاب را می‌دیدیم.

کمی جلوتر رفتیم و سمت چپ، سازه بزرگ سکوی پرتاب موشک سیمرغ خودنمایی می‌کرد. قبل از ظهر هم که وارد پایگاه شده بودیم، اولین چیزی که جلب توجه کرد، همین سازه سفید رنگ بود. یکی از همراهان به ما گفت که امیدوار است، دوباره بتوانیم به پایگاه بیاییم و این بار پرتاب باشکوه سیمرغ را در شب تماشا کنیم.

اتوبوس از جاده اصلی، خارج شد و وارد جاده فرعی دیگری شد که در انتهایش ساختمانی می‌دیدیم. اتوبوس در نزدیکی ساختمان ایستاد. آن‌جا مرکز کنترل ماموریت بود. همگی پیاده شدیم. جلوی ساختمان، کمی شلوغ بود. تعداد زیادی کارشناس و مدیران ارشد نهادهای فضایی در محوطه بیرونی مرکز کنترل ایستاده و مشغول گفتگو بودند.

پس از لحظاتی یکی از دوستانم را در روابط عمومی سازمان فضایی دیدم. معلوم بود گریه کرده است و هنوز قطرات اشک روی چشمانش بود. احوالی از هم پرسیدم. جویای احوال موشک و ماهواره‌ شدم. در کمال تاسف گفت که ماهواره سقوط کرده است.

ظاهرا ایستگاه ماهواره‌ای قشم توانسته بود سیگنال اولیه‌ای از ماهواره دریافت کند. ولی مرحله دوم موشک نتوانست به سرعت لازم برسد و آن را در مدار اصلی‌اش تزریق کند.

در نتیجه با آن‌که ماهواره توانسته بود مدار اولیه‌اش را لمس کند، ولی در نهایت به‌دلیل کمبود سرعت، در جوّ سقوط کرد و از بین رفت. بعدها فهمیدیم بخشی از لاشه پرتابگر هم در بیایان‌های سیستان‌وبلوچستان سقوط کرده بود.

بعد از این توضیحات، یکی از کارشناسان که می‌دانست ما روزنامه‌نگار هستیم، به ما نزدیک شد و تاکید کرد که اجازه انتشار هیچ خبر و گزارشی را از این پرتاب نداریم. به قول معروف، شتر دیدیم، ندیدیم. هر سه ضد حال بدی خوردیم. هم از این‌که پرتاب ناموفق بود و هم اینکه اجازه نداریم چیزی بنویسیم. شما هم که این ماجرا را می‌خوانید، خودتان را به کوچه علی‌چپ بزنید!

 

—***—

 

سرانجام سوار اتوبوس شدیم و به سمت تهران براه افتادیم. همه حسابی خسته بودیم. خودِ من شب قبل از پرتاب، از ذوقی که داشتم، درست نخوابیده بودم. از طرفی برای این‌که بتوانم در سفر به سمنان حضور داشته باشم، صبح زود، حوالی ساعت 6 در ساختمان سازمان فضایی ایران حاضر بودم.

در راه برگشت به تهران، فرصتی شد تا با عباس و امین و برخی دیگر از دوستانمان درباره برنامه‌های فضایی ایران، بخصوص ضعف‌های اطلاع‌رسانی صحبت کنیم. هر سه ما، نگران آن بودیم که قرار است خبر این شکست چگونه در رسانه‌ها مخابره شود؟

هر سه سناریوهای مختلف را بررسی می‌کردیم و می‌گفتیم ای کاش اجازه داشتیم، آن‌چه در پایگاه دیده بودیم را به‌درستی برای رسانه‌ها و مردم روایت کنیم. تا آن زمان روال بر این بود که حاکمیت در صورتی خبر پرتاب‌های فضایی را مخابره می‌کرد که موفقیت‌آمیز باشند. در غیر این‌صورت سعی می‌کرد خبری به بیرون درز نکند.

ولی ایران نمی‌توانست پرتاب یک موشک فضایی را به همین راحتی کتمان کند. رسانه‌های خارجی به‌راحتی به تصاویر و داده‌های ماهواره‌ای دسترسی داشتند و معمولا زودتر از هر رسانه داخلی، خبرهای فضایی را پوشش می‌دادند.

پیش‌دستی رسانه‌های خارجی در اطلاع‌رسانی باعث می‌شد اثر مرجع قدرتمندی در ذهن مردم ایجاد شود. به‌طوری‌که هر چه آن‌ها می‌گفتند (درست یا غلط) خبر مرجع می‌شد و بعد حنای خبرهای رسانه‌های ایرانی، رنگ می‌باختند.

سرانجام در میانه راه جاده سمنان به تهران، اتوبوس در مقابل یکی از شعب رستوران اکبرجوجه توقف کرد تا همگی شام بخوریم و کمی استراحت کنیم.

پس از صرف شام و پیش از سوارشدن به اتوبوس، عباس پیشنهاد داد، حالا که ما اجازه انتشار هیچ خبری نداریم، حداقل عکس یادگاری سه‌نفره‌ای از این روز بگیریم. قرار هم شد شرح آن را بنویسیم: «یک روز با یک حس خاص!» شاید روزی مجالی برای روایت داستانش پیش بیاید…

 

—***—

 

پی‌نوشت

ما اجازه انتشار هیچ گزارشی از این پرتاب را نداشتیم. اما فردای روز پرتاب، تمام خبرگزاری‌های خارجی با انتشار تصاویر ماهواره‌ای از سکوی پرتاب پایگاه فضایی سمنان، گمانه‌زنی‌هایی از پرتاب فضایی ناموفق ایران داشتند.

مسئولان ایرانی از نهادهای مختلف اعم از وزارتخانه‌های ارتباطات، دفاع، خارجه و برخی دیگر هم، پس از چند روز با اظهاراتی ضد و نقیض، سرانجام مجبور شدند خبر ناکامی ایران در پرتاب ماهواره را تایید کنند.

ولیکن این تجربه در کنار تجربه‌های بدِ قبلی در اطلاع‌رسانی فعالیت‌های فضایی کشور باعث شد، بعدها طی جلساتی که با مسئولان فضایی کشور داشتیم، برای حضور خبرنگاران و روزنامه‌نگاران علمی برای پوشش حرفه‌ای این فعالیت‌ها فشار بیشتری بیاوریم.

خوشبختانه مسئولان وقت سازمان فضایی ایران، در پرتاب بعدی با دعوت تعداد قابل توجهی از روزنامه‌نگاران علمی طراز اول کشور به پایگاه فضایی سمنان، اطلاع‌رسانی کم‌نقصی از آن پرتاب داشتند. با وجود آن‌که پرتاب بعدی هم با شکست و ناکامی همراه بود.

متاسفانه در سفر بعدی همکاران و دوستانم به پایگاه فضایی سمنان، علی‌رغم میل باطنی‌ام نتوانستم آن‌ها را همراهی کنم. ولی وقتی گزارش‌های آن‌ها را می‌خواندم و می‌شنیدم، از صمیم قلب خوشحال بودم که یکی از مطالبه‌گری‌های ما بالاخره به نتیجه رسید.

پایان /

دسته بندی شده در: