چند روز پیش با عزیزی هم‌زبان از تاجیکستان صحبت می‌کردم. کمی ناخوش احوال بود و شنیدن شرح حالش، بهانه‌ای شد برای آغاز گفت‌وگویی ساده میان ما.

در بخشی از گفت‌وگو، به او گفتم ما در فارسی معیار ایران، جایی را که بیماران برای درمان به آن می‌روند «بیمارستان» می‌نامیم، و شما در فارسی دری آن‌جا را «شفاخانه» می‌گویید.

ما از ماهیت این مکان برای نام‌گذاری‌اش وام گرفته‌ایم، و شما از نتیجه‌ مطلوبی که از مراجعه به آن‌جا انتظار می‌رود. همین تفاوتِ نگاه برایم جالب است.

در ادامه، واژه‌ای به زبان آورد که دلم را لرزاند. گفت: شما در ایران به فرد مراقب بیمار می‌گویید «همراه»؛ مثلا پرستار صدا می‌زند: «همراهِ محمدرضا کیست؟» ولی ما تاجیک‌ها به او می‌گوییم: «نگران»

براستی از شنیدن این تعبیر لطیف برای نگران، شگفت‌زده شدم. در این کاربرد، نگران نه باری از اضطراب، که نشانی از مهر دارد. کسی‌ست که می‌نگرد، مراقب است، و با دلش حضور دارد.

این تعبیر او، توجهم را به ریشه‌ نگران جلب‌ کرد که از «نگریستن» می‌آید. اگر بار منفیِ رایجش را کنار بگذاریم، آن‌چه می‌ماند، حسی است سراسر مثبت؛ دعوتی به تماشا، به حضور و به بودن در کنارِ کسی که از جایی در دل دوستش داری که کمتر کسی شانس بودن در آن را پیدا می‌کند.

از آن روز، برای من «نگران» معنایی تازه یافته است؛ حسی میان دوست داشتن و عشق. نه فقط «دوستت دارم»، و نه دقیقا می‌توانم مدعی شوم که «عاشقت هستم»؛ بلکه آرام و صادقانه می‌گویم: “من نگرانِ توام”

پایان/

دسته بندی شده در: