چند ماهی بود به خانه بخت رفته بودم و کمکم داشت یخ من با خانواده همسر، علیالخصوص پدرخانم و مخصوصا باجناق باز میشد. در حدی که میتوانستم هنگام بازی شطرنج، با عرض یک عذرخواهی نمایشی به پُشتی لَم دهم و با یک ببخشید ساده، حتی پاهایم را هم دراز کنم.
هنوز از جُک و لطیفهگویی خبری نبود و اوج شوخیهای کلامی هم در همین حد بود که: «عه! ما اومدیم خودتون رو ببینیم، همش که تو آشپزخونهاید…» که آنهم به دلیل استفاده مکرر، از مزه افتاد و همگی زخم شدیم.
حال در چنین سطحی از صمیمت، در شبی از شبها من و همسرم، مهمان خانه پدرخانم – مادرخانم بودیم. در آن شامِ مهتاب، احساس کردم پدرخانم محترم کمی خسته و اندکی نیز کوفته بهنظر میرسد. تصمیم گرفتم محض خودشیرینی و اینکه من هم دامادی باحال و با قابلیتهای بسیار هستم، اندکی او را ماساژ دهم.
خوشبختانه یا متاسفانه، در امر ماساژ، دستی بر آتش دارم و هر کسی برای ماساژ (دقت کنید؛ فقط برای ماساژ!) زیر دستم خوابیده، از شدت آرامش پس از ماساژ، گاها به خواب رفته است. به همین دلیل ماساژهای من در بین عام و خاص شهره است و تقریبا هیچکسی در خانواده و دوستان نزدیک نیست که حداقل یک بار لذت ماساژهای من را نچشیده باشد.
اما تا آن موقع، هنوز فرصتی پیش نیامده بود که خانواده همسر بتوانند از این قابلیتم بهره ببرند. بهعبارتی هنوز این مرحله از صمیمت بین ما قفل بود. ولی در همان شامِ مهتاب که پیشتر به آن اشاره کردم، فرصتی پیش آمد تا این قفل گشوده شود.
به پدرخانم پیشنهاد ماساژ دادم. با تعجب به من نگاه کرد. باور نداشت داماد جدیدش چنین امکان ویژهای داشته باشد. در دفترچه راهنمای من هم به چنین چیزی بر نخورده بود. پس بنا را بر صدق کلامم گذاشت و رخصت داد تا کمی او را بمالم.
او را خواباندم و خواستم تا پیراهنش را نیز از تن درآورد. اینطوری ماساژ به او بیشتر میچسبد و کف دست من هم اذیت نمیشود. اطاعت امر کرد و من کارم را شروع کردم. از «آه» کشیدنهایش معلوم بود حسابی لذت میبرد.
ناگهان ایدهای به ذهنم رسید و به او گفتم حالا که کار به اینجا رسیده و لختش را دیدهام، نظرش چیست، بهعنوان حُسن خِتام، پایان خوش یا به قول فرنگیها هَپی اِندینگ (happy ending)، پشت کمرش بادکش بیندازم؟
از آنجایی که تا این لحظه، از ماساژ حرفهایام مسرور شده بود، بادکش را ایده جذابی دانست و براساس خطای شناختی اثر هالهای، اختیار ریش و قیچی را به من تفویض کرد.
از مادرخانم خواستم چند استکان کوچک، دکمه، کمی پارچه بلااستفاده و نخ، اندکی الکل، قیچی و فندک بیاورد. به فاصله کوتاهی، امکانات خواستهشده فراهم شد.
هر کس در آن لحظه، جدیتی که در قیافهام بود را میدید، تصور ميکرد با یک متخصص طب سنتی باتجربه و فارغالتحصیل از موسسه آیتالله تبریزیان طرف است. پس مادرخانم به همراه همسرم و یکی از خواهران همسرم که هنوز دختر خانه بود، در کنارم نشستند و با دقت در حال تماشای هنرنمایی عضو تازه پیوسته به خانوادهشان بودند.
من با اعتماد بهنفس بالایی، از پارچهها چند مثلث متساویالاضلاع پنج سانتیمتر بریدم. دکمهها را در میان آنها قرار دادم و لبههای پارچه را رو به بالا جمع کردم و همانند بستهبندی شکلاتها، کمی پیچ دادم. از مادرخانم خواستم با نخ، سر پارچهها را سفت ببندد تا دکمهها بیرون نیفتند.
او هم با دقت، کاری که خواسته بودم را انجام داد. فیتیلهای را آماده کرد و بهعنوان نمونه اولیه نشانم داد تا تاییدیه را از من بگیرد؛ که بر همان اساس الباقی فیتیلهها را آماده کند. من هم پس از بررسیهای کارشناسی، پروتوتایپ یا همان نمونه اولیه فیتیلهها را تایید کردم.
پدرخانم همچنان به شکم خوابیده بود و با تعریف و تمجیدهایش از ماساژی که به او داده بودم، اظهار رضایت میکرد. قشنگ معلوم بود به داشتن چنین دامادی مفتخر است و در دلش دخترش را بابت انتخابی که کرده، تحسین میکرد.
در همان حال، مادرخانم هم با شوخیهای کلامی، به تمجیدهای همسرش از دامادش واکنش نشان میداد. از لحن و نوع شوخیهایش مشخص بود که دوست داشت او هم روزی از این خدمات ویژه بهره میبُرد. ولی گفتم هنوز یخها بین ما در این حد باز نشده بود.
پس مادرخانم ترجیح میداد در چنین موقعیتی نقش دستیاری داماد بادکشچیاش را بهدرستی ایفا کند؛ تا اینکه بخواهد خودش به بستری برای ماساژ و احیانا بادکش تبدیل شود.
همسرم هم با عشق و افتخار نگاهم میکرد و حضورش در آن لحظات برای من قوت قلبی بود. خواهرخانم هم که چند سالی از همسرم کوچکتر بود، در آن شرایط تلاش میکرد تا در محضر خواهر بزرگترش تلمذ کرده و درس «انتخاب شوهر صحیح» را مشق کند.
خداروشکر به همت مادرخانم فیتیلهها آماده شدند؛ پدرخانم هم با صبر و شکیبایی مثالزدنیاش، اجازه داد فرآیند پیشآمادهسازی بادکش بهدرستی جلو برود. حالا همه چیز برای شروع عملیات آماده بود.
—***—
نوک پنج فیتیله را به نوبت به الکل آغشته کردم و در پنج نقطه از کمر پدرخانم قرار دادم. فندک را برداشتم و سر فیتیله اول را آتش زدم. وسعت آتش فیتیله اول بهشکلی بود که کمی از موهای پشت کمر پدرخانم را سوزاند و بویش بلند شد.
همانلحظه پدرخانم، کمی احساس خطر کرد. من هم بلافاصله با فوتکردن موضع مربوطه، اطفای حریق کردم و به پدرخانم اطمینان دادم که همه چیز تحت کنترل است. پدرخانم از ناحیه استقرار فیتیله اول، احساس سوزش میکرد و اندکی معترض بود.
از او خواستم سخن را کوتاه کند تا حواسم پرت نشود. پس مجددا فیتیله اول را روشن کردم و قبل از گسترش آتشسوزی، استکان اول را برعکس روی فیتیله قرار دادم. در کسری از ثانیه تمام اکسیژن داخل استکان مصرف و آتش خاموش شد و همزمان پوست و ماهیچه ناحیه مربوطه به سمت داخل استکان کشیده شد.
وقتی حالت گنبدی پوست و ماهیچه را در فضای مهگرفته داخل استکان دیدم، حس کردم کارم را درست انجام دادهام. پس فیتیلههای بعدی را بهنوبت روشن کردم و استکانها را یکی پس از دیگری روی کمر «مَکدوش» قرار دادم.
اجازه دهید همینجا درباره واژه مکدوش، توضیحاتی ارائه کنم. مکدوش از ریشه «کَدَش» (بهمعنی کشیدهشدن باد) و بر وزن «مفعول» است. یعنی کسیکه عملیات بادکش روی او انجام میشود یا مورد بادکش قرار میگیرد. براساس همین استدلال بیپایه و اساس، من هم چون اپراتور بادکش هستم، میشوم: «کادِش»؛ بر وزن «فاعل».
بگذریم… در حین فرآیند آتشزدن فیتیلهها و قراردادن استکانها، چند بار از نهاد مکدوش ما (همان پدرخانم محترم)، ریزواژههای «آخ» و چندبار هم «آه» بلند شد؛ آخ نشانه درد بود و آه نشانه لذت.
وقتی جایگذاری استکانها تمام شد، محو تماشای نمونه کارم بودم که کمکم متوجه شدم، تعداد آخِ بیشتری نسبت به آه میشنوم. این یعنی مکدوش در حال اذیتشدن است. پس برای اینکه آخها به ناله و سپس فغان تبدیل نشوند، سریع دستبهکار شدم.
باید استکانها را از روی کمر مکدوش برمیداشتم. برای برداشتن استکان اول کمی زور زدم، اما فایده نداشت. برای بار دوم تلاش کردم و باعث شد «آآخ» بشنوم؛ باز هم نشد. در تلاش سوم، زورِ بیشتری زدم. این بار مکدوش گفت: «آآآخ».
پس فهمیدم روشم کارآمد نیست و به سراغ تلاشهای چهارم و پنجم نرفتم. زیرا مطمئن نبودم برای این تلاشهای بعدی به ترتیب «آآآآخ» و «آآآآآخ» بشنوم. قطعا این الگو به «آخ + فحش» تغییر میکرد.
پس با وضعیت بحرانی روبرو بودم و باید بلافاصله ستاد بحران تشکیل میدادم. دستکم چهار درصد بدن پدرخانمم درون استکانها اسیر بود. پس ماموریت تغییر کرد: «آزادسازی چهار درصد از بدن مقدس پدرخانم از اسارت اهریمن استکانها»
به همین دلیل پی شنیدن فحش و دیدن اتفاقات دردناک را به تنم مالیدم و بهسمت استکان اول یورش بردم. این استکان سهم بیشتری از اسارت بدن پدرخانم را بهخود اختصاص داده بود. استکان را به سمتهای مختلف خم و راست کردم. علیغم شنیدن الفاظ «آخ» و حتی در برخی موارد «آآآخ»، از تلاش دست نکشیدم.
در نهایت فکری به ذهنم رسید، از دستیارم (مادرخانم) تقاضای قاشق کردم. او هم سریع قاشقی در اختیارم قرار داد. سرِ قاشق را زیر لبه استکان اهرم کردم؛ بلکه منفذی باز شود و از آنجا با ورود هوا به داخل استکان، پوست و ماهیچه ناحیه درگیرشده، رها شده و به حالت اول بازگردد.
در همان حال با خودم گفتم اگر از اول کمر را کمی با روغن چرب کرده بودم، احتمالا عملیات جدایش راحتتر انجام میشد. اما دیگر دیر شده بود. بهنظر میرسید ایده قاشق در این لحظه کارسازتر است.
در نهایت با اعمال فشاری محاسبهشده به ناحیهای مناسب، نتیجهای که انتظار داشتم، حاصل شد و استکان همراه با صدای نالهای خفیف از سوی مکدوش، جدا شد. پس با همین فرمان جلو رفتم و تکتک استکانها را برداشتم.
پوست کمر مکدوش کمی ملتهب و در نقاط محدودی هم دچار کبودی خفیف شده بود. ولی بهدلیل رنگ نسبتا تیره پوست، آثار این التهاب و کبودیها زیاد نمود نداشتند.
پس از برداشتن همه استکانها، ترجیح دادم با انصراف از ادامه عملیات بادکشاندازی، همه را خوشحال کنم؛ مخصوصا پدرخانم محترم را. پس از او خواستم سریع به حمام رفته و کمی زیر دوش آب بایستد؛ بلکه نفسش جا بیاید.
—***—
مدتی بعد از واقعه شوم بادکش پدرخانم، مهمان خانه باجناق بودیم. ظاهرا آوازه ماساژ حرفهایام به گوش باجناقم رسیده بود. ما هر دو تقریبا همسن بودیم و با او میتوانستم کمی تا قسمتی راحتتر باشم. اما متوجه شدم، فقط آوازه ماساژ به او رسیده و راوی از بادکش تاریخی بعد از آن سخنی به میان نیاورده است.
از من طلب ماساژ کرد و من هم گفتم خیر است انشالله. پس دست بکار شدم. باجناق بلوزش را از تن درآورد و من عملیات ماساژ را آغاز کردم. ولی دوست داشتم یکبار دیگر به خودم این شانس را بدهم که بادکش بیندازم. اینطوری میتوانستم آموختههایم از بادکش پدرخانم را بیازمایم و بر تجربیاتم بیفزایم.
زیرا بر این عقیده بودم، اگر در امر بادکشاندازی بتوانم رشد کنم، آنگاه دریچههایی از معرفت به رویم گشوده میشود. پس به باجناق پیشنهاد دادم. او هم موافقت کرد. پس همان لوازمی که پیش از این برای بادکش پدرخانم، از مادرخانم طلب کرده بودم؛ اینبار از خواهرخانم خواستم تا فراهم کند.
همسرم وقتی از موضوع مطلع شد، طی یک مکالمه درِگوشی، نگرانیاش را از تکرار فاجعه بادکش پدرش گوشزد کرد. به او اطمینان دادم، در آن شامِ مهتاب، همهچیز کاملا استثناء و اتفاقی بود و نگران نباشد. زیرا من از آن شب درسهای خوبی گرفتم. او هم سکوت کرد تا ببیند من چگونه قرار است درس پس بدهم.
با خودم گفتم دو حالت بیشتر ندارد؛ یا خوب میشود یا بد. اگر خوب شد، نهتنها اعتبارِ خدشهدارشدهام، دوباره ترمیم میشود؛ بلکه میتوانم نشان دهم که همه چیز در آن شامِ مهتاب واقعا استثناء بوده است.
اگر هم بد شد که بهتر! باجناق است. حق اوست که عذاب بکشد. درست است که باجناقبودن، زمین حاصلخیزی برای دشمنی و عداوت است. اما بالاخره باید بذری در آن پاشید. خالیخالی که نمیشود! پس بر پایه همین مانیفست، در هر حالت، نتیجه برای من راضیکننده خواهد بود.
—***—
خواهرخانم، لوازمالبادکش را برایم آورد به استکانها نگاهی انداختم. دیدم اندازهشان دستکم دو برابر استکانهای شامِ مهتاب است. از او استکانهای کوچکتر خواستم. گفت متاسفانه نداریم. پس نتیجه گرفتم بهجای انداختن پنج بادکش، با این استکانها، تنها سه بادکش بیندازم.
مراحل ساخت فیتیله را با دقت انجام دادم. اما قبل از چیدمان آنها روی بدن باجناق، یاد بادکش قبلی افتادم. همانطور که گفتم از بادکش مکدوش قبلی درسهای زیادی آموخته بودم. یکی از آنها این بود که موضع مربوطه را حتما چرب کنم.
پس از دستیارم که این بار خواهرخانم محترم بود، خواستم روغن مناسبی برای ماساژ بیاورد. او گفت فقط روغن مایع و سرخکردنی دارد. گفتم ممکن است اینها برای پوست بد باشد و از طرفی شنیدهام این روغنها مشتعل میشوند.
روغن زیتون خواستم. گفت تمام کردیم. گفتم لوسیون بدن چطور؟ گفت هست و برایم آورد. پس با لوسیون، پشت کمر را کمی چرب کردم و عملیات فیتیلهگذاری، اشتعال و استقرار استکانها را با دقت انجام دادم.
اولِ کار خیلی با حال بود. چون استکانها بزرگتر بودند، مساحت و حجم بیشتری از پوست و ماهیچه به سمت داخل استکانها کشیده شد. برای مدلسازی و درک بهتر ارتفاع و بزرگی گنبدهای ماهیچهای پشت کمر پدرخانم و باجناق، شما گنبدهای پدرخانم را قله سبلان فرض کنید و گنبدهای باجناق را دماوند.
اما وقتی به خودم آمدم، دیدم درصد قابل توجهی از باجناقم درون این سه استکان است و اگر سریعتر کاری نکنم، شاید برای همیشه باید به معاشرت با «باجناقی در استکان» عادت کنیم.
اما خیالم راحت بود که قبل از شروع عملیات، لوسیون زده بودم. پس با اعتماد بهنفسِ کاذبِ خاصی سراغ استکانها رفتم. ولی دیدم اینها هم به همین راحتی از روی کمر جدا نمیشوند.
ظاهرا بخشی از لوسیون بهسرعت جذب پوست شده بود و الباقی هم احتمالا در حرارت اولیه فیتیلهها، تبخیر شده بودند. شاید هم موضع مربوطه را بهاندازه کافی چرب نکرده بودم. خلاصه هنوز هم دلیلش را نمیدانم.
پس به خم و راستکردن استکان روی آوردم. اما استکانها از جایشان تکان نمیخوردند. خوشبختانه قدرت بدنی و تابآوری باجناق خوب بود و صدای آخِ خاصی نمیشنیدم.
همانُطور که گفتم از بادکش پدرخانم درسهای زیادی گرفته بودم. پس به ترفند اهرمکردن قاشق روی آوردم. ولی اینبار بهدلیل ابعاد بزرگتر بادکشها، بهنظر میرسید کار به سادگی که فکر میکردم نیست.
در همان حال راهحلهای بیشتری را برای درآوردن باجناقم از داخل استکانها مرور میکردم. مثلا استکانها را بشکنم؛ اما گفتم حیف است. جهاز خواهرخانم ناقص میشود. گفتم باجناق را زیر آب گرم بگیرم. راهحل خوبی بود؛ اما بماند برای آخرین گزینه.
گفتم بذارم همینطوری باشد. شاید بتوانم بهعنوان اثر هنری آوانگارد آن را به جهانیان عرضه کنم و صاحب شوکت و مکنت شوم. نام اثر را هم بگذارم: «باجناقی در استکان». بعدا هم میتوانم برای این اثر معنایی درخور بیابم.
فقط مشکل اینجا بود که برای فروش این اثر حتما باید رضایت خواهرخانم را هم جلب میکردم که تقریبا غیرممکن بود. زیرا این زوج همدیگر را خیلی دوست داشتند.
گفتم اصلا اثر را اجاره میدهم یا یک تور جهانی برای نمایش آن براه میاندازم. درصدی از عواید آن را هم به باجناقم میدهم. احتمالا موافقت کند. و دهها ایده دیگر…
اما کار داشت بیخ پیدا میکرد. کمکم صداهای خفیف «آخ» از نهاد باجناق بلند شده بود. پس تا قبل از اینکه آخها به الگوی «آآآخ + فحش» برسند، باید قائله را میخواباندم. پس به هر ضرب و زوری بود، با قاشق باجناق را از استکانها جدا کردم و همگی نفس راحتی کشیدیم.
باجناق داستان ما رفت تا کمرش را بشوید. من هم وسایل بادکشاندازی را جمع کردم و دستانم را شستم. خواهرخانم و همسرم هم میز شام را آماده کردند.
—***—
سر میز شام، همسرم به من گفت: «نکنه اینبارم مثل قبل استثناء بود؟!»
گفتم: «بالاخره دفعات اول آدم یکم اشتباه میکنه. ولی کمکم دستم راه میافته!»
گفت: «دفعات اول؟!»
گفتم: «آره خب… مگه چیه؟!»
گفت: «یعنی قبلا این کارو نکرده بودی؟»
گفتم: «درسته تجربه زیادی ندارم. ولی تازهکار هم نیستم. یادمه پنج سالم که بود، یه بنده خدایی اومد خونمون و پشتِ بابام رو بادکش انداخت و من دیدم چی کار میکرد…»
ناگهان همگی گفتند: «تو به تماشای بادکشانداختن روی کمر بابات در پنج سالگی میگی تجربه کاری؟!»
و البته هیچگاه نگفتم آن روز، کار به بادکش ختم نشد؛ بلکه آن بنده خدا پدرم را حجامت کرد. پس پدرخانم و باجناقم به من یک «جان» بدهکار هستند. زیرا هیچگاه نخواستم از تجربه تماشای حجامتم در پنجسالگی، برای بهبود حال آنها استفاده کنم…
پایان /
