سال دوم دبیرستان بودم. مدیر جدیدی برای دبیرستانمان منصوب شده بود. برخلاف مدیر قبلی با دانشآموزان برخورد دوستانهای داشت و سهلگیر بود. از طرفی به فعالیتهای فوقبرنامه هم حساس ویژهای نشان میداد و طرز رفتارش متفاوت بود.
بعدها از معلمها شنیدم که تحصیلکرده آمریکاست و شاید چند سال اقامت در ینگه دنیا، روی خلقوخوی او اینگونه تاثیر گذاشته است. بههمین دلیل ما با پدیدهای جدید روبرو بودیم.
ولی برخی معلمها با دیدن هرجومرجهای ماههای بعدی، معتقد بودند بهتر بود همان مدیر قبلی دوباره بازگردد. مدیری که روز اول مهر برای نسقگیری، 2 نفر را سرِ صف صبحگاه به باد کتک میگرفت.
حال تحت لوای مدیریت جدید مدرسه، در هفتههای نخستین سال تحصیلی، انتخابات شورای دانشآموزی مدرسه برگزار شد و من به همراه محمد، که یکی از دوستان بسیار صمیمیام بود، برای دومین سال پیاپی به شورای مدرسه راه یافتیم.
سپس به فاصله کوتاهی، نخستین جلسه شورا برگزار شد. من دبیر کمیته علمی و فرهنگی شورا شدم و محمد هم نائبرییس شورا شد. پس از آن جلسه، همگی مشغول برنامهریزی برای فعالیتهای شورا شدیم و برای عمل به وعدههای انتخاباتی تلاشمان آغاز کردیم. مهمترین وعده انتخاباتی همه 9 عضو اصلی و 2 عضو علیالبدل شورا، بردن دانشآموزان به اردو بود.
براساس لایحه پیشنهادی از سوی مسئولین مدرسه، یکی از مصوبات نخستین جلسه شورا، برگزاری جشن تکلیف برای دانشآموزان سال اول دبیرستان بود. ما باید هر چه زودتر مقدمات برگزاری این جشن را فراهم میکردیم. در نهایت همه برنامهریزیها انجام شد و اعضای شورا من را بهعنوان مسئول تیم برگزاری مراسم، تعیین کردند.
فردای روز جلسه، وقتی زنگ تفریح خورد، آقای مدیر را در راهروی دبیرستان دیدم. از دور به نشانه سلام و احوالپرسی، سرم را خم کردم. ولی آقای مدیر با یک احوالپرسی ساده، دلش سیر نشد و با اشاره دست من را فراخواند. نزدیک شدم؛ با هم دست دادیم و گفت چند دقیقه به دفترش بروم تا درباره موضوعی صحبت کنیم.
آقای مدیر از برنامهریزیهای جشن تکلیف سراغی گرفت و بعد ایدهای را با من در میان گذاشت. به من گفت که از طرف شورای مدرسه با دفاتر مجتهدین و مراجع تقلید نامهنگاری کنیم و از آنها بخواهیم برای جشن تکلیفی که قرار است برگزار کنیم، هر کدام بهرایگان تعدادی از رسالههایشان را ارسال کنند تا برای آشنایی و بهعنوان هدیه، بین دانشآموزان جشن توزیع کنیم.
بعد هم یکی از روحانیان محله را دعوت کنیم تا از اهمیت انتخاب مرجع تقلید برای دانشآموزان صحبت کند. در خلال جلسه هم از خودم پرسید که آیا مقلد مرجعی هستم یا خیر؟ من هم چون مدتی بچه مسجدی بودم، با این مسائل آشنایی اولیهای داشتم؛ پس بدون هیچ مکثی پاسخ مثبت دادم و حتی گفتم به توصیه یکی از روحانیان محله، مقلد آیتالله بهجت هستم. مدیر هم من را تحسین کرد و گفت خودم پیگیر این کار باشم.
پس از اتمام جلسهام با آقای مدیر، به کلاس برگشتم و این موضوع را با محمد در میان گذاشتم. او هم خوشش آمد و گفت میتواند در این کار به من کمک کند. پس زنگ تفریح بعدی به کتابخانه مدرسه رفتیم تا با راهنمایی مسئول کتابخانه که فردی مومن و مذهبی بود، فهرستی از اسامی مراجع تقلید و نشانی پستی آنها را تهیه کنیم.
شبهنگام در خانه پیشنویس نامه ارسالی به دفتر مراجع را آماده کردم و صبح روز بعد به نزد آقای مدیر بردم. او هم متن نامه را اصلاح کرد و من به سایت کامپیوتر مدرسه رفتم تا آن را تایپ و به تعداد لازم پرینت کنم.
بعد از تعطیلی مدرسه، با محمد ساعتی را در مدرسه ماندیم تا پاکتهای نامه را آماده کنیم و تحویل مسئول دبیرخانه مدرسه دهیم تا آنها را ارسال کند.
حدود 10 روز بعد از ارسال نامهها، پاسخ برخی مراجع را یکییکی دریافت میکردیم. تعدادی از آنها، لیست تعرفه رسالههایشان را برایمان فرستادند. تازه اگر با تعداد بالا سفارش میدادیم، ميتوانستیم گاه تا 20 درصد هم تخفیف بگیرم.
تعدادی دیگر همراه پاسخ، دو سه جلد از رسالههایشان را نیز بهصورت رایگان و هدیه فرستادند. برخی هم اصلا پاسخ ندادند.
این روش پاسخگویی مراجع باعث دلسردی ما شد. چون مجموع رسالههایی که به دستمان رسیده بود، نهایتا 10 جلد میشد؛ در حالیکه ما حدود 100 دانشآموز کلاس اولی داشتیم و مدرسه هم بودجه کافی برای خرید رساله نداشت. از طرفی آقای مدیر هم صلاح نمیدانست از دانشآموزان بابت جشن پولی دریافت کند.
با این اوصاف مثل اینکه ایده آقای مدیر اجرایی نبود و ما تقریبا به این نتیجه رسیدیم که اگر خیّری پیدا نشود که هزینه تهیه رسالهها را تقبل کند، باید این بخش را از برنامه حذف کنیم. تا اینکه ناگهان ورق برگشت…
—***—
سر کلاس ادبیات بودم که معلم پرورشی مدرسه به در کلاسمان آمد و اجازه خواست تا من و محمد چند دقیقهای از کلاس بیرون برویم. وقتی از کلاس بیرون آمدیم، معلم پرورشی به در مدرسه اشاره کرد که وانت شرکت پست روبروی آن پارک کرده است.
معلم پرورشی گفت که آیتالله موسوی اردبیلی در پاسخِ نامه ما چند گونی از رسالههایش را فرستاده است و دستتنها نمیتواند آنها را به داخل کتابخانه بیاورد. من و محمد به پای وانت رفتیم و با دیدن گونیهای کتاب، حسابی تعجب کردیم.
یکی از گونیها را بلند کردیم، سنگین بودند و دو نفری اذیت میشدیم تا آنها را به داخل بیاوریم. پس در حیاط مدرسه از چند دانشآموز که مشغول ورزش بودند هم کمک گرفتیم و همه گونیها را به کتابخانه آوردیم.
از سر ذوق، سریع همه گونیها را باز کردیم تا شمارش کنیم. یکی از قفسههای کتابخانه را برای چیدن رسالهها خالی کردیم. هر چه میشمردیم، تمام نمیشدند. در نهایت همه در کمال شگفتی دیدیم آیتالله موسوی اردبیلی برای ما 250 جلد از رسالههایش را بهرایگان فرستاده است!
با این تعداد رساله میتوانستیم دو سه بار جشن تکلیف برگزار کنیم. پس همگی خوشحال شدیم و قرار گذاشتیم که فردا بعد از تعطیلی مدرسه، دوباره ساعتی بیشتر بمانیم تا رسالهها را مرتب کنیم و آنها را برای روز جشن، در بستههایی قرار دهیم.
آقای مدیر هم گفت که دیگر به آن 10 جلد رساله که از سوی 4 مرجع برایمان ارسال شده است، نیازی نیست و همه آنها را در قسمت کتب مرجع کتابخانه مدرسه قرار دادیم. چند روز بعد هم جشن روز تکلیف که خودش کلی ماجرای بامزه درونش بود، برگزار شد و خستگی حدود یک ماه کار از تن همهمان درآمد.
در آن جشن حدود یکصد رساله هم از رسالههای ارسالی آیتالله اردبیلی در بین دانشآموزان توزیع شد و پرونده این برنامه را بستیم و دوباره بهسراغ پیگیری عمل به وعدههای انتخاباتیمان که همان برگزاری اردو بود، رفتیم.
—***—
دو سه روز از برگزاری جشن تکلیف دانشآموزان گذشت و دیدیم برخی از آنها، رسالههایی که هدیه گرفته بودند را پس آوردند. دلیلش چه بود؟ خانواده آنها مقلد مرجع دیگری بودند. یک روز هم پدر یکی از دانشآموزان به مدرسه آمد و حسابی به آقای مدیر تاخت. او به این حرکت مدیر حسابی معترض بود.
آقای پدر که از ظاهرش مشخص بود، فردی مذهبی است، ضمن حمایت از برگزاری این جشن، آقای مدیر را به شستشوی مغزی دانشآموزان و وابستگی به یکی از جریانات سیاسی کشور متهم کرد. او معترض بود چرا مدرسه را به محفلی برای نشر افکار و نظرات آیتالله اردبیلی تبدیل کرده است.
آقای مدیر هم هر چه برای او توضیح میداد که فلسفه پشت این کار چه بود و چه اتفاقاتی افتاده است؛ گوش آقای پدر بدهکار نبود و با اوقاتی تلخ از مدرسه رفت. حتی در فرازهایی از مشاجره، مدیر را تهدید کرد که این موضوع را به آموزش و پرورش هم گزارش میدهد.
در آن زمان من از حرفهایی که بین آقای پدر و آقای مدیر ردوبدل میشد، درست سر در نمیآوردم. با خودم میگفتم، مرجع تقلید، مرجع تقلید است دیگر؛ مگر چه فرقی با هم دارند. حالا نهایتا یکی فتوا داده خوردن سحری را میتوان تا پایان اذان صبح ادامه داد و دیگری فتوا داده، به محض شنیدن صدای اللهاکبر اذان، باید همان لقمهای که در دهان داری را هم به بیرون تف کنی!
روز بعد از این بحث ما ورزش داشتیم. متاسفانه یا خوشبختانه من اغلب زنگهای ورزش اگر کسی پایه بسکتبال پیدا میشد که در حیاط مدرسه میماندم و ورزش میکردم. اگر هم نه، رفتن به کتابخانه و مطالعه کتاب را به بازی فوتبال و سروکلهزدن با بچهها ترجیح میدادم.
وقتی وارد کتابخانه شدم، دیدم مسئول کتابخانه به همراه خدمتکار مدرسه، در حال گونیکردن رسالهها هستند. آنها با دیدن من خوشحال شدند که نیروی کار جدیدی هم به آنها ملحق شده است. پس به من امر کردند که در گونیکردن رسالهها، کمکشان کنم.
من هم بیخبر از همهجا، اطاعت امر کردم و همه رسالهها را گونی کردیم. از مسئول کتابخانه دلیل این کار را پرسیدم. گویا آقای مدیر از او خواسته بود تا رسالهها را از جلوی دید بردارند و توضیح بیشتری به من نداد.
زنگ ورزش تمام شد. محمد که حسابی عشق فوتبال بود، با اعصابی خورد و در حال مشاجره با بقیه، به سمت کلاس میآمد. معلوم بود زنگ ورزش خوبی نبود و تیمش اغلب بر مدار باخت میچرخید. او را به کناری کشیدم و گفتم بیخیال شود و حواسش به من باشد. ماجرای گونیکردن رسالهها را برایش گفتم. خیلی تعجب کرد و قرار شد برویم و تهوتوی ماجرا را درآوریم.
زنگ تفریح به سراغ آقای مدیر رفتیم و از او علت این کار را جویا شدیم. سربسته به ما گفت که ظاهرا روی آیتالله اردبیلی حساسیتیهایی است که بهتر است رسالههای ارسالی او فعلا دِپو شود. او احتمال داد شاید آنها را مرجوع کند یا از آنها در جای دیگری استفاده کنند. پاسخ آقای مدیر، سوالات بیشتری در ذهن من و محمد ایجاد کرد.
غروب همان روز، محمد به من زنگ زد و گفت که برویم برای پیادهروی. تقریبا کار هر شب ما بود. به محل قرار رفتم. محمد را با یک نسخه از رسالههای آیتالله اردبیلی دیدم. از من خواست تا روی نیمکتی که نزدیکمان بود، بنشینیم و سپس گفت:
«حالا که مدرسه قرار نیست با این رسالهها کاری کنه، بهتره یهجوری اونها رو از مدرسه بگیریم و بریم بازار بفروشیم. قیمت رسالهها هم ارزونه و حتما سریع فروش میره. با پول فروش رسالهها هم هر کاری دلمون خواست، میکنیم…»
ایده جالبی بود. رسالهای که دستش بود را گرفتم و کمی تورق کردم. قیمت پشت جلد آن تنها 500 تومان بود. در آن زمان پول کاغذش هم نمیشد. گفتم فکر خوبی است. ما حتی اگر 50 نسخه از رسالهها را به قیمت 400 تومان هم میفروختیم، حدود 20 هزار تومان گیر میآوردیم. برای دو دانشآموز دبیرستانی، مبلغ قابل توجهی بود.
پس موضوع پیادهروی آن شب ما، طراحی سناریو برای گرفتن رسالهها از مدرسه بود. ما باید بهانه خوبی پیدا میکردیم تا بتوانیم بدون آنکه مسئولان مدرسه متوجه نقشه ما شوند، دستکم 50 نسخه از رسالهها را از آنها میگرفتیم…
—***—
زنگ تفریح اول بود. به کتابخانه مدرسه رفتیم. معلم پرورشی آنجا بود. من جلو رفتم و به او گفتم که در محله ما هر هفته جلسات قرآنی برگزار میشود و معمولا همه همسایهها در این جلسات حضور دارند. به او توضیح دادم که اگر واقعا میخواهند این همه رساله را بیهدف در گونی نگه دارند، بهتر است حدود 50 نسخه از آنها را به ما دهد تا در این جلسات توزیع کنیم.
او از مرام و مسلک شرکتکنندگان در جلسه پرسید. من هم با قاطعیت گفتم اکثر آنها از خانواده نظامیان سپاه و اهل دل هستند. ناگهان کمی برافروخت و هشدار داد که توزیع رسالهها در چنین جمعی اصلا ظاهر خوبی ندارد.
من و محمد به هم نگاه کردیم و گفتیم مگر از سپاهیان معتقدتر در این مملکت داریم؟! معلم پرورشی ما را از این کار برحذر داشت. علامت سوالهای بیشتری در ذهنمان شکل گرفت. بعد از اندکی تامل گفتم، همه که سپاهی نیستند. بین آنها از اقشار فرهنگی و کسبه بازار هم هستند.
معلم پرورشی چندان راضی نبود. تا اینکه محمد پا پیش گذاشت و با ادبیات دیگری با او صحبت کرد و در نهایت رضایتش را جلب کرد که 50 نسخه از رسالهها را به ما بدهد. فقط مسئولیت این کار را متوجه خودمان دانست.
من و محمد از سر رضایت به هم لبخند زدیم و قرار شد بعد از تعطیلی مدرسه به انبار برویم و رسالهها را در همان گونیهای معروف، تحویل بگیریم. وقتی به انبار رسیدیم، گونیها را بلند کردیم. خیلی سنگین بودند و با این وزن نمیتوانستیم آنها را تا خانه ببریم.
پس من به سرعت به خانه رفتم تا دوچرخه پدرم را بیاورم. پدرم دوچرخه قدیمی داشت که شبیه به دوچرخههای چینی (معروف به سهمار) بود. ساخت انگلیس و با نشان سه تفنگ که زیر آن نوشته بود: «فینیکس». او پشت دوچرخه، ترک چوبی بزرگی کار گذاشته بود که به اندازه یک سواری میشد، روی آن بار چید.
به کمک دوچرخه پدرم، توانستیم در دو نوبت همه کتابها را به خانه محمد که به مدرسه نزدیکتر بود، ببریم. آنها را در انباری گذاشتیم و قرار شد همان بعدازظهر برای بازاریابی و فروش رسالهها به بازار کتاب اصفهان در خیابان آمادگاه برویم.
پیش از این من و محمد بارهای برای خرید کتاب به این بازار میرفتیم و میدیدیم که برخی افراد عادی برای فروش کتاب با مغازهدارها مذاکره میکنند. برای شروع کار دو نسخه با خود همراه کردیم و رهسپار بازار کتاب شدیم.
—***—
در مسیر مرتب در حال تخیل بودیم که با پول فروش رسالهها چه کنیم؟ از طرفی کمی عذاب وجدان هم داشتیم. چون این کتابها را با دوز و کلک از مدرسه گرفتیم و حقیقت را به معلم پرورشی نگفته بودیم. حس میکردیم این کار ما نوعی دزدی است.
اما پیش خودمان اینگونه توجیه ميکردیم که با فروش این رسالهها، در راستای ترویج قوانین اسلامی میکوشیم و اتفاقا علما باید بابت این کار از ما تشکر هم بکنند. در نهایت با محمد قرار گذاشتیم که فعلا به سراغ بازاریابی رسالهها برویم، بعدا از یک روحانی بابت حکم این کار سوال میکنیم.
بالاخره به بازار کتاب اصفهان رسیدیم. در این بازار بیش از 50 کتابفروشی کوچک و بزرگ وجود داشت. قرار شد به تکتک کتابفروشیها برویم و نمونه رسالهها را نشانشان دهیم تا سفارش بگیریم. حدود 20 کتابفروشی را سر زدیم و برخوردهای آنها از این سه دسته خارج نبود:
دسته اول: بعضی از کتابفروشیها میگفتند ما همه خریدهایمان را از پخشها انجام میدهیم و از اشخاص خرید نداریم. پس نمیتوانستیم به آنها بفروشیم.
دسته دوم: بعضی از کتابفروشیها میگفتند که کلا رساله و کتب ادعیه نمیفروشند. ظاهرا سود خاصی برایشان نداشت. پس نمیتوانستیم به آنها هم بفروشیم.
دسته سوم: بعضی از کتابفروشیها از وجود چنین مرجع تقلیدی اظهار بیاطلاعی میکردند و میگفتند مشتری نداریم. معمولا مشتریها به سراغ رسالههای سایر مراجع از جمله، آیات عظام؛ فاضل لنکرانی، صانعی، مکارم شیرازی، صافی گلپایگانی و غیره میآیند.
این اسامی برای من و محمد آشنا بودند. زیرا وقتی با دفاتر آنها مکاتبه کردیم، رسالههای اهدایی آنها به مدرسهمان، روی هم رفته، بیشتر از 10 نسخه نمیشدند!
سرانجام آخر شب دست از پا درازتر به خانه برگشتیم. دریغ از اینکه حتی یک سفارش بگیریم. متوجه شدیم فروش این رسالهها به این سادگی نیست و باید ترفند دیگری بکار میگرفتیم.
روز بعد در حیاط مدرسه با محمد، کلی با هم بحث داشتیم که چرا نتوانستیم هیچ رسالهای بفروشیم؟ در نهایت عزممان را جزم کردیم تا بعدازظهر دوباره به بازار کتاب برویم و شانسمان را برای فروش رسالهها به سایر کتابفروشیها امتحان کنیم.
آنقدر به روشمان مطمئن بودیم که در چند ساک و کوله، تعداد زیادی از رسالهها را همراه بردیم تا اگر سفارشی گرفتیم، همانجا تحویل دهیم و کار را به روزهای دیگر موکول نکنیم.
روشمان چه بود؟ کمی درباره خود آیتالله اردبیلی تحقیق کنیم. اندکی از رسالهاش را بخوانیم و از فروش نقدی دست بکشیم و به فروش امانی روی بیاوریم. چیزیکه روز گذشته در بازار یاد گرفتیم. یعنی کتاب را به امانت نزد کتابفروش بگذاریم و مدتی بعد، برای دریافت پولش مراجعه کنیم.
متاسفانه اینبار هم تیرمان به سنگ خورد. حتی محض رضای خدا، یک نفر هم نگفت یک نسخه از رساله را امانی در مغازهاش بگذاریم. ساک و کولهها هم حسابی خستهمان کرده بودند و دیگر نای برگشت هم نداشتیم. قشنگ به غلطخوردن (!) افتاده بودیم.
تا اینکه یکی از فروشندهها به ما پیشنهاد کرد تا در جمعهبازار کتاب غرفهای بگیریم و کتابها را آنجا بفروشیم. اینطوری شانس بیشتری برای فروش رسالهها داریم. به عبارتی ما روش فروشمان را از BTB به BTC تغییر دادیم.
با همه خستگی آن شب به خانه برگشتیم و قرار شد تا جمعه که دو سه روز بیشتر به آن باقی نمانده بود صبر کنیم…
—***—
صبح جمعه در یک هوای دلانگیز پاییزی، حوالی ساعت 6:30 صبح با محمد قرار داشتم تا به جمعهبازار کتاب برویم. ما قبلا هم برای خرید کتاب چند بار به آنجا رفته بودیم. معمولا شلوغ میشد و بسیار امیدوارم بودیم که بتوانیم طلسم فروش رسالهها را بشکنیم.
وقتی رسیدیم، بسیاری از فروشندهها در حال پهنکردن بساط بودند. ما هم سراغ مسئول مربوطه را گرفتیم تا میزی اجاره کنیم و کتابها را روی آن بچینیم. همه رسالهها را با نظم و ترتیب خاصی روی میز چیدیم و در بخش مناسبی از بازار بساط کردیم.
کمکم بازار شلوغ شد. غرفههای مربوط به کتابهای کنکوری و کمکدرسی مثل همیشه مملو از جمعیت بود. بعد هم کتابهای داستانی و کودک و نوجوان.
ما هم پشت میز با رویی گشاده در انتظار خریدار بودیم. چند نفری از جلوی میز ما رد شدند. به کتابها نگاهی انداختند و همزمان ما را هم برانداز میکردند. روحانی جوانی نزدیک شد و تصور کرد ما از نمایندگان دفتر آیتالله اردبیلی هستیم. چون هیچ کتاب متفرفهای، بهجز رسالههای او روی میزمان نبود.
چند سوال پرسید و تا به خودمان آمدیم، دیدیم وسط یک بحث طلبگی گیر کردهایم. روحانی جوان از ما درباره برخی فتواهای آیتالله اردبیلی میپرسید و برخی نظرات او را نقد میکرد. برای ما که کل اطلاعات ما از آیتالله اردبیلی به سال و محل تولد او محدود میشد، هضم این مباحث بسیار سنگین بود.
فکر نمیکردیم برای فروش چند نسخه رساله، باید اینهمه اطلاع و آگاهی از صاحب رساله و حتی سایر مراجع و احکام شریعت داشته باشیم. ولی بالاخره آن روحانی جوان، پس از یک ساعت که مخ ما را بکار گرفت، یک نسخه رساله با تخفیف 50 درصد خرید و بالاخره طلسم فروش شکسته شد.
بعد از آن به این نتیجه رسیدیم، باید کتاب را به اقشار مذهبی و روحانیون بفروشیم. پس هر کسی را میدیدیم که کمی قیافهاش به کار ما میخورد را برای بازدید از میزمان دعوت میکردیم. معیارهای ما، ریش، انگشتر عقیق، تسبیح، پیراهن یقهبسته و روی شلوار افتاده بود. یعنی هر کسی با چنین شمایلی میدیدیم، به چشم یک مشتری بالقوه به آن نگاه میکردیم. افراد روحانی هم که کاملا در جمع شاخص بودند.
با اینکه توانسته بودیم با این ترفند، تعداد افراد بیشتری را به سمت غرفهمان خِرکش کنیم؛ اما روی افزایش میزان فروش ما هیچ تاثیری نداشت. فعلا همان یک جلد را فروخته بودیم.
نزدیک ظهر شد و کمتر از یک ساعت دیگر به پایان ساعت کاری جمعهبازار کتاب وقت بودیم. فکر اینکه ما دوباره این همه کتاب را با خودمان کول کنیم و به خانه ببریم، بسیار آزارمان میداد. محمد گفت در غرفه میماند و من را به سراغ غرفهدارها فرستاد. امید داشتیم با این کار بتوانم چند نسخه از کتابها را به آنها به هر شکل ممکن بفروشم.
پس از حدود نیم ساعت، دست از پا درازتر پیش محمد برگشتم و همان داستان تکراری. هیچکسی حتی حاضر نمیشد، یک نسخه از کتابها را بهصورت امانی پیش خودش نگه دارد!
من و محمد با حالتی رنجور به هم نگاه کردیم. مشخص بود هیچکدام حاضر نبودیم مسئولیت بازگرداندن اینهمه کتاب را به خانه بپذیریم. سرانجام فکری به ذهنمان رسید. خیلی نامحسوس روی میز هر غرفه، یکی دو نسخه از کتابها را بگذاریم و اینگونه بارمان را سبک کنیم.
پس در دقایق پایانی ساعت کاری جمعهبازار کتاب، محمد سرِ غرفهداران را گرم میکرد و من یواشکی روی میز آنها کتاب میگذاشتم. کار ما برعکس شده بود. همه جای دنیا یک نفر سر فروشنده را گرم میکند و نفر دیگری، دزدی میکند. اما ما…
با وجود بکارگیری این ترفند، باز هم نزدیک 10 نسخه از کتابها در ساک دستیمان وجود داشت. دیگر هر غرفهای که میشد در آنجا کتاب جا گذاشت، کتاب جا گذاشتیم!
مسئول بازار به همه غرفهداران اخطار داد که زودتر بساط را جمع کنند؛ چون میخواهند بازار را ببندند. ما ماندیم و 10 نسخه کتاب دیگر که نمیدانستیم با آنها چه کنیم.
جمعهبازار در کنار پارک هشتبهشت اصفهان برپا میشد. من و محمد حسابی گشنه و تشنه بودیم و البته دستشویی هم داشتیم. به پارک هشتبهشت رفتیم تا از دکه آن چیزی بخریم و اندکی استراحت کنیم. ناگهان در گوشهای از پارک، نمازخانه کوچکی نظرمان را جلب کرد.
به نمازخانه رفتیم؛ هیچکس آنجا نبود و خلوتِ خلوت. همه کتابها را از ساک درآوریم و آنها را برای مطالعه نمازگزاران به یادگار گذاشتیم و با ذکر چند فحش آبدار به خودمان و هر که و هر چه به ذهنمان میرسید، روانمان را از افکار منفی تخلیه کرده و سمزدایی کردیم.
و اینگونه پرونده ناکامی ما در فروش حدود 50 نسخه از رسالههای آیتالله سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، مرجع عالیقدر جهان شیعه، رئیس وقت دیوان عالی کشور، امام جمعه سابق و موقت تهران، عضو سابق شورای عالی انقلاب، نماینده اول مجلس خبرگان رهبری، عضو شورای بازنگری قانون اساسی و بنیانگذار دانشگاه مفید، برای همیشه بسته شد…
پایان/
—**—
پینوشت
تجربه ناکامی ما در فروش رسالههای آیتالله اردبیلی، دو اتفاق مهم را برای من و محمد رقم زد. اول اینکه باعث شد ما وارد بازار کتاب شویم و حدود یک سال در کنار تحصیل، با خرید و فروش کتب مختلف، درآمد اندکی بدست بیاوریم. درآمدی که با آن میتوانستیم هرازگاهی به سینما رفته، کتابهایی که دوست داریم بخریم و رستورانگردی کنیم.
دومین اتفاق به این مربوط میشد که با جهتگیریهای سیاسی و مذهبی در کشور بسیار بیشتر از قبل آشنا شدیم و ذهنمان اندکی باز شد. حالا اینکه چطوری و چقدر باز شد، بحث الان نیست!
