من و حدود 30 دانش‌آموز دیگر، کلاس اول راهنمایی را تازه شروع کرده بودیم. در هفته اول مهر، معلم‌ها به سه دسته کلی تقسیم می‌شدند. برخی پس از معارفه‌ای کوتاه به سراغ تدریس درس اول می‌‌رفتند و برخی دیگر هم ترجیح می‌دادند در جلسه اول با پرسش و پاسخ، آموخته‌های دانش‌آموزان را محک بزنند. عده‌ای هم وقت جلسه اول را بیشتر به گپ‌وگفت و شناختن حال و هوای بچه‌ها می‌گذراندند.

ما هم با توجه به شیوه برخورد هر معلم در جلسه اول، تا حدودی اخلاقش دستمان می‌آمد. معلم عربی سال اول‌مان در دسته اول قرار داشت. معلمی میان‌سال با قد کوتاه و با ته‌ریشی مرتب که در جلسه اول کمی جدی به نظر می‌رسید. البته نه آن‌قدر جدی که ترسناک باشد.

وقتی وارد کلاس شد، احوال‌مان را پرسید و خودش را معرفی کرد. بعد هم به سراغ دفتر حضور و غیاب رفت و گفت اسم هر کسی را که خواند، برای حاضری‌گفتن، بلند شود و معدل سال قبلش را هم بگوید. در همان حین، معلم براندازش می‌کرد و سپس با صداکردن نام نفر بعدی، او می‌نوشت و دانش‌آموز دیگری بلند می‌شد.

روی برخی اسامی و دانش‌آموزان بیشتر مکث می‌کرد و گاهی از تبار و گذشته آن‌ها هم می‌پرسید. اسامی همه را که خواند، از جایش بلند شد و سراغ کتاب رفت و تدریس را آغاز کرد. از این گفت که چرا باید عربی را بیاموزیم و سپس چند صفحه را تدریس کرد و برای جلسه بعدی تمرین داد.

او از معدود معلم‌هایی بود که در هفته اول، کار را تا ارائه تکلیف پیش برد. جلسه بعدی وقتی دیدیم تکالیف را با چه دقتی بررسی می‌کند، دستمان آمد با معلم سخت‌گیری روبرو هستیم. پس حواسمان را بیشتر جمع کردیم. حدود دو ماه از سال گذشت. همه چیز عادی پیش می‌رفت. نه آن‌قدر سخت که از عربی زده شویم، نه آن‌قدر آسان که عربی را جدی نگیریم. کم و بیش در کلاس شوخی و خنده هم بود؛ ولی جدیت، جوّ غالب کلاس بود.

تا اینکه کم‌کم آقای معلم خلقش عوض شد و هر روز سخت‌گیری بیشتری به خرج می‌داد. قبلا اگر کسی تکلیف انجام نمی‌داد یا اشتباه می‌نوشت، او را با تشری ملایم یا کم‌کردن نمره، مواخذه می‌کرد. ولی رفته‌رفته، کمی داد و بیداد و پیچاندن گوش را هم چاشنی کار ‌کرد.

کمی ترسناک شده بود؛ ولی هنوز قابل تحمل بود. تا این‌که از جایی به بعد دامنه سخت‌گیری‌هایش از بررسی تکالیف گذشت و هر کس با کوچک‌ترین شیطنت سر کلاس، نه تنها مواخذه می‌شد؛ بلکه برای تنبیه، یکی دو تا سیلی و توسری هم می‌خورد.

چند جلسه‌ای به همین منوال گذشت تا این‌که دانش‌آموزان با کوچک‌ترین خطا، چه در انجام تکالیف و چه در انضباط کلاسی، به شدت جریمه و تنبیه می‌شدند. برخی را نیز به جلوی کلاس فرا می‌خواند و جلوی سایرین او را با سیلی، مشت و لگد تنبیه کرده و سپس از کلاس اخراج می‌کرد.

آقای معلم حالا واقعا به موجود ترسناکی تبدیل شده بود که همه بسیار از او واهمه داشتیم؛ حتی افرادی مثل من که درس‌خوان‌تر بودم و البته سعی می‌کردم، آرام‌تر هم باشم. هیچ‌وقت حتی انگشتش هم به من نخورد. تا این‌که در یکی از زنگ‌های تفریح، چند نفر از بچه‌ها دور هم جمع شدیم و جلسه کردیم؛ موضوع چه بود؟ همین رفتارهای آقای معلم عربی.

کم‌کم دیدیم بقیه هم به ما ملحق شدند و متوجه شدیم که همه بچه‌های کلاس از رفتارهای معلم عربی به ستوه آمده‌اند. هرکس برای مقابله با این وضعیت پیشنهادی می‌داد:

  • برویم با خودش حرف بزنیم؛ مگر کسی جرات داشت؟!
  • به نشانه اعتراض سر کلاس حاضر نشویم؛ اگر بابت غیبت تنبیه شدیم، چه؟!
  • ناظم را در جریان بگذاریم؛ او خودش از همه قاطی‌تر است.
  • ماشینش را خط و خش بیندازیم؛ اگر بفهمد کار ما بوده، حتما بیچاره می‌شویم.
  • به مدیر مدرسه بگوییم؛ اما از ترس هیچ‌کس برای صحبت‌کردن با او داوطلب نمی‌شد.
  • به خانواده‌ها بگوییم؛ هرکس بهانه‌ای می‌آورد. عده‌ای می‌ترسیدند که اگر در خانه حرفی بزنند، حتما در خانه هم تنبیه می‌شوند. چرا؟ چون حتما آن‌ها اشتباهی مرتکب شدند که معلم را به جوش آورده است.
  • برویم اداره آموزش و پرورش شکایت کنیم؛ مگر کسی آن‌جا ما را تحویل می‌گیرد؟

خلاصه در نهایت تصمیم بر این شد که از طرف بچه‌های کلاس نامه‌ای نوشته شود و آن را به دست مدیر برسانیم. حتما مدیر مدرسه که فرد آرام و متینی به نظر می‌رسید، با آقای معلم صحبت می‌کند تا دست از خشونت بردارد. این‌طوری بدون آن‌که با کسی چشم تو چشم شویم، حرف‌مان را زده‌ایم و شاید شرایط بهتر شود.

حالا مساله اینجا بود که نامه را چه کسی بنویسد؟ بچه‌ها به من نگاه کردند؛ هم انشایم خوب بود و هم خط خوانایی داشتم. قبول کردم. حرف‌ها را یکی کردیم و بعد از مدرسه، در خانه پیش‌نویس نامه را نوشتم و فردا صبح پاک‌نویس‌شده، داخل یک پاکت به مدرسه آوردم.

زنگ تفریح از روی نامه برای همه خواندم و همگی متن آن را تایید کردند. در آن نامه با لحنی رسمی، به رفتارهای معلم عربی اشاره کردم و سپس در پایانِ نامه از مدیر مدرسه خواستم تا به این وضعیت رسیدگی کند.

آخرِ نامه هم نوشتم: «از طرف دانش‌آموزان کلاس اول 2» و سپس پاکت را به مبصر کلاس دادیم و او هم نامه را به دست مدیر رساند.

 

—***—

 

دو روز بعد، دوباره با آقای معلم عربی کلاس داشتیم. وارد کلاس شد. مبصر برپا داد و معلم پس از براندازکردن کل دانش‌آموزان، برجا داد. قبلا بلافاصله بعد از برپا، برجا بود؛ اما این‌بار چند ثانیه تاخیر داشت. ناگهان آقای معلم از همه خواست تا قلم و کاغذی را آماده کنیم.

بعد از لای دفترش، برگه‌ای درآورد و با لحنی جدی و آمیخته به کنایه و تهدید گفت: «از طرف شما نامه‌ای به مدیر مدرسه نوشته شده و حرف‌هایی زدید. کسی‌که این نامه را نوشته، حتما آدم مهم و خاصی است…»

و از ما خواست هر چه می‌خواند را بنویسیم. برگه را که دیدیم و «بسمه‌ای تعالی» اول را که گفت، همه فهمیدیم، آن برگه، همان نامه‌ای است که چند روز پیش به مدیر داده بودیم. همه با ترس و لرز از روی متنی که برایمان دیکته می‌کرد، نوشتیم.

بچه‌هایی که اطرافم نشسته بودند، از من خواستند تا دست‌خطم را عوض کنم تا نویسنده نامه شناسایی نشود. مخالفت کردم و گفتم بالاخره که می‌فهمد. از طرفی من که همیشه تکالیفم را نوشته‌ام و البته دانش‌آموز نسبتا آرام کلاس بودم و تاکنون به جز چند مورد جزئی، هیچ‌وقت مواخذه یا تنبیه نشدم. پس با این‌که استرس داشتم، ولی با امید به رافت معلم، با همان دست‌خط همیشگی، نامه خودم را دوباره رونویسی کردم.

دیکته‌کردن نامه تمام شد و آقای معلم از جلوی کلاس، یک به یک بالای سر میزها رفت و دست‌خط نامه را با دست‌خط بچه‌ها تطبیق می‌داد. حتی به برخی می‌گفت دفترهای دیگرشان را نیز باز کنند تا با دقت بیشتری دست‌خط‌ها را بررسی کنند. احتمالا می‌خواست مطمئن شود که کسی دست‌خطش را عوض نکرده است.

نیمکت من ردیف یکی مانده به آخر کلاس بود. به سر میزم که آمد، دست‌خطم را تطبیق داد و چشمانش برقی زد؛ گویی یک دزد یا تبهکار با سابقه را شناسایی کرده است. بعد از من دیگر ادامه نداد. کاتب نامه را پیدا کرده بود. از من پرسید که آیا نامه را من نوشته‌ام؟ با این‌که حسابی دلهره داشتم، صدایم را صاف کردم و گفتم: «بله». سپس اظهار تاسف کرد که از من انتظار چنین کاری نداشت.

معلم: تا حالا من تو رو در کلاس تنبیه کردم؟!

من: نه؛ ولی بقیه رو چرا…

معلم: مگه تو وکیل و وصی بقیه هستی؟

من: این نامه رو من به نمایندگی از بچه‌ها نوشتم.

معلم (رو به بچه‌ها): درست می‌گه؟!

همه از ترس، جرات حرف‌زدن نداشتند. از دیوار صدا درآمد و از این بچه‌ها نه. جوّ سنگین بود و بدتر از آن علیه من!

من: اما بچه‌ها از من خواستند نامه بنویسیم.

معلم: خودت چی می‌گی؟

من: با هر چی در این نامه نوشتیم، خودم هم موافقم. (با صدایی لرزان)

معلم: باشه؛ حالا برگه‌ای که نوشتی رو بهم بده تا بعد…

پس از این مکالمه، حرف خاصی نزد و به سراغ درس رفت. تا آخر کلاس همه ساکت بودند. نه بچه‌ها شیطنتی می‌کردند و نه معلم به کسی گیر می‌داد. زنگ خورد و همه به حیاط رفتیم. از دست بچه‌ها حسابی عصبانی بودم. به چند نفرشان که نزدیک‌تر بودند، اعتراض کردم که چرا از من دفاع نکردید؟ من که این نامه را سرخود ننوشته بودم؟!

خودم را سرزنش می‌کردم و با حالتی ناراحت گفتم: «باید برگه رو می‌ذاشتم جلوی همه‌تون تا امضاء می‌کردید. اون‌وقت نمی‌تونستید زیر حرف‌تون بزنید.» پس از لحظاتی ناظم مدرسه از بلندگوی مدرسه، اسمم را صدا کرد. با ترس و دلهره به دفتر ناظم رفتم. معلم عربی هم نشسته بود.

آقای ناظم با حالتی عصبانی گفت: «مدرسه این‌قدر بی‌صاحب نشده که یه الف بچه مثل تو نامه بنویسه و هرج و مرج براه بندازه.» هر چه قسم و آیه می‌آوردم که آقا من فقط نویسنده نامه بودم و مدیریت کار با من نبوده، باور نمی‌کردند.

با اصرار گفت که مدیر این ماجرا را معرفی کنم؛ وگرنه از نمره انضباطم کم می‌کند. اعصابم خورد شد و صدایم را بلند کردم و گفتم: «همه بچه‌ها از این آقا ناراضی هستند. بچه‌ها رو می‌زنه و فحش می‌ده. نباید اعتراض کنیم؟! تازه ما مدیر و رئیس نداریم. همه بچه‌ها با هم به این تصمیم رسیدیم. باور ندارید از مازیار بپرسید.»

مازیار دوست صمیمی‌ام بود و همیشه در مدرسه با هم بودیم. مازیار هم زخم‌خورده معلم عربی بود. آقای ناظم دوباره فریاد کشید: «از روباهه می‌پرسند شاهدت کیه؟ می‌گه دمم!» با اصرار من، مازیار را هم به دفتر فراخواند و او هم از من دفاع کرد و بحث کمی بالا گرفت.

آقای ناظم به تصور این‌که من و مازیار همدست هستیم، به خانواده‌هایمان زنگ زد تا اولیای ما جهت پاره‌ای از توضیحات به مدرسه بیایند. کسی در خانه ما تلفن را جواب نداد. همه بیرون بودند. آن زمان از موبایل هم خبری نبود. اما مادر مازیار جواب داد و به مدرسه آمد.

آقای ناظم ماجرا را از زاویه خودش برای مادر مازیار تعریف کرد. سپس معلم عربی و مادر مازیار از دفتر خارج شدند و چند دقیقه‌ای خصوصی صحبت کردند. در تمام این مدت هم من کلافه شده بودم و با اضطراب در راهروی مدرسه قدم می‌زدم.

هیچ‌وقت به‌درستی نفهمیدم بین مادر مازیار و معلم عربی و آقای ناظم چه صحبت‌هایی ردوبدل شد. آن‌چه مهم است نتیجه این بحث‌ها باعث شد مازیار به کلاس برگردد و ناظم هم از من تعهد لسانی گرفت که دیگر از این کارها نکنم.

پس از این ماجراها، اخلاق معلم عربی خیلی بهتر شد و دیگر از آن تنبیه‌ها و بدخلقی‌ها خبری نبود. فضای کلاس تقریبا به روزهای اول سال برگشت. ولی آن روز در دفتر ناظم مدرسه، تحقیر شدم. پس از آن معلم عربی تا آخر سال از من دل‌چرکین بود؛ و بدتر از آن، این اتفاق باعث شد تصویر یک یاغی و شورشی از من در ذهن ناظم مدرسه شکل بگیرد که هیچ‌وقت اصلاح نشد که هیچ؛ بلکه تا پایان مقطع راهنمایی، کافی بود خطای کوچکی از من سر بزند، آن‌گاه با شدیدترین برخوردها از سوی ناظم مواجه می‌شدم.

اگرچه ناظم مستبد ما سال‌ها بعد وارد شورای شهرمان شد و مدتی بعد به جرم اختلاس و دزدی به زندان افتاد.

پایان/

دسته بندی شده در: