بوم نقاشی را از پستوی کارگاه بیرون آورد. دورش را با دو لایه کاغذ و نایلون پوشانده بود. روی پایه و جلوی دیدگانم قرار داد. کمکش کردم تا پوشش بوم را کنار بزند. وقتی همهچیز کنار رفت، پرتره ناتمامی از عزیزش را دیدم که سالها پیش کشیده بود.
میگفت از وقتی عزیزش به آسمان سفر کرد، دیگر دل و دماغی برای تمامکردن پرتره، برایش نمانده و چند روز پس از رفتنش، بوم نقاشی را پوشانده و در کنج پستوی کارگاه جایش داده است. تا کی؟ تا به امروز که پس از سالها، به تشویق من، آن را بیرون آورد و گویی خاطرهای را از اعماق دلش بیرون کشیده؛ بلکه همت کند و پرتره را به اتمام برساند.
با آنکه تابلو نیمهتمام بود و رنگهای روی بوم کهنه شدهاند، اما با این وجود، چهره عزیزش با ظرافتی خاص روی بوم نقش بسته بود. نگاهش کردم و گفتم آیا واقعا میخواهد تمامش کند؟! با تردید پاسخ داد که نمیدانم میتوانم یا خیر…
گفتم این اثر از نظر من کامل است و هر قلمی که روی آن بکشی، داستانش را خراب و حتی ناقص میکند. داستان پرتره عزیزت، در همین ناتمامیاش، تمام و کمال است. نگاهش به نگاهم گره خورد و سکوت فضای کارگاه را پر کرد. پس از لحظاتی سکوت را شکست و به سمت بوم رفت و کلافش را باز کرد و کمک خواست تا آن را در قابی ببندیم که سالها پیش برایش ساخته بود.
قاب که بسته شد، آن را روی دیوار آویختیم و هر دو داستانش را به تماشا نشستیم. احساس نقاش ما، گویی شبیه حس نویسندهای است که اثرش پس از ده سال، مجوز چاپ و نشر گرفت، آن هم بدون یک کلمه سانسور؛ یا شاید هم شبیه فیلمسازی که برای نخستینبار، فیلمش در سانسی خصوصی اکران میشد.
گاهی ناتمامی، خودش اوج تمامبودن است.
بشنویم ترانه «تمامِ من» را از داریوش اقبالی، اسطوره بیتکرار موسیقی ایران
پایان/
