شهریور 1401، همه ما شاهد یکی از عمیق‌ترین و تاثیرگذارترین اعتراض‌های مدنی تاریخ جمهوری اسلامی بودیم. برخی آن را انقلاب مهسا نام‌گذاری می‌کنند و در جناحی دیگر آن را اغتشاشات.

با گذشت حدود یک سال از آن اتفاق، من همچنان معتقدم رویدادهای سال 1401، «جنبش» بودند. جنبش مثل زلزله است. خشم‌های فروخورده و اعتراض‌های شنیده‌ نشده اقشار مختلف مردم در سال‌های گذشته، باعث تمرکز انرژی زیادی شد و در نهایت با مرگ دردناک مهسا امینی این انرژی در حد بسیار گسترده‌ای آزاد شد و برای چند ماه کل جامعه و کشور را فرا گرفت.

آن‌چه در ادامه می‌خوانید مجموعه جُستارک‌هایی است که در پاییز 1401 پیرامون این رویداد مهم اجتماعی نوشتم و در قالب یک جستار بلند تجمیع کردم تا در شیواژه به یادگار بماند.

 

—***—

 

من مبارز نیستم! پس که هستم؟!

«جمهوری اسلامی حقیرتر از آن است که بخواهم هویت و مسئولیت اجتماعی‌ام را در مبارزه با او تعریف کنم.»

تفکری که حکومت جمهوری اسلامی با آن شکل گرفت، رشد کرد و اکنون بر اساس آن بر 90 میلیون نفر ایرانی حکمرانی می‌کند، در عمل و تجربه نشان داده، نه تنها برای مردم کارآمد نیست؛ بلکه حتی کارآیی‌اش برای نگهداری از خودش هم روز به روز از دست می‌دهد.

من وقتی هویت اجتماعی‌ام را در مبارزه با این تفکر گره می‌زنم، حتی اگر در این مبارزه پیروز هم شوم، روز بعد از آن احساس تهی‌بودن می‌کنم. چون تنها مظاهر آن تفکر را از بین برده‌ام و این تفکر به‌زودی می‌تواند در کالبدی دیگر در جامعه دوباره ظهور کند.

اما اگر بدانم باید در پی چه باشم و چه تفکری را بدون تعصب خاصی دنبال کنم، آن وقت به پاسخ این سوال می‌رسم که «چه باید کرد؟» البته تجربه زندگی در این روزگار به من نشان داده «باید» یک ایده‌آل است؛ پس بهتر است بپرسم: «چه می‌شود کرد؟» این پرسش به ظرفیت‌های همین امروز توجه می‌کند و پاسخ آن، به گام‌های اجرایی عملیاتی‌تری منجر می‌شود.

با این مقدمه بهتر است بگویم، من خودم را مبارز نمی‌دانم؛ بلکه شاگرد و مروج تفکری می‌دانم که بتواند من و میلیون‌ها نفر از هم‌وطنانم را که در مرزهای جغرافیایی ایران زندگی می‌کنند، به حقوق شهروندی‌مان برساند. این حقوق به مرور با تغییر و تحولات زمانه، تغییر کرده و بروز می‌شوند. و نکته مهم این است که این حقوق را عرف و خواست عمومی جامعه تعیین می‌کند و نه دولت‌ها. زیرا دولت‌ها در اصل کارگزار ملت‌هایشان هستند.

 

جمهوری اسلامی حقیرتر از آن است که بخواهم هویت و مسئولیت اجتماعی‌ام را در مبارزه با او تعریف کنم.

 

حالا در مسیر احقاق حقوق شهروندی موانع و محدودیت‌های زیادی است. حکومت جمهوری اسلامی طی بیش از چهار دهه حیاتش، به مرور چنان برای احقاق حقوق شهروندی مردم محدودیت ایجاد کرده که امروز به یک مانع بسیار مهم و جدی در این مسیر تبدیل شده است.

پس چاره چیست؟ سال‌ها وقت داشت خودش را اصلاح کند؛ اما نخواست (نمی‌گم نتوانست)؛ و حالا باید زحمت را کم کند. ولی آیا جمهوری اسلامی به همین سادگی رفتنی است؟ خیر! و آیا می‌توانیم تا برچیده‌شدن این نظام معطل بمانیم و در مسیر نباشیم؟ باز هم پاسخ منفی است.

 

من شهروند هستم؛ نه سیاستمدار!

از زمان اعتراضات 88 تا زمان آغاز اعتراضات سراسری امسال، پرسش اساسی من در رابطه با مسائل جامعه این بود که «چه باید کرد؟» ولی در میانه اعتراضات این روزها، پرسش من به «چه می‌شود کرد؟» تغییر یافت. در خلال این تغییر، پرسش دیگری هم در ذهنم شکل گرفت: «من که هستم؟» یعنی نقش من در جامعه چیست و محدوده نفوذ و قدرتم تا کجاست؟

تا این‌که پاسخم را در صفحه اینستاگرام ناصر نامنی پیدا کردم (هایلایت دانش سیاسی)؛ «من یک شهروند هستم!» شهروندی که در برخی امور صاحب تخصص و تجربه است. در برخی امور دانش و اطلاعاتی دارد و درباره خیلی از مسائل هم اصلا چیزی نمی‌داند.

سیاست یکی از آن حوزه‌هایی است که من در آن دانش و اطلاعات اندکی دارم. من پذیرفته‌ام که توان تغییر و جایگزینی یک نظام سیاسی را در کشورم ندارم. هرچند کنش‌های اجتماعی‌ام می‌تواند روی نظام سیاسی کشورم تاثیرگذار باشد. به‌عبارتی معتقدم سیاستمداران هستند که تصمیم نهایی را برای نظام‌های سیاسی می‌گیرند و اجرا می‌کنند.

 

به‌عنوان یک شهروند ایرانی، سعی کرده‌ام در سال‌های گذشته و بخصوص ماه‌های اخیر، درباره حقوق شهروندی‌ام مطالعه کنم و آگاه‌تر شوم. و این را حق خودم و سایر هموطنانم می‌دانم که این حقوق را از نظام سیاسی حاکم بر کشورم، مطالبه کنیم.

 

حتی این باور را درباره افرادی مثل حامد اسماعیلیون، علی کریمی و سایر چهره‌های شناخته‌شده اعتراضات سراسری هم دارم. من آن‌ها را «شهروندان بسیار تاثیرگذار» و «بسیار دغدغه‌مند» در دوران گذار سیاسی و اجتماعی این روزهای ما می‌دانم. مگر آن‌که هرکدام از آن‌ها روزی تصمیم بگیرند که رسما وارد عرصه سیاست شوند.

حالا من به‌عنوان یک شهروند ایرانی، سعی کرده‌ام در سال‌های گذشته و بخصوص ماه‌های اخیر، درباره حقوق شهروندی‌ام مطالعه کنم و آگاه‌تر شوم. و این را حق خودم و سایر هموطنانم می‌دانم که این حقوق را از نظام سیاسی حاکم بر کشورم، مطالبه کنیم.

اما در کمال تاسف، امروز که این جستار را می‌نویسم، با فهرست بلندبالا و انباشته‌ای از تضییع حقوق شهروندی خود و هموطنانم روبرو هستم. حقوقی که حکومت بسیاری از آن‌ها را حتی به رسمیت هم نمی‌شناسد؛ تا چه برسد به آن‌که بخواهد برایشان قدمی بردارد. زیرا آن‌ها را در تعارض جدی با ماهیت وجودی خودش می‌داند. مثل آن‌که بخواهیم در عدس‌پلو به جای عدس از لوبیا استفاده کرده و برنجش را هم حذف کنیم! آیا آن‌چه می‌ماند را می‌توانیم همچنان عدس‌پلو بنامیم؟!

حال دوباره به همان سوال اصلی‌ام بر می‌گردم؛ اما این بار به عنوان یک شهروند می‌پرسم: «چه می‌شود کرد؟» من این سوال را برای خودم به چهار پرسش، با چهار مخاطب مختلف شکسته‌ام:

  • برای خودم چه می‌شود کرد؟
  • برای دایره‌ نزدیکانم چه می‌شود کرد؟
  • برای جامعه‌ام (سایر شهروندان) چه می‌شود کرد؟
  • با حکومت چه می‌شود کرد؟

برای پرسش چهارم، اجالتا پاسخ کوتاهی دارم: «اعتراض، اعتراض، اعتراض» به هر روش غیرخشونت‌آمیزی که بلدم و موثر می‌دانم. حتی اگر تاثیرش در حد یک خراش کوچک ناخن، روی دیوار سد جمهوری اسلامی باشد.

اما پاسخم برای این پرسش‌ها بسیار مفصل‌تر است که در ادامه درباره آن‌ها صحبت کرده‌ام.

 

پرسش اول: برای خودم چه می‌شود کرد؟

برای پاسخ به این پرسش، به چند چارچوب رسیده‌ام که شاید دانستن آن‌ها برای شما هم مفید باشد. اما قبلش به خودم قول دادم در بحبوحه این اعتراضات در هر شرایط، سعی کنم با خودم روراست باشم و تا جای ممکن سعی کنم احساساتی که در پس هر اقدام و تصمیمم شکل می‌گیرند را بشناسم. راستش خیلی ساده‌لوحانه است که بگویم سعی می‌کنم تصمیمات احساسی نگیرم! چون قول دادم با خودم روراست باشم…

اول این‌که مشخص کنم در کدام سمت ایستاده‌ام؟ به این معنا که تا جای ممکن منفعل نباشم؛ در عین حال قبول کنم، گاهی در تصمیم‌گیری و تشخیص، سرگشته می‌شوم.

دوم، معیارهایم را در تصمیم‌گیری‌ها شفاف کنم. این کار کمک می‌کند هر جا به مسیری که پیمودم، شک کردم، بتوانم تحلیل بهتری داشته باشم. شاید براساس آن معیارها، باید تصمیم جدیدی بگیرم؛ شاید هم به این نتیجه برسم که برخی معیارهایم برای تصمیم‌گیری اشتباه بوده است و لازم است تجدیدنظر کنم. از نظر من طی همین مسیر، یعنی قرارگرفتن در مسیر رشد و بلوغ فکری.

سومین موضوع به مساله تشخیص «تاب‌آوری» برمی‌گردد. به زبان ساده‌تر، برای اقداماتم تا چه حد می‌توانم هزینه‌ کنم. هزینه‌هایی همچون هزینه‌های روانی، اجتماعی، مالی و اعتباری. چون یکی از آثار عبور از مرز تاب‌آوری، ایجاد استرس‌ها و تنش‌های روانی غیرقابل تحمل است. چنین استرس‌هایی ضریب اشتباهات ما را در تصمیم‌گیری و اقدامات به شکلی تصاعدی افزایش می‌دهد.

حال با چنین نگاهی، وقتی انتخاب کردم که در صف معترضین به وضعیت موجود باشم، نقشم را برای همراهی با این جریان، براساس میزان تاب‌آوری‌ام انتخاب کنم. نه براساس احساس گناه، عذاب وجدان و حتی چشم و هم‌چشمی!

مثلا با خودم نمی‌گویم ای‌وای فلان هم‌وطنم در سیاهه سرد یک شب زمستانی، در تظاهرات ساچمه خورد یا کشته شد؛ خاک بر سرم که من اینجا کنار بخاری لم داده و مشغول وب‌گردی هستم… ناگهان فردا براساس همین احساسات در صف اول راهپیمایی و در مسیر مستقیم گلوله‌ قرار بگیریم.

شاید در برداشت اول، این رویکردی محافظه‌کارانه به نظر برسد؛ اما در طولانی‌مدت باعث ماندگاری بیشتر من در مسیر می‌شود و هر اقدامم را بیشتر تحت تاثیر انگیزه‌های درونی انجام می‌دهم تا محرک‌های بیرونی.

هرچند کتمان نمی‌کنم که براساس شرایط اجتماعی و شخصی‌، ممکن است به مرور زمان آستانه تاب‌آوری‌ام کمتر یا بیشتر شود. و همچنین نمی‌توانم با قاطعیت بگویم که مثلا اگر در یک اعتراض خیابانی، جان هم‌نوعی را در معرض خطر ببینم، آن لحظه چه اقدامی خواهم کرد.

حال توصیه‌ای که به خودم دارم (شما هم دوست داشتید، عمل کنید!) این است که در بحران این روزها، برای حفظ سلامتی، خانواده، شغل و مسیر رشدم تمام‌قد تلاش کنم؛ حتی بیشتر از قبل. در عین حال در حد توان و میزان تاب‌آوری‌ام نسبت به معضلات بی‌شمار جامعه‌ام بی‌تفاوت نبوده و هر کاری از دستم بر می‌آید، برای بهبود شرایط انجام دهم.

 

پرسش دوم: برای دایره نزدیکانم چه می‌شود کرد؟

در شرایط کنونی که شاهد خفقان و بحران اجتماعی ناشی از اعتراضات هستیم، برای دایره نزدیکانم چه می‌شود کرد؟

من دایره نزدیکان را اعضای خانواده، دوستان و آشنایان، همکاران و افرادی می‌شناسم که سرنوشت آن‌ها برایم مهم است و ارتباط نزدیک و پیوسته‌ای با آن‌ها دارم. تصور می‌کنم برای هر فرد، تعداد این افراد حدود 30 نفر باشد.

برای من ارزش ارتباط، دوستی و همدلی با دایره نزدیکانم، بسیار بیشتر از مواضع آن‌ها در برابر شرایط اجتماعی امروز ماست. هرچند مواضع آن‌ها در نقطه مقابل و تضاد با تفکرات و مواضع من باشند. به همین دلیل این عزیزان را دسته‌بندی و طیف‌بندی نمی‌کنم.

اگر اختلاف یا خصومت شخصی بین من و آن‌ها پیش نیاید، محال است به دلیل مسائل اجتماعی، به همین راحتی ارتباطم را با آن‌ها کاهش داده یا قطع کنم. ولی درباره مواضع آن‌ها نسبت به شرایط اجتماعی، تنها یک خط قرمز دارم. اعمال خشونت یا حمایت و تایید خشونت، برایم قابل قبول نیست. (چه کلامی و چه فیزیکی)

افراد رادیکال و خشونت‌طلب، در پشت هر تفکر و سَمتی که باشند، انسان‌هایی خطرناک هستند. فرقی ندارد این افراد با تیم‌های سرکوب و شکنجه جمهوری اسلامی همکاری می‌کنند یا به‌عنوان معترض، خود و سایرین را به سمت خشونت و درگیری سوق می‌دهند.

خوشبختانه در دایره نزدیکانم، به چنین افرادی بر نخورده‌ام. اما اگر بودند، قطعا در وهله اول سعی می‌کردم با گفتگو، آن‌ها را نسبت به تبعات راه اشتباهی که در پیش گرفته‌اند، آگاه کنم. در غیر این‌صورت از آن‌ها فاصله گرفته و حتی اعلام برائت خواهم کرد.

با فرض کنارگذاشتن افراد رادیکال در دایره نزدیکان، کسانی که می‌مانند، عزیزانی هستند که ما بخش زیادی از حمایت اجتماعی‌مان را از آن‌ها می‌گیریم؛ و البته این رابطه بالعکس نیز است. مجموعه‌ای از دلایل عقلانی و اخلاقی به من راهی را نشان می‌دهد که در شرایط بحرانی این روزها، هر چه دامنه این حمایت وسیع‌تر شود (بخصوص بعد روانی آن) میزان تاب‌آوری هر یک از ما در روزگار فعلی بیشتر می‌شود.

در تعجبم که در بین برخی نزدیکانم شاهد بودم که عزیزی رابطه‌اش را با دوست و آشنایی قطع کرد؛ به این دلیل که او نسبت به شرایط این روزها سکوت کرده و موضع‌اش را اعلام نکرده است. شاید پشت آن سکوت، دغدغه‌ها و دلایلی وجود دارد که اگر با خبر شویم، رفتار دیگری را انتخاب می‌کنیم.

 

افراد رادیکال و خشونت‌طلب، در پشت هر تفکر و سَمتی که باشند، انسان‌هایی خطرناک هستند. فرقی ندارد این افراد با تیم‌های سرکوب و شکنجه جمهوری اسلامی همکاری می‌کنند یا به‌عنوان معترض، خود و سایرین را به سمت خشونت و درگیری سوق می‌دهند.

 

به نظر من در این روزها و شرایط سخت، بهترین کاری که می‌توانیم نسبت به دایره نزدیکان‌مان انجام دهیم، به رسمیت شناختن احساسات، تفکرات، عقاید، دغدغه‌ها و دل‌مشغولی‌های آن‌هاست. اما چرا عبارت «رسمیت شناختن» را بکار می‌برم؟

سال‌ها در ذهن ما این‌گونه جا افتاده که به عقاید و تفکرات دیگران احترام بگذاریم؛ حتی اگر در تضاد با عقاید و تفکرات ما باشند. به نظرم این مقولات «احترام‌بردار» نیستند. کافی است به معنی واژه «احترام» دقت کنیم. احترام یعنی حرمت قائل‌شدن و در ارتباطات به این معناست که حریم و مرزهای روابط را با دیگران بشناسیم و اجازه تجاوز ندهیم.

مثلا اگر دوستی از ما خواست که در ساعات کاری، تماس‌های غیرضروری با او نداشته باشیم، در اینجا او مرزهایی مشخص کرده و ما ملزم هستیم به خواسته‌اش احترام بگذاریم. مگر آن‌که تبعات شکستن این حریم برایمان اهمیتی نداشته باشد.

ولی من عبارت «رسمیت‌ شناختن» را بیشتر می‌پسندم. در این عبارت نوعی پذیرش نسبت به واقعیتی وجود دارد که با آن روبرو هستیم. نوع خاصی از توجه و قدرشناسی در آن نهفته است. حتی اگر برایمان مطلوب نباشد. ما می‌توانیم عقیده‌ای را به رسمیت بشناسیم؛ اما همزمان مخالفش هم باشیم. یعنی وجودش را نادیده نگیریم.

بعد از این مرحله است که می‌توانیم وجود آن عقیده، تفکر، احساس و هر چیز دیگری را در فرمول مناسبات و روابط‌مان وارد کرده و متناسب با خروجی آن، عکس‌العملی نشان دهیم.

به نظرم هیچ گستره ارتباطی به اندازه دایره نزدیکان روی روان ما تاثیر نمی‌گذارد. ما اگر از این دایره به درستی حمایت نگیریم، این حمایت را به شکلی از محیط‌های دیگر و جامعه دریافت می‌کنیم. معمولا در دایره نزدیکان، حمایت‌های روانی، بی‌قید و شرط هستند؛ ولی در محیط‌های دیگر، گرفتن حمایت، اغلب با قید و شرط‌های خاصی همراه است.

با این توضیحات، اگر در دایره نزدیکان ما نسبت به اتفاقات این روزها، افرادی هم‌درد، هم‌احساس و هم‌نظر با ما هستند که هیچ. برای همدلی و همراهی آن‌ها چالش‌های زیادی نداریم.

ولی در مقابل اگر افرادی باشند که هم‌نگاه ما نیستند یا حتی در نقطه مقابل ما قرار گرفته‌اند، بهترین کار، تقویت ویژگی «رواداری» در خودمان است. هرچند این رواداری را می‌توان درباره افراد غریبه هم به کار گرفت؛ ولی درباره نزدیکان، بهتر است ویژگی رواداری را در روغن «شفقت» تفت داد. (شفقت احساسی عمیق‌تر از مهربانی است)

هر یک از ما در مقابل حفظ یا فروپاشی نظام سیاسی کشور و جامعه 90 میلیون نفری‌مان سهم بسیار اندکی داریم. اما در قبال دایره محدود نزدیکان، مسئولیت‌های بیشتری متوجه ماست. به همین دلیل بهتر است به سهم خودمان تلاش کنیم، فارغ از هر اتفاق مثبت و منفی اجتماعی، بازیگر موثری در حلقه خانواده و نزدیکان باشیم.

با الهام از دیالوگی از مسعود کیمیایی، این‌گونه می‌گویم که «لباس‌های ما و حلقه نزدیکان‌مان روی یک بند خشک می‌شوند!» هر اقدام موثر ما برای بهبود شرایط دایره نزدیکان، الزاما آشنانوازی یا پارتی‌بازی نیست؛ بلکه هم‌کاسه‌کردن مسئولیت‌های شخصی و خانوادگی با مسئولیت‌های اجتماعی‌مان برای تشکیل جامعه مدنی آگاه‌تر و قوی‌تر است.

 

پرسش سوم: برای جامعه‌ام چه می‌شود کرد؟

هم‌اکنون می‌خواهم به پرسش سوم پاسخ دهم که در شرایط سخت این روزهای کشورمان، برای جامعه و سایر شهروندان که تقریبا همه آن‌ها برایمان غریبه‌هایی آشنا هستند، چه می‌شود کرد؟

برای پاسخ به این پرسش بهتر است مقدمه‌ای را بگویم و شما را به کتاب «انسان در جستجوی معنا» ارجاع ‌دهم. ویکتور فرانکل (نویسنده کتاب) به ماجراهای تکان‌دهنده‌ای اشاره می‌کند که در سال‌های اسارتش در اردوگاه‌ها و کشتارگاه‌های انسانی آلمان نازی سپری و تجربه کرده است.

فرانکل پزشک بود و پس از آن‌که از زندان‌های مخوف نازی‌ها جان سالم به در برد، بنیانگذار مکتبی در روانشناسی به نام «ایگوتراپی» یا «معنادرمانی» شد. او در این کتاب به زیبایی هر چه تمام، داستان‌های تلخ انسان‌هایی را روایت می‌کند که هر یک سرنوشت خاصی در اسارت و حتی پس از آن داشتند.

او در کتابش نتیجه‌گیری می‌کند تاب‌آوری اسرائی که در آن دوران برای زندگی‌شان معنایی کشف کرده بودند، بسیار بیشتر از سایرین بود. فرانکل تشریح می‌کند این معنا الزاما یک مفهوم پیچیده و متعالی نبود.

مثلا خود فرانکل هیچ امیدی به زنده‌بودن همسرش نداشت. اما اذعان می‌کرد فکرکردن به همسر و دیدار احتمالی با او پس از اسارت، در آن دوران معنای متفاوتی داشت. هرچند به واسطه تخصص‌اش، در دوران اسارت سعی می‌کرد تا جای ممکن برای مداوای هم‌بندانش بکوشد و به آن‌ها انگیزه بدهد. اگرچه شرایط زندگی‌ خودش، تفاوتی چندانی با سایرین نداشت.

جالب است جوهن هری، در کتاب روابط از دست رفته، می‌گوید یکی از علل مهم بروز افسردگی در افراد، نداشتن کار معنادار است.

ضمن آن‌که به شما پیشنهاد می‌کنم این دو کتاب را مطالعه کنید، به خودم و سایرین هم توصیه می‌کنم در هر جایگاه شغلی و اجتماعی که هستیم، معنایی شفاف برای هویت اجتماعی‌مان بیابیم و براساس آن معنا (در این روزگار سخت)، به فعالیت‌های حرفه‌ای و مدنی‌مان سروشکلی تازه ببخشیم.

آن معنا و ماموریت اجتماعی قرار نیست دکترین، مانیفیست یا ژست فلسفی عجیب و غریبی باشد. یک معنای ساده و قابل فهم برای خودمان و دیگران. مثلا یک رستوران‌دار، کافی است به کارش این معنا را ببخشد، زمانی که مشتریان در رستورانش حضور دارند، مسئول احساس آرامش و سلامت آن‌هاست. این مساله از لحاظ تجاری هم به سود اوست. متاسفانه یا خوشبختانه اوضاع مملکت به سمتی رفته که عمل به وظایف، نامش مزیت رقابتی است!

بگذریم… اما اگر بخواهم تمام آن‌چه که گفتم را کمی قاعده‌مندش کنم، می‌گویم: «در هر جایگاه اجتماعی که هستیم، به حقوق انسانی خودمان و شهروندانی که با آن‌ها سروکار داریم، واقف شویم و احترام بگذاریم. و تا جای ممکن اجازه ندهیم حق شهروندی‌مان از سوی شهروندی دیگر پایمال شود.»

با چنین نگاهی، شاید بتوان اندکی از آرمان‌شهری که برای آینده‌مان متصور هستیم را همین امروز تجربه کنیم و خودمان را معطل اصلاح، رفتن و ماندن جمهوری اسلامی نکنیم. هرچند که حکومت پایش را روی بیل گذاشته و هر روز عرصه را برای زندگی سالم شهروندان ایرانی تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌کند.

 

«در هر جایگاه اجتماعی که هستیم، به حقوق انسانی خودمان و شهروندانی که با آن‌ها سروکار داریم، واقف شویم و احترام بگذاریم. و تا جای ممکن اجازه ندهیم حق شهروندی‌مان از سوی شهروندی دیگر پایمال شود.»

 

پرسش چهارم: با حکومت چه می‌شود کرد؟

در شرایط سخت این روزهای کشورمان، با حکومتی مستبد و کاملا غریبه با مردمش چه می‌شود کرد؟

همان‌طور که گفتم من خودم و بسیاری از توده‌های مردم را «شهروند» می‌دانم. شهروندانی که هر یک در اموری تخصص داریم و نسبت به برخی مسائل آگاهیم. همان‌طور که تیم فوتبال را باید با تیم فوتبال برد؛ در مقابل یک جناح سیاسی هم باید یک جناح سیاسی دیگر چید.

بهتر است قبول کنیم سیاست موضوعی تخصصی است و امور آن را باید سیاستمداران سروسامان دهند. اگرچه یکی از نقدهای مهم به جمهوری اسلامی این است که راه فعالیت‌های آزادانه سیاسی و احزاب مخالف خود را کور کرده است.

نقش ما شهروندان در صحنه سیاست کشور، شبیه به نقش تماشاگران و طرفداران تیم‌های فوتبال است. تشویق‌ها و هوکردن‌های ما می‌تواند روی عملکرد بازیکنان زمین تاثیر بگذارد؛ اما نتیجه نهایی را ما رقم نمی‌زنیم. حتی می‌توانیم وسط بازی، وارد زمین شویم و بساط آن را جمع کنیم؛ اما باز هم نتیجه در جای دیگری تعیین می‌شود. جایی که من آن را «جریان قدرت» در سیاست می‌نامم.

اجازه دهید با همین تمثیل فوتبال جلو برویم. فرض کنید من فراخوان می‌دهم که از بین خوانندگان این جستار، هر کس بلد است فوتبال بازی کند، به من اطلاع دهد تا یک تیم فوتبال تشکیل بدهیم.

همه اعضای تیم، هم قواعد و قوانین فوتبال را بلد هستیم و هم می‌توانیم بازی کنیم. آن‌گاه تیم ما جلوی پرسپولیس هم می‌تواند «بازی» کند. حال این‌که آیا می‌توانیم پرسپولیس را ببریم یا نه، بحث دیگری است. ولی فرض کنید اعضای تیم اصلا از فوتبال هیچ سررشته‌ای نداشته باشند و قواعد را ندانند، در این صورت حتی اگر شانس بازی جلوی برزیل را هم بدست بیاوریم، دقیقا نمی‌دانیم باید در زمین چه کنیم؟

به همین دلیل به نظر من، اگر شهروندی واقعا قصد دارد (در حد خودش)، بیشترین اثربخشی اجرایی را در نظام سیاسی کشور داشته باشد، راهی ندارد جز این‌که به‌طور رسمی فعالیت سیاسی انجام دهد. برای این کار هم چاره‌ای نیست، جز شناخت ساختارها و چارچوب‌های سیاسی و روال‌هایی که به‌طور کلی در هر جامعه‌ای برای این‌گونه فعالیت‌ها وجود دارد.

به پشتوانه همین استدلال می‌توانم بگویم آن‌چه در نهایت باعث شد، رضاخان، رضاشاه شود یا روح‌الله موسوی خمینی، امام خمینی؛ این بود که آن‌ها عملا را سیاست را پیش گرفتند. این موضوع برای بسیاری دیگر از سیاستمداران نیز قابل بحث است.

فقط بار دیگر تاکید می‌کنم؛ این‌که یک نفر «بازی سیاست را بلد باشد» با این‌که «بازی را در سیاست ببرد»، دو بحث متفاوت هستند. پس انتخاب مسیر ورود به سیاست یک تصمیم است و این‌که بخواهیم به‌عنوان شهروند در جامعه کنش‌گری مدنی داشته باشیم تا بتوانیم از آن طریق بر نظام سیاسی کشور تاثیر بگذاریم، مسیر دیگری است.

من مسیر دوم را انتخاب کردم و تنها ابزارم این است که به‌عنوان یک شهروند، هر جا دیدم که به حقوق من و گروه‌های اجتماعی که به آن‌ها احساس تعلق می‌کنم، از سوی حکومت اجحاف شده، معترض شوم و عملکردش را نقد کنم.

همچنین باز هم به‌عنوان یک شهروند، از ایده و الزام شکل‌گیری احزاب آزاد و تشکل‌های سیاسی در کشور حمایت می‌کنم. دلایل حمایتم چیست، بماند برای جستاری دیگر…

 

به نظر من، اگر شهروندی واقعا قصد دارد (در حد خودش)، بیشترین اثربخشی اجرایی را در نظام سیاسی کشور داشته باشد، راهی ندارد جز این‌که به‌طور رسمی فعالیت سیاسی انجام دهد. برای این کار هم چاره‌ای نیست، جز شناخت ساختارها و چارچوب‌های سیاسی و روال‌هایی که به‌طور کلی در هر جامعه‌ای برای این‌گونه فعالیت‌ها وجود دارد.

 

پایان /

دسته بندی شده در: