در حال نوشتن صفحاتی از کتاب جدیدم بودم و ناخودآگاه یاد سیروس برزو افتادم. عزیزی که او را پدر معنوی‌ام می‌دانم. کسی که مشوق، راهنما و حامی من در مسیر علم‌آموزی و ترویج دانش و فناوری فضایی بود. او در سیزدهم مهر 1399 بر اثر ابتلا به کرونا درگذشت. آن هم در سالگرد روزی که عصر فضا آغاز شد…

به آرشیوم سر زدم؛ به یک دل‌نوشته از آن روزها برخوردم و به متن پیامی که به نمایندگی از خانواده ایشان برای درگذشتش نوشتم. حیفم آمد که در وبلاگ شیواژه آرشیو نشود. در ادامه متن کامل آن دل‌نوشته و بخشی از آن پیام را می‌توانید بخوانید…

—***—

پرچمِ سیروس برزو بالاست…

مهرماه 1387 بود؛ در تدارک برگزاری نمایشگاه انسان و فضا در اصفهان بودیم و روزهای پرمشغله‌ای داشتیم. نزدیک ظهر بود و فراغتی پیش آمد تا در چهارباغ کمی پیاده‌روی کنیم. از جلوی بستنی‌فروشی رد می‌شدیم؛ تعارف زدم. پذیرفت؛ نشستیم و سفارش دادیم.

انگار نه انگار که در دهه ششم زندگی‌اش بود. مثل یک نوجوان آرام و قرار نداشت و روزشماری می‌کرد تا هر چه سریع‌تر نمایشگاه افتتاح شود. رو به من کرد و گفت: «رضائی! این تجهیزات را با خونِ دل از روسیه به ایران آوردم و می‌خواهم کمک کنی تا هر ماه در یک شهر نمایشگاهی برپا کنیم و آن‌ها را نمایش دهیم. من وقت زیادی ندارم؛ شاید امسال، شاید سال بعد… دکترم در آستراخان گفته عزرائیل را بیشتر از دو سال نمی‌توانی معطل کنی…»

کمی اخم‌ کردم و گفتم: «من شما را تازه پیدا کردم. این حرف‌ها را نزنید… تازه سرِ شب است! چقدر عجله دارید؟! بی‌خیال…» بغضی کرد و گفت: «از مرگ هراسی ندارم. اگر به من بود، همین امروز دعوتش را لبیک می‌گفتم و می‌رفتم. ولی نگرانم کارها به نتیجه نرسند. شاید در بازگشتم به ایران، آن‌هم بعد از سال‌ها، خیریتی است که بتوانم ماموریتم را به سرانجام برسانم. آن وقت است که آسوده‌تر می‌روم…»

بعد از آن به او سخن یکی از بزرگان را یادآوری کردم که می‌گفت: «ما مامور به وظیفه‌ایم؛ نه مامور به نتیجه!» کمی آرام‌تر شد و گفت: «وقتی طرف معامله‌ات خدا باشد، نگرانی معنا ندارد و باید به او توکل کرد…» آخرین تکه بستنی را خوردیم و به سمت سالن نمایشگاه به‌راه افتادیم تا ببینیم بچه‌های گروه فضانوردان جوان، کار چیدمان را به کجا رسانده‌اند.

—***—

شهریور 1399 بود؛ چند روز بعد از درگذشت مادر و خواهرش، تلفن زدم تا احوالی از او بپرسم. متاسفانه هر دوی آن‌ها کرونا گرفته و به رحمت خدا رفته بودند. غم و رنج عجیبی در لحن صدایش آشکار بود. می‌گفت: «درد رفتن مادر را تحمل کردم. ولی خواهرم که رفت، کمرم شکست.» و سپس برای من از مهر و محبت خواهر و برادری که بین‌شان بود، تعریف کرد و گفت: «کاش می‌شد تا این بازار کرونا داغ است، من هم زودتر پیش آن‌ها می‌رفتم.»

دوست نداشتم او را غمگین ببینم و می‌دانستم معمولا در هر حالتی دل و دماغ شوخی دارد. با خنده و به‌شوخی گفتم: «شما بیش از 10 سال است که می‌گویید دکتر به شما گفته، نهایتا دو سال دیگر رفتنی هستید؛ این چه حرفی است دیگر…؟!» و خاطره حرفی که در بستنی‌فروشی اصفهان زد را به یادش آوردم!

پاسخ داد: «امروز هم مثل آن موقع، آغوشم برای عزرائیل باز است. ولی دیگر مثل قبل نگران نیستم… حالا مطمئن هستم اگر روزی پرچمی که به دست دارم، بیفتد، در بین مروجان علم، پرچمدارانی بهتر از من هستند که می‌توانند پرچم علم و مبارزه با جهل و ناآگاهی را بر فراز قله‌هایی رفیع‌تر، به اهتزار درآورند؛ فکر کنم چیزی به پایان ماموریتم باقی نمانده است…»

کمتر از یک ماه بعد در 13 مهر 1399، سیروس برزو به آسمان پرکشید؛ آن‌هم در سالگرد روزی که عصر فضا آغاز شد…

—***—

اما برگردیم به 13 مهر 1399…

در این روز مردی را از دست دادیم که فارغ از نسبت همسری یا فرزندی که با او داریم، برای ما بسیار عزیز و محترم است؛ چرا؟ چون همواره برای رشد و اعتلای علم و فرهنگ ایرانی تلاش می‌کرد. و این موضوع برای تک‌تک اعضای خانواده ما یک ارزش محسوب می‌شود.

سیروس برزو را اغلب به تلاش‌های مستمرش در مسیر ترویج دانش و فناوری فضایی در ایران می‌شناسیم. کسی‌که طی نزدیک به پنج دهه، با نوشتن در معتبرترین نشریات و رسانه‌های کشور، می‌کوشید تا جوانان این مرز و بوم را به علم علاقه‌مند کند و آن‌ها را در جریان پیشرفت‌های فضایی جهان قرار می‌داد.

ایشان طی این سال‌ها، با برگزاری ده‌ها نمایشگاه‌، همایش و سخنرانی در بسیاری از نشست‌های علمی به‌دنبال آن بود تا از دریچه فضا، نگرش جامعه‌اش را نسبت به جهان و زندگی تغییر دهد. او در این مسیر سال‌ها در کشور روسیه که مهد فضانوردی جهان است، زندگی کرد تا از نزدیک با نام‌آوران بزرگ عرصه فضا به گفتگو بنشیند و از آن‌ها بیاموزد و به قشر جوان بیاموزاند.

اگرچه این کار برای سیروس برزو با سختی‌های زیادی همراه بود و رنج زندگی در غربت و دوری از وطن همیشه همراهش بود. به‌گونه‌ای که همواره ترس این را داشت که نکند اجلش در مملکتی غریب فرا برسد و خاک وطن، جسمش را در آغوش نکشد. از این رو بود که همیشه جعبه کوچکی از تربت پاک خاک ایران را همراه داشت تا اگر این اتفاق در غربت برای او افتاد، آن خاک را در کفنش بگذارند. هرچند همان تربت را نیز در غربت و در دیداری که با خانم انوشه انصاری در مراسم تجلیل از کیهان‌نوردان داشت، به او اهدا کرد و همان را هم، برای خودش نگه نداشت…

ولی زندگی در روسیه، باعث شد سیروس راهی را باز کند تا در سال‌های بعد به دعوت او فضانوردان نامداری از این کشور به ایران سفر کنند تا جوانان ایرانی در قالب رویدادهای مختلف در سراسر ایران، از نزدیک با آن‌ها ارتباط بگیرند و روایت‌هایی دست اول از سفرهای انسان به فراسوی زمین را بشنوند.

بسیاری از این فضانوردان در سال‌های اقامت سیروس در روسیه، هدایا و یادمان‌های فضایی با ارزشی را به او هدیه کردند که ایشان این مجموعه ارزشمند را در اواخر دهه هشتاد شمسی به ایران منتقل کردند. مجموعه‌ای که ارزش مادی‌اش را کارشناسان تا چند ده‌ هزار دلار برآورد کرده‌اند و طی یک دهه اخیر، هزاران نفر از دانش‌آموزان، جوانان و مردم از آن‌ها در نمایشگاه‌های متعدد فضانوردی بازدید کردند.

اما افسوس که هیچ نهاد، سازمان و مسئولی ارزش این حرکت‌ها را به‌خوبی درک نکرده و هیچگاه حمایتی نشد تا مجموعه یادمان‌های فضایی سیروس در قالب یک موزه دائمی در یک مکان ثابت مستقر و حفظ و حراست شوند؛ تا همگان بتوانند هر زمان که خواستند از آن‌ها بازدید کنند. و صد افسوس که این مجموعه در فواصل برگزاری نمایشگاه‌ها در گوشه انباری خانه خاک می‌خوردند و بخشی از آن هم در جابجایی‌ها آسیب دیده یا از بین رفتند.

متاسفانه در این سال‌ها سیروس برای استفاده بهتر از ظرفیت‌هایی که برای رشد فناوری فضایی ایران، ایجاد کرده بود، بسیار فریاد کشید. اما هزار افسوس که گوش‌های شنوا بسیار کم بود و اگر هم بود، پاسخش اغلب وعده‌هایی توخالی بودند و حاصلی جز فرصت‌سوزی و دلسردکردن نداشت. و امروز گنجینه‌ای از روابط، روایت‌های دست‌اول و ایده‌های ناب که می‌توانست باعث رشد علمی کشور شود را زیر خروارها خاک مدفون شده است.

امیدواریم حداقل درگذشت سیروس برزو، تلنگری باشد که اول از همه قدر سرمایه‌های انسانی کشورمان که هم‌اکنون در قید حیات هستند را بیش از گذشته بدانیم و دوم به همت قشر جوان و آگاه بتوان کارهای نیمه‌تمام سیروس را تمام کرد؛ باشد به این وسیله آیندگان از ثمرات این کارها بهره‌مند شده و باقیات صالحاتی برای این مرد زحمتکش و خدوم باقی بماند.

—***—

اما در پایان…

همان‌طور که گفتیم اغلب عزیزان سیروس برزو را به واسطه خدماتش به ترویج دانش و فناوری فضایی می‌شناسند. اما دو بُعد زندگی او در لوای فعالیت‌های فضایی‌اش، کمتر مجال دیده‌شدن داشت.

بُعد اول به تلاش‌های سیروس در مدت اقامتش در روسیه و در قامت استاد زبان و ادبیات فارسی بر می‌گردد. جایی‌که او توانست ده‌ها دانشجوی ممتاز زبان فارسی را در دانشگاه‌های این کشور روس‌زبان تربیت کند. دانشجویانی‌که هر کدام به یک مبلغ و مروج فرهنگ، هنر و ادب پارسی در کشور پهناور روسیه تبدیل شدند.

سیروس با دعوت از چهره‌های مطرح فرهنگی و هنری ایران برای حضور در روسیه و برگزاری جشنواره‌ها و نمایشگاه‌های مختلف در این کشور، همواره به‌عنوان یک سفیر فرهنگی امین، تلاش می‌کرد نماینده خوبی برای مردم ایران باشد تا چهره‌ای متفاوت از تاریخ و فرهنگ کشور را به مردم سایر ملل نشان دهد. آن‌هم در دورانی که متاسفانه به‌دلایل مختلف، از ایران و ایرانی در اذهان بسیاری از مردم جهان، چهره‌ای خطرناک و ترسناک هک شده است.

و بُعد دوم و آخر…

او همسر و پدری بود که با وجود بار سنگینی که برای ترویج علم روی دوش خود احساس می‌کرد؛ و به‌نوعی زندگی‌اش وقف این مسیر شده بود، اما هیچگاه از هیچ فرصتی برای ابراز عشق و محبتش به ما نمی‌گذشت و متاسفانه با رفتنش ما را تا ابد دلتنگ آن مهرورزی‌اش باقی گذاشت…

سیروس همیشه در سختی‌ها این شعر را زمزمه می‌کرد:

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم / موجیم که آسودگی ما عدم ماست

پاینده باشید…

همسر و فرزندان سیروس برزو

پایان /

دسته بندی شده در: