اوایل مهر 1397 بود. حوالی ساعت 6 صبح از خواب بلند شدم. دوش گرفتم و صبحانه مختصری خوردم. لباسهایم را پوشیدم و کیفم را برداشتم تا برای سفری کاری، عازم اهواز شوم. حدود ساعت 8 به فرودگاه مهرآباد تهران رسیدم. پروازم برای حوالی ساعت 9:30 بود.
بلافاصله پس از رسیدن به سالن ترمینال فرودگاه، بهسمت باجه صدور کارت پرواز اهواز رفتم. وقتی روبروی باجه قرار گرفتم، تعدادی نیز پشت سر من صف بستند.
همیشه هنگام صدور کارت پرواز هیجان خاصی دارم. دوست دارم صندلیام در کنار پنجره و در ردیفهایی باشد که کمی عقبتر از بال هواپیماست. اینطوری میتوانم بهراحتی حرکت شهپرها و فلپهای هواپیما را بهخوبی ببینم. گویا با دیدن خم و راستشدن آنها، آموختههای آیرودینامیکم را مرور میکنم.
حالا اگر کنار پنجره نبودم یا جای دیگر افتادم چه؟ نه بهسراغ مطالعه کتاب و مجله میروم و نه حتی موسیقی گوش میکنم. اگر تنها باشم، فقط چُرت میزنم. خیلی هم اهل گفتگو با بغلدستی و گرمگرفتن با مسافران نیستم.
این بار هم که در صف صدور کارت پرواز قرار گرفتم، گفتم یا شانس یا اقبال و کارت شناساییام را برای احراز هویت به مسئول باجه دادم. وقتی کارت را گرفتم، در کمال تعجب، شماره صندلیام «یک» بود. تا آن زمان سابقه نداشت نفر اول پرواز باشم.
به کارت پرواز نگاه کردم تا ببینم مدل هواپیما چیست؟ دیدم بوئینگ ام.دی است؛ پرندهای متوسط و در دسته هواپیماهای باریکپیکر. کمی حالم گرفته شد. چون نشستن روی صندلی شماره یک این هواپیما، یعنی قرارگرفتن روبروی دیوارهای که فاصلهاش تا صورتت، کمتر از یک متر است و پنجره کناری آن هم، کمی عقبتر از صندلی است و دید کاملی به بیرون نداری.
پس با آنکه صندلیام کنار پنجره بود، اما آنطور که باید نمیتوانستم بیرون را تماشا کنم. پس پیشاپیش برنامهام حین پرواز مشخص بود؛ چرتزدن تا اهواز. اینطوری مجبور نبودم به منظره کسلکننده دیوار روبرویم خیره شوم.
بعد از گرفتن کارت پرواز، به سالن انتظار رفتم و برای گذراندن وقت، غرفهها و فروشگاهها را تماشا میکردم. تا زمانیکه جارچی فرودگاه اعلام کرد، پرواز تهران به اهواز در حال مسافرگیری است. من هم مثل سایر مسافران وارد صف شدم تا پس از بازبینی نهایی کارت پروازم از سوی مسئول مربوطه، جواز حرکت بهسوی اتوبوس و در نهایت سوارشدن در هواپیما را بدست بیاورم.
—**—
اتوبوس فرودگاه به پای پلههای هواپیما رسید. از آن پیاده شدم و پلههای هواپیما را بالا رفتم. بعد از خوشوبش با مهمانداری که کمی عقبتر از دهانه درِ اصلی هواپیما ایستاده بود، بهسمت صندلیام که همان دمِ در بود رفتم.
ولی وقتی به صندلیام نگاه کردم، دیدم یک آقای روحانی با عبا و عمامهای مشکی آن را اشغال کرده است و از پنجره، بیرون را نگاه میکند. کنار او هم یک آقای درشتاندام با کتوشلواری خاکستری جا خوش کرده است.
گلویم را صاف کردم تا به او تذکر دهم که بهاشتباه روی صندلی من نشسته است؛ ولی تا آمدم حرفی بزنم، آقای روحانی اشغالگر صندلیام را شناختم. پس، از تذکردادن منصرف شدم.
از آنجا که در ابتدای راهروی هواپیما سرگردان شدم، سدّ راه سایر مسافران بودم. بههمین دلیل خانم مهماندار که در چند سانتیمتری من در حال راهنمایی مسافران بود، رو به من کرد و گفت: «آقا شماره صندلیتون چنده؟»
گفتم: «شماره یک»
گفت: «پس چرا سر جاتون نمیشینید؟»
گفتم: «برای اینکه آقای وزیر سر جایم نشسته!»
همانلحظه، آقای روحانی اشغالگر صندلیام که از این به بعد او را آقای وزیر مینامیم، ناگهان سرش را برگرداند و با تعجب به من نگاه کرد. مثل اینکه برایش عجیب بود که در آن شلوغبازار سوارشدن و جاگیرشدن مسافران، چگونه از سوی مسافری جوان و ناشناس، شناسایی شده است.
وقتی نگاهمان به هم افتاد، هر دو لبخندی زدیم و او از اینکه جای من را اشغال کرده است، اظهار تاسف کرد. من هم در دلم گفتم، بهتر؛ کاش همانجا بنشیند و جابجایش نکنند تا من صندلی بهتری گیر من بیاید.
مهماندار مکثی کرد و از من خواست موقتا در ردیف پشتی آقای وزیر بنشینم. ردیفهای صندلی در ستون ما، دوتایی بودند. من هم روی صندلی 2Bنشستم و کنار من هم آقایی با هیکلی درشت و کتوشلوار طوسیرنگی کنار پنجره نشسته بود. او و آقایی که روی صندلی جلویی من نشسته، هر دو از محافظان وزیر بودند.
برایم عجیب بود که چرا وزیر مملکت ما با پرواز اکونومی و عمومی و آنهم در روز روشن به اهواز سفر میکند؟ لحظهای با خودم گفتم نکند اروپا شده و مقامات ما تصمیم گرفتهاند، مردمی شوند!
به اطرافم نگاه کردم تا ببینم آیا دوربینی از صداوسیما یا رسانهای در هواپیما وجود دارد یا خیر؟ چون پیش از این چند بار در خبرها دیده بودم که رئیسجمهور، شهردار، نماینده مجلس و وزیری را در اتوبوسهای واحد نشان میدادند که آن روز تصمیم گرفتهاند با وسایل حملونقل عمومی به محل کار خود بروند. البته با چند نفر محافظ و تعدادی خبرنگار و فیلمبردار! از آن حرکتهای پوپولیستی که مثلا بگویند ما خیلی مردمی هستیم!
ولی انگار آقای وزیر ما واقعا مردمی بود و هیچ رسانهچی را در هواپیما نمیدیدم. دوست داشتم همانلحظه عکسی از وزیر بگیرم تا بعدا همهجا جار بزنم که او چقدر مردمی است و خاکی. اما از ترس محافظانش، بلافاصله پس از شکلگیری این ایده، ابری که بالای سرم بهوجود آمده بود را ترکاندم و ترجیح دادم سرم در کار خودم باشد.
هنوز کیف دستیام روی پایم بود و در محفظه بالای سرم نگذاشته بودم. چون مهماندار از من خواسته بود موقتا اینجا بنشینم و هر لحظه ممکن بود جایم را عوض کند. پس از چند دقیقه به اطراف و پشت سرم نگاه کردم و دیدم ظاهرا همه روی صندلیهایشان جاگیر شدهاند و کسی جز مهمانداران نایستاده است.
پس همان مهماندار را صدا زدم و گفتم که آیا من را جابجا میکند یا خیر؟ که پاسخش منفی بود و معلوم شد تا اهواز ملازم رکاب آقای وزیر و محافظان آنها هستم. پس بلند شدم و کیفم را در باربند یا همان محفظه بالای سرم گذاشتم. گوشی موبایلم را هم از جیب داخل کُتم خارج کردم تا کت را هم درآورده و روی کیف در باربند قرار دهم؛ تا روی صندلی راحتتر بنشینم.
وقتی نشستم، گوشیام را باز کردم تا پیامی به همسرم بدم و سپس آن را روی حالت پرواز گذاشته و در جیبم بگذارم. تا صفحه نمایش گوشی روشن شد، محافظ کناریام، به من تذکر داد که سریع موبایلم را خاموش کنم. بدون بحث اضافه، از او خواستم اجازه دهد آن دو کار را انجام دهم و بعد حتما اطاعت امر میکنم.
حالا حساب کنید با این سطح از تدابیر حفاظتی، من میخواستم از آقای وزیر هم عکس بگیرم؛ چقدر خوشخیال بودم! کارم با گوشی تمام شد و آن را در جیب شلوارم گذاشتم و در صندلی جاگیر شدم.
—***—
در همان حین که مهمانداران هواپیما در حال آموزش استفاده از ماسک و نمایش سناریوهای نجات بودند، خوی خبرنگاریام برانگیخته شد و من به این فکر میکردم که چرا باید وزیر مملکت اینگونه مردمی و خاکی باشد؟! حتما کاسهای زیر نیمکاسه است.
اصلا یادم رفت به شما بگویم که آقای روحانی اشغالگر صندلیام که قرار شد منبعد او را آقای وزیر خطاب کنیم، وزیر چیست! او سید محمود علوی، وزیر اطلاعات دولت حسن روحانی بود. در حقیقت علت اصلی تعجبم همین بود که چرا باید وزیر اطلاعات را در چنین پروازی ببینم؟ چرا مثلا وزیر علوم یا وزیر رفاه نه؟
پس از اندکی تعمق و تفکر، محتملترین فرضیه به ذهنم رسید. فرضیه چه بود؟ دو روز قبل در رژه نظامی اهواز، حملهای تروریستی رخ داد. این رژه بهمناسبت سالگرد آغاز جنگ ایران و عراق اجرا میشد و در جریان آن تروریستها، تعدادی از نظامیان و شهروندانی که به تماشای رژه آمده بودند را به رگبار بستند. در جریان این حمله بیش از 90 نفر کشته و زخمی شدند. واقعا حادثه دردناکی بود و همه از این اتفاق ناراحت بودیم.
از این رو من سفر وزیر اطلاعات به اهواز را بیارتباط به این حادثه نمیدانستم و ظاهرا آنقدر این سفر ضرورت داشته که وزیر ترجیح داده به هر شکل که میتوانسته، خود را به اهواز برساند. پس منتظر ماندم تا بتوانم تا رسیدن به اهواز، اطلاعات بیشتری جمعآوری کرده تا درستی یا نادرستی فرضیهام را بررسی کنم.
پس برنامهام عوض شد. یعنی برخلاف سنت همیشگیام، چرتزدن را بیخیال شدم تا بتوانم از کار آقای وزیر سر در بیاورم. ولی کار به همین سادگی نبود. چون دو محافظ غولپیکر، وزیر را احاطه کرده بودند و نفوذ به این حلقه کار سادهای نبود. پس باید حفره امنیتی مییافتم.
چند دقیقه بعد مهمانداران بساط پذیرایی صبحانه یا شاید هم میانوعده را آوردند. مهماندار بستهای به دستم داد. اما من با هدف خودشیرینی و نفوذ به حلقه محافظان وزیر، بلافاصله بسته خودم را به محافظ بغلدستیام دادم.
او هم بسته را از من گرفت و تشکر کرد. قدم اول را درست برداشتم. من به بخش پذیرایی سفر به چشم یک حفره امنیتی نگاه میکردم که میتوانم از آنجا پروژه نفوذم را پیش برده تا در نهایت به هدفم برسم. هدف چه بود؟ بازکردن سر صحبت با محافظ یا حتی خود وزیر و کشف علل سفر وزیر اطلاعات به اهواز.
حالا این اطلاعات برای من یا هر کس دیگری چه ارزشی داشت؟ درست نمیدانستم. ولی ندایی درونی به من میگفت حتما بعدا مشتری خوبی برای این اطلاعات پیدا میشود و میتوانم بارم را تا آخر عمر ببندم.
همانموقع برای لحظاتی ایدهپردازی کردم که این اطلاعات ارزشمند را به چه کسی یا نهادی میتوانم بفروشم؟ به گروههای معاند در خارج از کشور؟ به شبکههای منوتو یا بیبیسی؟ به رقبای سیاسی از در احزاب مخالف دولت؟
لحظهای بعد هالهای بالای سرم شکل گرفت که در میان آن تصویر کمرنگی از وزیر کیهان میدیدم. لبخندی زدم و گفتم وزیر کیهان حتما مشتری بالقوه این اطلاعات است.
با اینکه وزیر کیهان در ساختار کابینه دولت در آفتاب نبود؛ ولی یکی از وزرای کلیدی دولت در سایه بود و بدونشک میتوانستم روی فروش اطلاعاتِ وزیر اطلاعات به او حساب ویژهای باز کنم. زیرا هیچکس بهتر از او نمیتوانست از آب این اطلاعات به نفع جریانهای سیاسی مطبوعش، کره بگیرد.
—***—
همانطور که گفتم من بسته پذیرایی خودم و محافظ کناریام را گرفتم. از آنجایی که من در خانه صبحانه مختصری خورده بودم، بهفاصله کوتاهی پس از دریافت بسته پذیرایی، سریع آن را جعبهگشایی کردم تا مشغول خوردن شوم.
محتویات بسته چه بودند؟ دو قالب کوچک پنیر و کره به همراه مربایی کوچک، مقداری نان، آبمیوه و یک دستمال کاغذی، چاقو و چنگال یکبار مصرف.
از تخممرغ آبپز هم هیچ خبری نبود. دلیلش واضح بود. زیرا آن موقع وزیر اطلاعات حرمت داشت و مثل امروز نبود که با تخم مرغ آبپز از او پذیرایی تخمی کنند. خوشبختانه ما شاهد یک پذیرایی غیرتخمی از مسافران پرواز (که آقای وزیر هم جزءشان بود)، بودیم.
من همچنان که به خوردن مشغول بودم، نیمنگاهی هم به محافظ کناری و وزیری داشتم که او را از لای صندلی میدیدم. وزیر در حال بررسی بسته بود و حس میکردم در ذهنش شیر و خط میاندازد که آیا بخورد یا نخورد.
محافظ هم تنها به خوردن آبمیوه بسنده کرد. تصورم این بود که اگر مشغول لقمهگرفتن و خوردن میشد، نمیتوانست آنگونه که شایسته است، از شخصیت محافظت کند و ممکن بود جوان نسبتا نحیفی که کنارش نشسته بود، هر لحظه به جان وزیر سوء قصد کند.
با این تصورات، وقتی محافظ را در آن حال میدیدم، لقمه از گلوی پایین نمیرفت و صبحانه به من نمیچسبید. از طرفی دیگر پذیرایی میتوانست یک حفره امینتی برای آنها و فرصتی طلایی برای من باشد تا پروژه نفوذ را پیش ببرم. پس یک قاضی کوچک کره و مربا گرفتم و به محافظ تعارف زدم.
با چاپلوسی به او گفتم میدانم حین انجام وظیفه هستید و احتمالا اشتغال به خوردن بر خلاف پروتکلهای کاری شماست؛ اما اجازه دهید من هم در حد گرفتن لقمهای کوچک، در امنیت کشورم سهمی داشته باشم. محافظ با لحنی محترمانه تعارفم را پس زد و گفت که میل ندارد.
حالم گرفته شد… من یا باید از محافظ حرف بیرون میکشیدم، یا با کنارزدن او و همکارش، مستقیم به خود وزیر وصل میشدم و اطلاعاتی که میخواستم را از زیر زبان او بیرون میکشیدم. در غیر اینصورت باید با ویلای شمال، پنتهاوس الهیه، لامبورگینی زردرنگ و ریاست خط تولید شیرکاکائو شرکت صنایع شیر ایران خداحافظی میکردم.
سه مورد اول که میدانم آرزوی بسیاری است؛ اما مورد آخر را دوست دارم و کاملا براساس میل شخصی است و بس. اما فکرکردن به چنین چیزهایی باعث شد انگیزهام را از دست ندهم. هنوز 45 دقیقه دیگر تا فرود ما در فرودگاه اهواز باقی مانده بود و باید تا دقیقه آخر به تلاشم ادامه میدادم. چه بسا تیمهایی که بازیهای دو هیچ باخته را تنها در وقتهای تلفشده نیمه دوم، جبران کرده و بهعنوان تیم برنده، زمین بازی را ترک کردهاند.
—***—
بعد از دقایقی، مهماندار چایِ گرم آورد. چای هم میتوانست حفره امنیتی محسوب شود. چگونه؟ اینکه کاری کنم تا فنجان چای روی لباس محافظ بریزد و من مانند یک انسان دلسوز به او در پاککردن لباسش کمک کنم؛ شاید اینگونه مِهرم به دلش بنشیند.
اما لحظهای به خودم آمدم و این سوال را پرسیدم: «گیرم که مِهرم به دلش بشینه؛ خب بعدش؟!» من چه امکانات و ابزارهای جسمی و روانی برای ادامه مهرورزی به او دارم؟ نهایت میتوانم از او قلنج بگیرم یا شانههایش را بمالم. کاری بیش از این از من ساخته نیست.
اگر هم باشد، من بعدها با چه رویی خانواده و دوستانم را با لامبورگینی زردرنگم به ویلای شمال و پنتهاوس الهیه ببرم؟ بالاخره که میفهمند! حتی شک ندارم پس از مدتی کارگران خط تولید شیرکاکائو هم به این موضوع پی میبرند و این بد است…
پس از خِیر «پرستوبازی» بهدلیل کمبود ابزار و امکانات و ناتوانی در برآوردهساختن انتظارات «صاحبپرستو» گذشتم و اجازه دادم آقای محافظ بدون هیچ مشکلی فنجان چای را از دست مهماندار بگیرد و با خیال راحت نوش جان کند.
باید تدبیر دیگری میاندیشیدم و حفره امنیتی دیگری مییافتم. پس از لای صندلیها به وزیر نگاه کردم که ببینم مشغول چه کاری است. شاید حفره امنیتی جدیدی پیدا کرده و از همانجا عملیات نفوذ را ادامه دهم. وزیر کتابی کوچک و تسبیحی در دست داشت.
بدون جلب توجه خاصی، به بهانه درستکردن شلوارم کمی نیمخیز شدم تا ببینم دقیقا چه کتابی در دست دارد. شاید بتوانم از بین سطوری که میخواند، سرنخی پیدا کنم. نتیجه عملیات شناساییام این شد که فهمیدم آقای وزیر کتابی بهزبان عربی در دست دارد. اما تشخیص ندادم دقیقا چه کتابی است.
پس یکبار دیگر بهبهانه درستکردن شلوارم، نیمخیز شدم تا عملیات شناسایی را تکمیل کنم. در یک لحظه متوجه شدم، قرآن در دست دارد. همان موقع صدای سرفه محافظ را شنیدم. ظاهرا توجهش به نگاههایم جلب شد.
قبل از نشستن، محض احتیاط روی صندلیام را نگاه کردم که یک وقت محافظ سوزن یا میخی کار نگذاشته باشد! خوشبختانه همهچیز امن بود. اما حالا که دارم این ماجرا را مینویسم، هیچ دلیلی برای این کار از سوی محافظ پیدا نمیکنم.
باید اعتراف کنم که به بنبست اطلاعاتی بدی رسیدم. هر چه در آن یک متر فضایی که همراه وزیر و محافظانش نشسته بودم، دنبال حفره امنیتی میگشتم، حتی یک سوراخ یا دَرز هم پیدا نمیشد؛ تا چه برسد به حفره!
—***—
سرانجام از بلندگوهای هواپیما اعلام شد، صندلی را به حالت اول برگردانیم و کمربندهایمان را ببندیم. زیرا تا دقایقی دیگر در فرودگاه اهواز به زمین مینشینیم. دوست نداشتم این پرواز به زمین مینشست. زیرا با نشستن آن، تمام آرزوهایم به باد میرفت. حالا گور بابای ویلای شمال، پنتهاوس الهیه و لامبورگینی زرد؛ با غم از دستدادن خط تولید شیرکاکائو چه کنم؟!
هواپیما برای انجام عملیات تقرب و فرود، در حال کاهش ارتفاع بود. این را از تکانهایی که میخورد، میفهمیدم. محکم روی صندلی نشسته بودم و نمیدانستم این ناکامی را گردن ضعف عملیاتی خودم بندازم یا قدرت حفاظتی تیم وزیر.
ولی هر چه بود، سرانجام هواپیما تکان شدیدی خورد. بله؛ چرخها با سطح باند تماس پیدا کرده بودند و ما بالاخره فرود آمدیم. از سرعت هواپیما لحظهبهلحظه کاسته میشد و پرنده ما در انتهای باند قرار گرفت و پس از آن هواپیما بهسمت ساختمان مرکزی فرودگاه تاکسی شد و در نهایت ایستاد.
مسافران در حال بازکردن کمربندها و برداشتن وسایلشان بودند. در همان موقع، محافظ جلویی بلند شد و در ابتدای راهروی میانی هواپیما ایستاد و راه را برای وزیر باز کرد. همان موقع محافظ کناری هم از من خواست به او راه بدهم. بلند شدم و کمی از صندلیام فاصله گرفتم تا جا برای عبور او باز شود.
وزیر هم بلند شد و به عقب نگاه کرد و دوباره چشممان به هم افتاد. با لبخند به من گفت: «ببخشید سر جایتان نشسته بودیم!» من هم در پاسخ با لبخندی تلخ که در پس آن آرزوهای بربادرفتهام بود، پاسخ دادم: «خواهش میکنم حاجآقا علوی…» و در ذهنم گفتم کاش اوجِ خلافِ شما مسئولین، همین گرفتن جای صندلی مسافران عادی در هواپیما بود که معمولا بدون هیچ غلوغشی از آن بلند میشوید…
—***—
پینوشت
دو سه روز بعد از دیدار ناخواستهام با آقای وزیر، در خبرها خواندم وزیر اطلاعات برای شرکت در مراسم تشییع جانباختگان حادثه تروریستی اهواز به این شهر سفر کرده و ظاهرا با اعضای شورای تامین استان جلساتی داشته است.
