سال اول راهنمایی بودم. دوستی داشتم که در اینجا او را ساسان صدا می‌کنم. ما رفاقت صمیمی با هم داشتیم و او روزی از روزها، بروشور معرفی و فراخوان عضویت یکی از انجمن‌های حمایت از محیط زیست را نشان دادم. نام این انجمن «جمعیت پیام سبز» بود و این‌طور که یادم است، یکی از آشنایان خانوادگی ساسان از اعضای اصلی آن‌جا بود.

وقتی هر دو از طریق آن بروشور با فعالیت‌های انجمن آشنا شدیم، قلقلک‌مان آمد که ما هم در آن عضو شویم. دوست داشتیم شرکت در همایش‌ها، اردوها و کلاس‌های آموزشی انجمن را تجربه کنیم. من و ساسان کارهای زیادی با همکاری هم انجام داده بودیم و فعالیت در زمینه محیط زیست هم برای ما از جذابیت خاصی برخوردار داشت. چون یکی از پایه‌های ثابت تفریحات ما کوهنوردی و گشت‌وگذار در پارک جنگلی نزدیک خانه‌مان بود.

پس ساسان رفت و فرم‌های عضویت انجمن را گرفت؛ هر دو پر کردیم و سرانجام کارت عضویت برایمان صادر شد. بعد از آن جواز حضور در جلسات و همایش‌هایشان را به‌دست آوریم. ما در آن زمان با اختلاف فاحشی، کم‌سن‌وسال‌ترین اعضای جمعیت بودیم و همین باعث جلب توجه می‌شد.

 

—***—

 

حدود یک ماه از عضویت‌مان گذشت و روزی از مدرسه به خانه برگشتم که دیدم روی میز تحریر اتاقم، مجله‌ای جا خوش کرده است. مجله درون یک پلاستیک شفاف بود و به‌راحتی می‌شد جلدش را دید. روی آن نوشته شده بود: «نشریه داخلی جمعیت پیام سبز»

پستچی صبح که من مدرسه بودم، مجله را برایمان آورده بود و مادرم وقتی متوجه شد مرسوله به من تعلق دارد، آن را روی میزم گذاشته بود. تا آن زمان نمی‌دانستم جمعیت ما، نشریه هم دارد. بسیار هیجان‌زده بودم که یک بسته پستی به‌نام من به در خانه آمده است.

پس درنگ نکردم و بلافاصله آن را باز کرده و تورق کردم. نشریه سیاه‌وسفید با جلد رنگی ساده‌ای بود. در آن تعدادی مقاله به همراه چند یادداشت و خبر چاپ کرده بودند که اکثر آن‌ها را هم به قلم اعضاء بود.

سریع به ساسان زنگ زدم و ماجرا را تعریف کردم. او به من گفت نسخه‌ای از نشریه هم امروز صبح برای او آمده است. هر دو با ذوق و شوق مشغول صحبت درباره مجله شدیم. وقتی فردا همدیگر را در مدرسه دیدیم، این ایده به ذهن‌مان رسید که کاش می‌شد ما هم می‌توانستیم در این نشریه بنویسیم.

عصر همان روز، ساسان با آشنایی که در جمعیت داشت تماس گرفت و موضوع را مطرح کرد. او هم استقبال کرد و گفت ما می‌توانیم درباره مشکلات زیست‌محیطی در محل زندگی‌مان گزارش کوتاهی تهیه کرده و به دفتر نشریه ارسال کنیم. اگر گزارش خوبی باشد، حتما چاپ می‌شود.

ساسان این خبر خوب را به من داد و حالا ما باید برای تهیه گزارش در محل زندگی‌مان به‌دنبال مشکلات زیست‌محیطی می‌گشتیم.

 

—***—

 

خانواده من و ساسان آن موقع در شهرک بهارستان که در جنوب اصفهان بود، ساکن بودیم. شهرکی جدید که جمعیت زیادی نداشت و هنوز بافت شهری آن کامل شکل نگرفته بود. در قسمت جنوب این شهرک، رشته کوه کوچک و کم‌ارتفاعی بود که پشت آن به منطقه حفاظت‌شده کلاه‌قاضی می‌رسید.

در سمتی از کوه‌ها که به روی شهر بود، در پای دامنه‌اش، نوار طولانی و بزرگی از درختان کاجِ دست‌کاشت وجود داشت و پس از آن یک محوطه خاکی با عرض زیاد بود که به جاده اصلی ورودی شهرک می‌رسید. من و ساسان هرازگاهی برای بازی و تفریح به این جنگل کوچک و کوه‌های پشت آن می‌رفتیم و بسیار به ما خوش می‌گذشت.

همان‌طور که گفتم ما باید در یک شهرک نوپا، به‌دنبال مشکلات زیست‌محیطی می‌گشتیم تا از آن‌ها برای نشریه انجمن گزارش تهیه کنیم. یک روز ساعت آخر مدرسه را پیچاندیم و تصمیم گرفتیم در خیابان‌ها و کوچه و پس‌کوچه‌های شهر بگردیم تا ببینیم سوژه‌ای پیدا می‌کنیم یا نه.

ساسان هم دوربین عکاسی آنالوگ پدرش را یواشکی آورده بود تا برای گزارش‌مان هم عکس تهیه کنیم. دوربین را چک کردیم، حدودا 10 عکس دیگر می‌توانستیم بگیریم. پس رفتیم تا ببینیم چه سوژه‌ای گیر می‌آوریم.

بعد از کمی پرسه‌زدن، به این نتیجه رسیدیم در کوچه و خیابان نمی‌شود مشکل زیست‌محیطی پیدا کرد. پس بهتر است به سمت همان جنگل کاج برویم، شاید چیزی گیر بیاوریم.

 

—***—

 

از دور، ستون باریکی از دود را دیدیم. نزدیک‌تر که شدیم، فهمیدیم رفتگری در چاله‌ای در محوطه خاکی نزدیک جنگل، در حال سوزاندن مقادیر زیادی زباله است. خلاصه بوی دود و گند و کثافت همه‌جا به مشام می‌رسید.
من و ساسان چشمکی به هم زدیم و دیدیم عجب سوژه‌ای. ساسان سریع دوربین را عَلَم کرد و با نزدیک‌شدن به رفتگر و آتش کنارش، چند شات عکس گرفت. رفتگر تا فهمید که ما از او عکاسی کردیم، به‌سمت ما دوید و با عصبانیت پرسید کرد که چه غلطی می‌کنیم؟!
ما هم به طرف امان ندادیم و با کلی پیام زیست‌محیطی از خجالتش درآمدیم. رفتگر هم به‌سمت ما حمله‌ور شد تا دوربین را بگیرد و احتمالا کتک مفصلی هم مهمان‌مان کند. پس همان لحظه از ادامه ارائه پیام‌های زیست‌محیطی صرف‌نظر کردیم و فرار را به قرار ترجیح دادیم. در غیر این‌صورت، ممکن بود دیگر امکانِ زیست در چنین محیطی از ما سلب شود!

به خانه برگشتیم و معضل سوزاندن زباله‌ها را به‌عنوان یک گزارش با سند و مدرک به دفتر نشریه انجمن فرستادیم و آن‌ها هم در شماره ماه بعدی چاپ کردند. و به این شکل نخستین گزارش ما در یک نشریه داخلی و در حمایت از محیط زیست منتشر شد و هیچ‌وقت حس خوب و لذت‌بخش آن را فراموش نمی‌کنیم.

بعد از این اتفاق میمون و مبارک ما دیگر سوراخ دعا را پیدا کرده بودیم و دوست داشتیم دوباره از ما مطلبی در نشریه جمعیت به چاپ برسد. پس دوباره من و ساسان قرار گذاشتیم که سوژه جدیدی را پیدا کنیم.

 

—***—

 

دو سه روزی در شهر برای پیداکردن مشکل زیست‌محیطی دیگری پرسه زدیم. اما هیچ سوژه دندان‌گیری بدست نیاوردیم. نه کسی را در حال زباله‌سوزی دیدیم؛ و نه کسی درختانی را قطع کرده بود؛ نه جایی فاضلاب را به دریا یا رودخانه می‌ریختند (چون اصلا شهر ما دریا و رودخانه نداشت!)؛ و نه از آلودگی هوا خبری بود؛ خلاصه با دانش و اطلاعات آن روزمان، هیچ چیز غیرعادی در محیط زیست پیدا نکردیم.

تصمیم گرفتیم دوباره به‌سمت پارک جنگلی برویم. بالاخره قطعا یک نفر پوست پفک یا بستنی‌اش را در جنگل انداخته که ما بتوانیم همان را سوژه کنیم. ولی دریغ از یک ته سیگار! پای درختان کاج جنگل فقط خس‌وخاشاک بود و بس.

این موضوع بجای آن‌که باعث خوشحالی ما شود که چقدر شهرک ما و حومه‌اش از نظر زیست‌محیطی پاک و دست‌نخورده است، بیشتر ما را ناراحت و سرخورده می‌کرد.

حالا که این‌ها را برای شما تعریف می‌کنم، یاد آن فرقه‌ای از منتظران ظهور مهدی می‌افتم که معتقد هستند برای ظهور آقا باید دنیا را به گند و کثافت کشید. بر مبنای همین مانیفیست، آن‌ها سعی می‌کنند ظلم و جور را در جهان گسترش دهند و آن را مسئولیت شرعی‌شان در قبال تعجیل در ظهور می‌دادند!

من و دوستم هم آن روز ناخودآگاه به این فکر می‌کردیم که برای آن‌که بتوانیم در نشریه جمعیت مجددا از ما مطلبی به چاپ برسد، حتما باید یک مشکل‌ زیست‌محیطی پیدا کنیم. در غیر این‌صورت ما افراد بدرد نخوری هستیم! اصلا رسالت و مسئولیت اصلی‌مان را فراموش کرده بودیم و فقط روی نوشتن یک گزارش متمرکز بودیم؛ حالا به هر قیمتی که باشد.

در نهایت ایده‌ای به‌ ذهن‌مان رسید. گفتیم آتش کوچکی در پای یک درخت درست می‌کنیم و از آن عکاسی می‌کنیم. در گزارش هم می‌نویسیم که عده‌ای که ما نمی‌شناسیم، آمده‌اند و وسط جنگل آتش درست کرده و بدون آن‌که آن را خاموش کنند، رفته‌اند.

در این گزارش ساختگی مي‌توانستیم ابعاد مختلفی از آسیب به محیط زیست و بی‌مسئولیتی شهروندان را شرح دهیم و از همه مهم‌تر، این ما بودیم که مثل یک قهرمان پوشالی، آتش را اتفاقی دیده و ضمن اطفای آن، گزارشش را هم تهیه کرده‌ایم. سناریوی جذابی است و حتما توجه بسیاری را به‌خود جلب می‌کند!

پس دست‌به‌کار شدیم. ما همیشه در کیفی که برای گردش و کوه‌نوردی همراه‌‌مان داشتیم، کبریت هم می‌گذاشتیم. چون یک قوری کوچک فلزی به‌همراه کمی چای و تنقلات همواره همراه‌مان بود و گاهی در گوشه دنجی از کوه، برای خودمان چای آتیشی درست می‌کردیم.

کمی چوب و مقدار زیادی خس‌وخاشاک را در پای درختی جمع کردیم و آن‌ها را آتش زدیم. خس‌وخاشاک‌ها مثل خارهای بیایان، خیلی زود آتش گرفتند. ساسان هم بلافاصله دوربین را آماده کرد تا عکس بگیرد. دو سه تا عکس گرفت.

همین‌که مشغول حرف‌زدن با هم بودیم، ناگهان هر دو دیدیم، آتش به‌سرعت در حال گسترش است. روی زمین کاملا با خس‌وخاشاک‌ فرش شده بود و سریع همه آن‌ها می‌سوختند. از طرفی زبانه‌های آتش هم به تنه نیمه‌خشک درخت کناری خورده بود و بخش کوچکی از تنه درخت را هم فراگرفت.

تا حالا با آتشی به این بزرگی روبرو نشده بودیم هر دو چنان غافلگیر شدیم که نمي‌دانستیم چگونه این آتش را خاموش کنیم. ساسان با دست خاک روی آتش می‌ریخت و من هم با لگد و تکه چوبی روی آتش می‌کوبیدم. اما این کار من باعث پخش‌شدن بیشتر آتش می‌شد. به عقل‌مان هم نمی‌رسید که محوطه اطراف آتش را از خاشاک تمیز کنیم.

داخل کیف‌مان هم قمقمه آب داشتیم که بخش زیادی از آن را نوشیده بودیم و برای خاموش‌کردن آتش کافی نبود. به‌سرعت به‌ اطراف رفتیم تا سنگ و کلوخ پیدا کنیم تا روی آتش بریزیم؛ بلکه خاموش شود.

چند دقیقه درگیر خاموش‌کردن آتش بودیم. ولی نتیجه چند دقیقه تلاش‌مان، فقط باعث کاهش سرعت پیشروی شد. استرس بدی داشتیم. تنها راهی که باقی مانده بود، تماس با آتش‌نشانی بود.

ولی آن زمان موبایلی برای تماس وجود نداشت. چون در حاشیه شهر بودیم، با نزدیک‌ترین تلفن عمومی یا مغازه دستکم پنج دقیقه فاصله داشتیم. آتش را هم نمی‌توانستیم به امان خود ول کنیم و برویم.

در نهایت تصمیم گرفتیم ساسان کنار آتش بماند و همچنان به تلاش‌هایش برای اطفای آن ادامه دهد و من سریع خودم را به تلفن برسانم و آتش‌نشانی را خبر کنم. قرار هم بر این شد که همه وسایل را هم با خودم ببرم که اگر آتش‌نشانی آمد به ما شک نکند. بعد هم با نزدیک‌شدن آتش‌نشانی، ساسان از سوی دیگر جنگل فرار کند که آن‌ها او را نیز نبینند.

دست‌به‌کار شدم و با تمام سرعت به‌سوی شهر دویدم. به یک سوپر مارکت رسیدم و از فروشنده خواستم که با آتش‌نشانی تماس بگیرد. شماره آتش‌نشانی را گرفت و من پشت تلفن نشانی را دادم و سریع خودم به سرِ خیابان برگشتم. جایی‌که از دور می‌توانستم محل آتش‌سوزی را ببینم.

بعد از مدت کوتاهی، ماشین آتش‌نشانی را دیدم که به‌سرعت نزدیک می‌شود. از دور چند بار برای ساسان سوت زدم تا او فرار کند. خودم هم پشت دیواری مخفی شدم و از فاصله حدود 200-300 متری جنگل را نظاره می‌کردم که از میان آن، دود نسبتا غلیظی به هوا بلند شده بود.

آتش‌نشانان به کنار جنگل رسیدند و با کپسول به‌سمت آتش رفتند و به‌سرعت آن را خاموش کردند. نفس راحتی کشیدم. قرار شده بود ساسان بعد از فرار از جنگل، خودش را به در مجتمع مسکونی‌شان برساند. پس من هم به آن‌جا رفتم و تا آمدنش منتظر ماندم.

آمدنش کمی طول کشید و نگران بودم که نکند گرفتار شده است. در همین فکرها بودم که از دور او را دیدم که لنگان‌لنگان به‌ سمتم می‌آید. نزدیک که شد فهمیدم حین فرار کمی پایش پیچ خورده و درد می‌کند. از دیدن هم خوشحال شدیم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم.

هر دو از شدت استرس و خستگی، نای صحبت‌کردن نداشتیم. فقط از این‌که قضیه بخیر گذشت، خوشحال بودیم. بعد از آن دور سوژه‌یابی و نوشتن گزارش برای نشریه جمعیت، خط قرمزی کشیدیم و فعالیت‌مان را در این جمعیت به شرکت در برخی جلسات و همایش‌ها محدود کردیم. حتی تا مدت‌ها از دیدن ماشین آتش‌نشانی هم می‌ترسیدیم!

خلاصه آن‌که به‌قول سیاوس قمیشی در یکی از آهنگ‌هایش: «رو درخت با نوک خنجر، زنده‌باد درخت نوشتیم!»

پاپان /

دسته بندی شده در: