خانم همسایه تازه زایمان کرده بود و همراه مادرش از بیمارستان برمی‌گشتند. این را زمانی فهمیدم که در آسانسور با آن‌ها هم‌مسیر شدم. خانه‌شان دیوار به دیوار ما بود. از نحوه در آغوش‌‌گرفتن بچه، معلوم بود مادر تازه‌کاری است. من هم که کلا نوزاد می‌بینم، عقل و هوش از سرم می‌پرد.

طفل صغیر اذیت بود و دوست داشتم به مادر می‌گفتم او را چگونه بگیرد که هم خودش راحت باشد و هم بچه. بالاخره کسوت پدری من از مادری او چند سال بیشتر بود و به قول خودم، نسبت به او چند تا پوشک بیشتر عوض کرده بودم!

اجازه خواستم تا راهنمایی کنم. مادر رخصت داد و نتیجه‌اش را همان موقع دید و بچه در آغوشش آرام‌تر گرفت. آسانسور به مقصد رسید و پیاده شدیم. قدم نو رسیده را شادباش گفتم و به خانه رفتم.

در هفته‌های بعدی، هرازگاهی در رفت‌وآمدهای روزانه، خانم همسایه را با مادر و بچه‌اش می‌دیدم. همسرش در پروژه‌های نفتی جنوب بود و در ماه، تنها چند روز به تهران می‌آمد. به آن‌ها تعارف زدم و گفتم اگر کاری داشتید، در غیاب همسر حتما بگویید. همسایگی به درد همین روزها می‌خورد. تعارفم گرفت و او طی مدتی که همسایه بودیم، چند باری برای خرید و کمک به من رو زد.

 

—***—

 

گذشت تا روزی مجبور شدم در میانه روز، برای برداشتن وسیله‌ای به خانه بروم. عیال سرِ کار بود و پسرم هم مهد کودک. کلید را انداختم و در را باز کردم؛ وسیله را برداشتم و موقع خروج از خانه، خانم همسایه را در چارچوب در دیدم که بچه بغل ایستاده است و چشم تو چشم شدیم.

احوال‌پرسی کردیم و گفت: «می‌تونم بچه رو پنج دقیقه پیش شما بذارم و برم پایین و یه وسیله از انبار بیارم؟» با اندکی مکث قبول کردم و نوزادش را گرفته و به اتاق بردم و روی تخت خواباندم.

ترجیح دادم تا زمان بازگشت مادر، از کنارش تکان نخورم. زیرا شنیده بودم بچه‌ها بعضی مواقع غلت می‌زنند و به شکم می‌افتند و در این شرایط ممکن است به آن‌ها حالت خفگی دست دهد. پس ریسک نکردم و طی این مدت با لذت به تماشای بچه مشغول شدم. یاد بچگی‌های سپهر ‌افتادم که چقدر معصومانه می‌خوابید…

در همان عوالم ملکوتی سیر می‌کردم که ناگهان با صدای مادر به خودم آمدم که بچه را می‌خواست. دلم نمی‌آمد تحویلش بدهم! اما چاره‌ای نبود. بچه صاحب داشت…

پس در لحظه آخر عکسی به یادگار با فرزندش گرفتم و بچه را با سلام و صلوات به او تحویل دادم. در را بستم و روی مبل نشستم. شیطنتم گل کرد و همان‌ موقع عکس را برای عیال فرستادم! او هم بعد از دیدن پیام، معطل نکرد و تماس گرفت…

 

—***—

 

عیال در ابتدا باور نمی‌کرد که این عکس در خانه و روی تختخواب ما گرفته شده است. ولی چند ثانیه‌ای طول نکشید که انکار را کنار گذاشت. اما علامت سوال بزرگی در مغزش شکل گرفت که خاستگاه این نوزاد کجاست؟ گفتم خواهر سپهر است! حدس بزن اسمش چیست؟

بنده خدا در همان لحظه، چند باری بین شوخی و جدی حرفم، صفا و مروه رفت و در نهایت به یقین رسید که همه چیز شوخی است.

اما ناگهان به خود آمد و دریافت درست است که روایت من از آن عکس کاملا شوخی بود، ولی آن چیزی که در عکس می‌بیند، کاملا جدی است. شوهرش در کنار یک طفل صغیر، آن هم روی تختخواب خانه ما…

ماجرا را برایش تعریف کردم. ابتدا خندید و بعد کلی نصیحت کرد که چه کار پر ریسکی کردم. عیال راست می‌گفت. پس نصایحش را آویزه گوشم کردم؛ اما نمی‌دانم چرا دیگر آن عیال سابق نشد…

پایان/

دسته بندی شده در: