تاسیس گروه فضانوردان جوان یکی از بهترین و تاثیرگذارترین اتفاقات زندگی‌ام بود. این گروه را در سال 1381 و در سن 15 سالگی با همراهی دوست نازنینم مهدی زاهدپور تشکیل دادیم. هرچند مهدی بعد از دو سال از جمع ما جدا شد، اما خودم به همراه سایر اعضاء (که بعدها به من ملحق شدند)، فعالیت‌ها را بیش از 8 سال پیگیری کردیم. این گروه در زمان خودش به یکی از فعال‌ترین انجمن‌های علمی – ترویجی در اصفهان و حتی کشور تبدیل شد.

البته در این خاطره، قصد ندارم درباره این گروه و فعالیت‌ها و تجربیاتش صحبت کنم و اگر عمر و حوصله‌ای باقی ماند، در مطالب بعدی حتما درباره آن، چند خاطره و تجربه خواهم نوشت. اما این مقدمه را گفتم تا به اینجا برسم که در اسفند 1387، در کنفرانس انجمن هوافضا با عباس آشنا شدم.

وقتی من و عباس با فعالیت‌های همدیگر آشنا شدیم، میل به همکاری در ما ایجاد شد. آن زمان گروه فضانوردان جوان را در سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان ثبت کرده بودیم و محل فعالیت‌مان هم مرکز آموزش نجوم ادیب بود.

برخی بزرگ‌ترها وقتی با فعالیت‌های ما آشنا شدند، پیشنهاد کردند که گروه را به‌عنوان یک «سَمَن (NGO)» در فرمانداری یا وزارت کشور ثبت کنیم. عزیز دیگری هم پیشنهاد کرد تا بجای افتادن در دست‌انداز ثبت سمن در وزارت کشور، به‌عنوان شاخه ترویجی انجمن هوافضای ایران فعالیت‌های‌مان را ادامه دهیم.

در هر شرایط برای هر کدام از کارها لازم بود هیئت موسسانی تشکیل دهیم و اساسنامه‌ای بنویسیم. پس از آشنایی با اعباس، او را فرد مناسبی یافتم تا برای حضور در هیئت موسسان انجمن از او دعوت کنم تا با تیم قوی‌تری کارها را پیگیری کنیم. عباس هم دعوتم را پذیرفت.

او ساکن تهران بود و دانشجوی ترم آخر در یکی از دانشگاه‌های اصفهان. قرار شد بعد از تعطیلات نوروز که دوباره به اصفهان می‌آید، جلساتی برای تدوین اساسنامه و برنامه‌ریزی کارها با حضور سایر اعضای اصلی گروه داشته باشیم.

در بهار 1388، جلسات را برگزار کردیم و تقریبا همه کارها به‌خوبی پیش رفت. تا این‌که خرداد 88 و انتخابات ریاست جمهوری پرماجرای آن سال فرا رسید. دوستان پیشنهاد کردند پیگیری بحث ثبت انجمن‌مان را تا زمان استقرار دولت جدید به تعویق بیندازیم.

پس ما هم برنامه‌ها را متوقف کردیم؛ اگرچه اساسنامه و همه مدارک کاملا آماده بودند و تنها چند خورده‌کاری باقی مانده بود. پس هر دو از وقفه‌ کاری که در خرداد پیش آمد، استفاده کردیم. قرار شد من کارهای معافیت سربازی‌ام را به نتیجه برسانم که خداروشکر نتیجه مطلوب حاصل شد و عباس هم پیگیر کارهای دفاع پایان‌نامه، امتحانات آخر ترم و فارغ‌التحصیلی‌اش شود.

چند روزی از هم بی‌خبر بودیم تا این‌که تصمیم گرفتم برای احوال‌پرسی تماس بگیرم. اما هر بار نمی‌توانستم با او صحبت کنم. معمولا تلفنش خاموش بود یا در دسترس نبود. سعی کردم در روزهای بعد و در ساعات مختلف شبانه‌روز با او تماس بگیرم؛ باز هم نتیجه نداشت. حدود دو هفته‌ای مي‌شد که از او هیچ خبری نداشتم.

مساله را با دو دوست دیگرم که از اعضای اصلی گروه بودند، مطرح کردم. آن‌ها هم سعی کردند در فرصت‌های مختلف با عباس تماس بگیرند. بی‌خبری از عباس هر سه ما را نگران کرد. به چند دوست مشترک هم زنگ زدم، آن‌ها نیز از عباس خبر نداشتند. سرنوشت ایمیل‌ها هم مثل تماس‌های تلفنی بود.

در نهایت فکری به ذهنم رسید. به سراغ پوشه مدارک انجمن رفتم. فرم ثبت‌نام عباس را پیدا کردم؛ به امید این‌که شماره تماس دیگری از او پیدا کنم. فقط نشانی خانه‌اش بود و جای شماره تلفن خانه هم خط دیگرش را نوشته بود که شماره‌اش را از قبل داشتم.

تصمیم گرفتم تا نامه‌ای بنویسم و از این طریق جویای احوال عباس شوم. امیدوار بودم نامه به دستش برسد و با من تماس بگیرد. روز بعد نامه را نوشتم و برای عباس ارسال کردم.

حدود دو هفته گذشت، اما نه تماسی گرفته شد و نه خبری از جواب نامه بود. از اداره پست پیگیر وصول نامه شدم، آن‌ها گفتند که نامه به مقصد رسیده است. بعید بود عباس نشانی را اشتباه نوشته باشد. عاقبت به این نتیجه رسیدم تا به تهران رفته و از طریق همان نشانی، پیگیرش شوم. تقریبا یک ماه می‌شد که از او هیچ خبری نداشتم. آن‌هم در حالی‌که من و عباس هر هفته، حداقل یکی دو بار تلفنی و ایمیلی با هم ارتباط داشتیم.

در همین افکار بودم که حوالی ساعت 9 شب موبایلم زنگ خورد؛ شماره ناشناس بود. تماس را پاسخ دادم. آن سوی خط، عباس بود. با حالتی سراسیمه با من صحبت می‌کرد و پس از حال و احوالی ساده (انگار نه انگار یک ماه از او بی‌خبریم!)، از من خواست کاری برایش انجام دهم.

وقتی از او توضیح خواستم که این همه مدت کجا بود، به من رساند که حالا وقت این حرف‌ها نیست و سر فرصت صحبت خواهد کرد. فقط دریافتم که او در جریان اعتراضات خرداد 88 دستگیر و زندانی شده است. پس بحث را ادامه ندادم تا بدون اتلاف زمان، کارش را بگوید.

کارش چه بود؟ این‌که به سراغ یکی از اساتید دانشگاهش که هر دو رابطه صمیمانه‌ای با او داشتیم، بروم و پیگیر وضعیت تحصیلی‌اش شوم. ظاهرا مهلت دفاع پایان‌نامه‌اش به سر آمده بود و همچنین امکان شرکت در امتحان یکی دو تا از درس‌هایش را از دست داده بود.

از طرفی به دلایل مختلف تلفنی و حضوری نمی‌توانست پیگیر کارهایش شود. به او اطمینان دادم موضوع را پیگیر می‌شوم و گفت که فردا شب همین حوالی با من تماس می‌گیرد تا جویای نتیجه شود.

روز بعد با استادش که مدیر گروه بود، تماس گرفتم و سربسته ماجرا را از پشت تلفن شرح دادم. از او خواستم به هر روشی که می‌شناسد حواسش به پرونده تحصیلی عباس باشد تا او پس از بهبود شرایط به اصفهان آمده و کارهای فارغ‌التحصیلی‌اش را پیگیری کند.

استاد بسیار متاسف شد و اتفاقا برای او هم عجیب بود که مدت زیادی از عباس خبری نیست. استاد دلسوز و متعهد ما گفت که نگران نباشیم و پیغام داد که تلاش می‌کند تا برای عباس مشکل فارغ‌التحصیلی پیش نیاید. فقط توصیه کرد تا به عباس بگویم در اولین فرصت با او تماس گرفته یا به دانشگاه مراجعه کند.

—***—

عباس با شنیدن این حرف‌ها دلگرم شد و بعد از دو هفته به من خبر داد که اصفهان است و می‌خواهد من را ببیند. از این‌که دوباره می‌توانستم عباس را ببینم، بسیار خوشحال بودم و غروب در خیابان چهارباغ اصفهان بعد از مدت‌ها بی‌خبری و نگرانی، همدیگر را دیدیم.

حال عمومی‌اش خوب بود. صبح به دانشگاه رفته و اساتید وقتی از شرایط او مطلع شدند، نهایت همکاری را با او داشتند و خوشبختانه بدون دردسر خاصی، از پایان‌نامه‌اش دفاع کرد و آزمون یکی دو درس باقیمانده را هم داد و سرانجام کارهای فارغ‌التحصیلی‌اش به نتیجه مطلوب رسید.

از شنیدن این خبرها حالم جا آمد. هرچند وقتی از شرایط زندان، شکنجه‌های روانی و جسمی و اوضاع خطرناک آن روزهایش برایم تعریف می‌کرد، حسابی متاثر و ناراحت شدم. ولی در لابه‌لای حرف‌هایش چیزی گفت که بیشتر از هر حرف دیگرش برایم لذت‌بخش بود.

او به نامه‌ای اشاره کرد که برایش فرستاده بودم. ظاهرا نامه زمانی به او رسیده بود که کمتر از یک هفته از آزادی‌اش می‌گذشت. ولی این نامه هم ماجراهای خاص خودش را داشت که در ادامه ماجرایش را از زبان عباس تعریف می‌کنم.

تازه از زندان آزاد شده بودم و اصلا حال روانی مساعدی نداشتم. با شرایطی که از زندان می‌دیدم، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که بتوانم سالم یا حتی زنده از این‌جا بیرون بروم. در روزهای اول، اکثرا در اتاق خواب بودم و نمی‌توانستم با کسی حرف بزنم.

تا این‌که حوالی ظهر زنگ خانه به‌صدا درآمد و پستچی نامه‌ای را آورد. پدرم نامه را تحویل گرفت. روی پاکت را خواند و مبداء نامه، اصفهان بود. اما وقتی چشمش به نشانی فرستنده افتاد، نوشته شده بود، «مجتمع نیروی انتظامی!» و روی پاکت هم جمله «برسد به دست آقای عباس خاراباف» خودنمایی می‌کرد.

استرس و اضطراب همه اعضای خانواده را فراگرفت. هنوز من از آمدن این نامه باخبر نبودم. اعضای خانواده با خود مي‌گفتند دوباره چه شده؟! پلیس اصفهان دیگر چه کار دارد؟! تا این‌که من را از آمدن نامه با خبر کردند. وقتی نامه را دیدم، کمی مشکوک شدم که این نامه از سمت نیروی انتظامی آمده باشد. پاکت نامه، مثل پاکت‌های معمولی است و البته در جای نام فرستنده، اسمی آشنا می‌بینم. اتفاقا این مساله من را بیشتر نگران کرد.

بالاخره با ترس و لرز نامه را باز کردیم. یک برگه تایپ‌شده درون آن بود که نویسنده‌ با لحنی دوستانه از بی‌خبری‌اش از من ابراز نگرانی کرده بود و درخواست کرد که هر وقت نامه به دستم رسید، با او تماس بگیرم. در پایان هم نام سه دوست و همکار جدیدم را به‌عنوان فرستندگان نامه دیدم.

در آن روزهای پر از استرس، خفقان و نگرانی، رسیدن این پیام محبت‌آمیز، آن‌هم به صورت یک نامه، برای همه ما مرهمی روی زخم بود. این‌که 400 کیلومتر دورتر، چند دوست و همکار جدید که تنها 3-4 ماه از آشنایی‌مان می‌گذرد، این‌گونه نگران و پیگیر احوالت باشند، حسابی آرامت می‌کند و امیدوار به زندگی…

خب قلم را از عباس می‌گیرم و ادامه ماجرا را مجددا از زبان من می‌خوانید…

هنوز هم بعد از گذشت بیش از ده سال از آن اتفاق، عباس می‌گوید نامه‌ام را به یادگار نگه داشته و حس خوب این نامه، درد و رنج‌های آن روزها را قابل تحمل‌تر کرد.

حالا ماجرای «مجتمع نیروی انتظامی» چیست؟ ساده است! در منطقه ما، نیروی انتظامی یک مجتمع آپارتمانی بزرگ احداث کرد و واحدهای آن را با شرایط ویژه به پرسنل خودش فروخت. برخی از پرسنل نیروی انتظامی خودشان ساکن واحدها شدند و برخی، واحدشان را اجاره دادند.

ما هم یکی از مستاجران این مجتمع مسکونی بودیم که به مجتمع نیروی انتظامی معروف بود و طبیعتا در مکاتبات، این عبارت، بخشی از نشانی ما را به‌عنوان فرستنده نامه‌ها و بسته‌ها تشکیل می‌داد! هیچ وقت به مخیله‌ام خطور نمی‌کرد که اسم مجمتع مسکونی ما، روزی خانواده‌ای را برای دقایقی به وحشت بیندازد…

پایان/

دسته بندی شده در: